۵۲۸- روز خراب کن ها !!!

شهریور ۴م, ۱۳۹۳

رفته بودم بانک سپه شعبه پیچ شمرون تا یک مبلغی را به یک حساب بانک ملت منتقل کنم . گقتند دو سه روز طول می کشد تا از این بانک به ان حساب برود. مجبور شدم چک بین بانکی بگیرم برای شماره حساب مربوطه برای بانک ملت پیچ شمرون یعنی ۵۰ متر بالاتر . اول صبح سر حال و با نشاط رفتم به بانک مربوطه . نوبت گرفتم و نشستم . کارم را انجام داد رسید را که نگاه کردم دیدم بدون پرفراژ است یعنی رسید دستی است و چاپی نیست . خواستم که برایم رسید را چاپی بدهند گفتند همین است . اصرار کردم من را به شخص شخیص معاون شعبه ارجاع دادند . آقایی با آستین بالا زده و دمپایی به پا و لحنی داش مشتی پاسخکو شد و قاطعانه ضمن حفظ کامل حقوق مشتری گفت نمی شود همینه که هست ما رسید چاپی نمی دهیم . گفتم آقای محترم شما کار غیر قانونی می کنید من همین کار را دو بار در چند روز گذشته انجام داده ام و بانک ملت شعبه مرکزی قزوین برایم همین کار را درست و قانونی انجام داده است . گفت آنها تخلف کرده اند ! گفتم آقای محترم شما که اینفدر در تبلیغات از مشتری مداری دم می زنید چرا یک پاسخ قانخ کننده بمن نمی دهید و فقط چاله میدونی صحبت میکنی ؟ گفت : تبلیغات؟ شما اینجا توی بانک ما تبلیغات می بینی ؟ گقتم کنظورم بطور کلی در رسانه هاست . گفت نه آقا ما فقط یک شعار داریم اونم “بانک ملت بانک فردا ” یعنی امروز برو فردا بیا ! من دیگر کم آوردم گفتم آقا چک من را بدهید من بروم انتقال وجه نمی خواهم انجام بدهم . عملیات را باطل کردند و چک بین بانکی مرا پس دادند . رفتم بانک سپه و به رییس شعبه موضوع را گقتم تا برای شعبه ای دیگر بمن چک بین بانکی بدهد . ایشان که از رفتار بانک ملت تعجب کرده بود گفت بانکها باید رسید پرفراژ شده به مشتری بدهند و حیران بود که چرا بانک ملت پیچ شمرون اینکار را نکرده است . در حال گفتگو با ایشان بودم که صدای دمپایی بگوش رسید و معاون شعبه بانک ملت آمد داخل بانک سپه و شروع کرد به توجیه کارش . رییس شعبه سپه که بنده خدا از این رفتار کپ کرده بود خیلی محترمانه به ایشان توضیح داد که می باید رسید ماشینی به مشتری بدهد. ایشان با همان لحن لاتی خودش گفت من نمی دهم در این مورد سو استفاده شده است .رییس شعبه سپه باز برایش از الزام قانونی گفت و ایشان باز حرف خودش را زد که رییس شعبه دیگر محلش نگذاشت و به معاونش دستور داد کار من را در اسرع وفت هر جور که می خوام راه بیاندازندو وجه دیگری بابت کارهایی که انجام می دهند از من نگیرند . و من هم خواستم که یک چک بین بانکی دیگر برای شعبه ملت سه راه طالقانی بدهند . طرف هم سرش را انداخت پایین رفت . رییس شعبه کلی از من بخاطر رفتار ناشایست معاون شعبه بانک ملت عذرخواهی کرد . چک را بردم بانک ملت شعبه سه راه طالقانی سریع انجام دادند و رسید ماشینی هم دادند ! یک شماره هایی هم گرفتم که به بازرسی بانک ملت زنگ بزنم که هرچه زدم نگرفت . مونده بود اینجای گلوم( درست اینجا) و باید یه جایی می گفتم اگه دوست داشتید شما هم به اشتراک بذارید شاید یک بازرسشون ببینه ! خلاصه صبح با نشاط من با رفتار غیر قانونی و لات مابانه یک عدد معاون شعبه و کارمندان مربوطه اش پر از استرس شد ولی رفتار خوب رییس شعبه بانک سپه در یادم می ماند . با اطمینان کامل دیگر در بانک ملت حساب باز نمی کنم و کار با حسابهای موجود را هم به حداقل میرسانم . جالب است که ادعای خصوصی شدن می کنند و… ارزو می کنم با آدمهایی از جنس آن رییس شعبه برخورد کنید تا روزتان خراب نشود .

۵۲۷- دلتنگی

مرداد ۳م, ۱۳۹۳
یه روزایی یه لحظه هایی خیلی دلت میخواد همه اونایی که باهاشون خاطره داری باهاشون زندگی کردی باهاشون خندیدی باهاشون گریه کردی رو ببینی صداشونو بشنوی باهاشون بخندی گپ بزنی و یادی کنی از روزایی که با هم داشتید.روزای شیرین و تلخ روزایی که تاریخ شدن و ادمایی که شاید دیگه اون آدمای قبلی نباشن .بدهایی که خوب شدن یا ما فکر می کردیم که بدن! و تو یه زمان کوتاه تمام زندگیتو مرور کنی … و حس کنی که چقدر زندگی کوتاه است و هیچ نیرزد که با همه آنها که حتی چند لجظه در زندگیمون بودن نخندیم …بدی ها را فراموش کنیم و خوبی ها را به یاد آوریم…. این روزها از همون روزهاست !

۵۲۶- تولدی برای ماندن

تیر ۱۲م, ۱۳۹۳

به بهانه سالروز تولد دخترم :

منتظرت بودیم….آمدی!
کارخوبی کردی!….
هستی…. باشی….و خوب باشی همانطور که تا کنون بوده ای ! …
عزیزم لبخند بر لبانت و مهربانی در قلبت و سلامتی در جانت پایدار باد.
بودن به هر بهایی زیستن برای هیچ است و زیستن برای خوبی ها ،برای مهربانی ها، برای عشق،برای دوست داشتن و….. همه زندگی است.همه مفهوم بودن است… باشیم تا بمانیم.

۵۲۵- یه تجربه کهنه!

تیر ۱۰م, ۱۳۹۳
لباسهای شق و خشک را یادت میاد ؟!
نه فکر نکنم بدونی چی را می گم!؟
زمستونا لباسها رو که مادر شسته بود و روی طناب داخل حیاط پهن میکرد، می یرفتی که بیاریشون میدیدی شق و رق شدن … یه تیکه یخ.باید همونجوری می آوردی توی اطاق کنار بخاری تا نرم بشن.فشارشون میدادی که تاشون کنی میشکستند ….شکستن لباس !!! کسی الان این تجربه رو داره ؟

۵۲۴- درسهایی از بازی ایران- آرژانتین !

تیر ۱م, ۱۳۹۳

دیشب خیابانها خلوت شد…تخمه فروش هارکورد زدند . یک رابطه منطقی حتما بین تخمه و فوتبال وجود دارد آنهم از نوع افتابگردانش ! خانواده ها به شام حاضری رضایت دادند تا سر موقع همه به بازی برسند و دور هم جلوی تلویزیون جمع شوند. همه دلها را وصل کردند به ساقها و دستها و اندیشه های یوزپلنگ های ایرانی در برزیل… جنگیدیم ،گل خوردیم در دقیقه لعنتی ۹۱ ولی نباختیم …آموختیم !
یاد گرفتیم که :
۱- هدف را درست تعریف کنیم.
۲- برای رسیدن به هدف برنامه بریزیم و تلاش کنیم.معجزه با تلاش حاصل میشود.
۳- هیچگاه از تلاش دست نکشیم تا به هدف برسیم.
۴- مدیریت یک لفظ نیست که با یک حکم به کسی تلقین شود.
۵- یک مدیر-مربی توانمند می تواندجمعی بظاهر ضعیف را به یک تیم قدرتمند تبدیل کند.
۶- یک تیم با “من ” ها تشکیل نمی شود . هر تیم “عضو” هایی سرباز می خواهد .
۷- دلیل برای شاد بودن در اطرافمان فراوان است و ما بی دلیل غمها را جستجو می کنیم.
۸- خودمان را با تلاش و نتیجه گیری عالی ثابت کنیم نه با تخریب دیگران .
۹- ایرانی ها آنهایی نیستند که فقط در ایران زندگی می کنند همه آنها که در سرتاسر جهان دلشان برای ایران با هر اندیشه و مرامی می تپد ایرانیند. دژاگه ها و قوچان نژاد ها و بیت اشور ها و دانیال داوری ها را در تمام عرصه ها با سعه صدر برای ساختن ایرانی بهتر فرا بخوانیم .
۱۰- “ما می توانیم” ولی این توانایی با علم و دانایی و تدبیر و تلاش هدفمند حاصل می شود.

۵۲۳- تلاش بیشتر از وظیفه

اردیبهشت ۲۰م, ۱۳۹۳

در شرکتی برای مهندسی نظارت برای بخشی از یک پروژه استخدام شده بودم .کارم را طبق روال و بصورت مناسب انجام میدادم  ولی روند کار و حجم آن برایم راضی کننده نبود ! احساس میکردم می توانم کار بیشتری را انجام بدهم .به مدیر پروژه مراجعه کردم و درخواست دادم که کار نصب بخشی از ماشین الات را من انجام بدهم… پذیرفت البته گفتم که هیچ انتظاری برای افزایش حقوق هم ندارم … و آنکار را هم بخوبی انجام دادم و باعث یک صرفه جویی چشمگیر در زمان و هزینه شد. … برای رشد و ترقی در سازمان گاهی فرا تر از وظایف عمل کردن می تواند شما را یک سرو گردن از دیگران بالاتر قرار دهد و یک مزیت رقابتی را برای شما در مقایسه با دیگران ایجاد کند . این موضوع می تواند با اعلام و توافق و یا بی هیاهو و جنجال و در ارامش باشد . اگر در ابتدا پنهان هم باشد بالاخره روزی دیده خواهید شد ! برای اینکار باید بپذیریم که ما همیشه نباید خود را طلبکار بدانیم .اگر توافقی کرده ایم و در جایی کار می کنیم تا زمانی که در آنجا هستیم نباید به انفعال کار نکردن و غر زدن بیفتیم. کار نکردن یا بد کار کردن یا کار کردن با غر و ناراحتی کاشته های ما را هم در آن سازمان بر باد میدهد . تا میتوانیم باید سعی کنیم به روش فعال نه انفعالی خود را و توانایی هایمان را اثبات کنیم و اگر موفق نشدیم بهتر است به فکر جابجایی باشیم .روشهای انفعالی خروجی کار ما را خراب می کند و این به منزله اینستکه ما بد کار می کنیم ! دلیل هر چه می خواهد باشد نتیجه اینستکه ما بد کار می کنیم و این یعنی دست خود را خالی کرده ایم . هیچگاه به انفعال نیفتیم…
ع.مسیبی

۵۲۲-فرش ایرانی در ونیز

اردیبهشت ۳م, ۱۳۹۳
همان قدر که از دیدن اجناس چینی در بازار داخلی افسرده می شوم چرا که پشت آن بیکاری . فقر و فساد می بینم از دیدن اجناس ایرانی در خارج از کشور خوشجال می شوم! ….. فرش ایرانی در ونیز

۵۲۱- قدم زدن با مادرم در صفا و مروه!

فروردین ۱۹م, ۱۳۹۳

۵ صبح راه افتادم .پخش ماشین را روشن کردم روی فایل کتاب صوتی “بی بال پریدن” قیصر امین پور بود .انسان تنها پرنده ای است که بی بال می پرد.خاموشش کردم نه اینکه دوست نداشته باشم بشنوم می خواستم روی یک موضوع که صبح به ذهنم رسیده بود فکر کنم و برای نوشتن پردازشش کنم .ولی یادم نیامد چه بود! درسکوت بهتر می شود تمرکز کرد تا یادم بیاید . …نه مثل اینکه امروز رفته آن ته چاه ویل اندیشه هایم !! ولی خوب فکر است نمی شود مهارش کرد پر می کشد هر جا که خاطر خواه اوست. دیروز عصر که میامدم همسرم زنگ زد و هماهنگ کردیم برای کاری که هر ساله در سالگرد فوت مادرم به یاد او انجام می دهیم منتهی امسال به شکلی بهتر و نو انجام شد . به خانه که امدیم تشنه بودم چای خوردم بعد از نان و پنیر و گوجه ای که همسرم تهیه کرده بود.ولی باز تشنگی ول کن نبود.آب می طلبید! رفتم سر یخچال البته سر یخچال زیاد میروم وفتی میرسم خونه انگار اینکار خستگی ام را در می آورد! بطری آب نبود مثل همیشه این دختر کوچیکه که آب خور حرفه ای است بطری ها را خالی کرده بود و پر نکرده بود. یک ابمیوه هلو بر می دارم مال این جلسه توجیهی قبل از حج است که نخوردیم و با خودمان اوردیم خانه. خیلی خوابم می امد . شب قبلش با دوستی اونور آب روی اسکایپ در مورد یک بیماری کودکان صحبت کرده بودم و دبر وقت خوابیده بودم . …از خواب پریدم ظاهرا بخاطر سکسکه شدید! دختر کوچیکه برام یه لیواد آب اورد خنک نبود  ولی خوردمش!!… ۴:۳۰ بیدار شدم خیلی خوب خوابیده بودم ساعت برای ۵ تنظیم بود . خبری از تشنگی دیشب نبود.
*****                                                                         *******
پیچیدم توی اتوبان. قبل از سفر حج توی اسفند ماه زنگ زدم به زن عمویم که خداحافظی کنم.گفت رفته روستا پیش خاله اش و او گفته که تو را خواب دیده توی یه صحن بزرگ با سنگهای سفید و بسیار نورانی.ازت سوال کرده بود پروین خانم اینجا کجاست ؟ و تو گفته بودی که عباس پسرم من رو اورده به حج… وقتی این را شنیدم اتش گرفتم بی شعله! وقتی بی بال پریدن می شود حتما بی شعله سوختن هم شدنی است .تکلیف معلوم بود باید حج را با هم انجام می دادیم . همراه شدیم با هم . از مسجد تنعیم شروع کردیم برای محرم شدن . …سعی صفا و مروه! مادر کجایی؟ آها جا موندی ؟ می گفتی می ایستادم … تشنه ات شده بود ؟ رفتی آب زمزم مزمزه کنی؟ دهانت خشک شده بود ؟ …. باشه .. برویم . یواش برم برسی؟
- نه پسرم تو راهت رو برو من میام پشت سرت.بخاطر من سرعتت را کم نکن .
-چرا کم نکنم .اصلا این اعمال رو بخاطر و برای تو دارم انجام میدم .مادر اون چراغای سبز رو می بینی ؟ اونجا من باید هروله کنم و تند تر برم رد شدم سرعتمو کم می کنم تا برسی .
- نه من هم میام تند میام با هم میریم .
- باشه هر جور راحتی. واجب نیست البته .برای اقایون هم مستحبه.
- نه به مستحب و واجبش کاری ندارم میخوام با هم باشیم خیلی وقته با هم نبودیم . سفر مشهد رو یادته با هم رفته بودیم .سال ۶۷ بود فکر کنم . چند روز رو همش با هم بودیم
-آره یادمه چقدر خوش گذشت حیف نشد که تکرار بشه .زود رفتی. حالا هر جور راحتی. پات درد نمی کنه ؟
-نه عزیزم . پاهام محکمه قلبم ضعیف بود و از کار افتاد .
-مادر می دونی اینجا هاجر راه رفته . می دونی ما داریم خودمونو وصل می کنیم به هاجر . به یک زن . به یک سعی کننده . تو چقدردویدی ؟ چقدر راه رفتی ؟ خسته شدی می دونم . پاهات درد نگرفت ولی قلبت نکشید. الان که دیگه راه نمیری.حسابی استراحت می کنی.مادر اونا رو میبینی؟هندی اند ؟ نه فکر کنم پاکستانی باشن. حالا هر چی. دعا می خونن و هنگام بردن نام خدا دستشان را از پیشانی تا روی بینی می کشند .چه جالب است! اینهم ادابی است.
-مسلمانند؟
- اره مادر مسلمونن. غیر مسلمون که اینجا نیست. خوب حق داری .اینقدر در بند اداب هستیم که اصل را فراموش می کنیم . راههای رسیدن به خدا به اندازه همه انسانهای روی زمینه . جاده انحصاری نیست که . راستی مادر موقع طواف کجا رفته بودی ؟ ندیدمت!
-بودم عزیزم.من همیشه در طواف بودم طواف عشق.
- آخه خیلی دلم می خواس شونه به شونت طواف کنم .
-پشت سرت بودم هواتو داشتم.گفتم تو حال خودت باشی.
- آره خیلی تو خودم بودم زمزمه و ذکرهای از ته دل و تنها خیلی حالش بیشتره تا این دعاهای دسته جمعی که یکی موخونه و بقیه هم معنیش را دانسته و ندانسته تکرار می کنن.سکوت و حال دیگراه را هم مغشوش می کنن. یک سبحان الله گفتن ساده خیلی دل رو نزدیک می کنه تا یه دعای  طولانی کلیشه ای و توصیه شده برای صواب.مادر راستی تشنت نشده؟ بریم آب زمزم بخوریم.
- نه دارم زمزمه هاشو گوش میدم.
- زمزمه های چی رو ؟
-زمزمه های زمزم دیگه !
-مگه زمزم زمزمه داره؟
-آره . چرا نداره .الان زمزم است که هنوز زنده است و می جوشد . مانده تا بگوید سعی صفا و مروه برای یافتن این آب بوده است . تلاشی یک مادر برای زنده ماندن یک فرزند!
-اره راست میگی مادر! من هم زمزمه هاشو می شنوم  ولی باید تشنه باشی تا بهت بچسبه . بره تو وجودت.
-مگه تشنه نیستی؟
- نمیدونم….شاید…. نه فکر کنم هستم !
- تشنه نباشی زمزمه های زمزم رو نمی شنوی. حواست باشه !
-آب دریا را اگر نتوان کشید هم بقدر تشنگی باید چشید …مادر راستی میخوای در طواف زنان (همون نسا) بریم دستت رو بزنی به حجر الاسود؟
-نه عزیزم. مزاحم دیگران می شیم .دورشان را بهم می زنیم. درسته که یک مدار دورتر و نزدیکتر فرقی نداره درسته که وقفه ای کوچک هم در طواف هم اشکال نداره . درسته که اصل به اینه که با مردم توی مدار باشی ولی دلم نمیاد طرف توی حال خودشه من هلش بدم که می خوام دستم را به حجر الاسود بزنم.
-اینبار با هم باشیم مادر! چقدر خوبه اینجا میتونیم دوش به دوش و پشت به پشت مادرمون،دخترمون ،همسرمون توی یه مدار باشیم . دیوار نکشیدن بینمون !
- جا موندی مادر ! آب میخوری؟
-نه عزیزم خودت بخور.
بطری اب روی صندلی ماشین را بر می دارم و قلپی می نوشم .منتطرم برسم به جایی برای نماز صبح بایستم. از خانه وضو گرفته ام .
- بریم مادر ؟ چقدر خوبه که با من هستی.اصلا حج وصل است به مادر و عشق مادری و زن! راستی مادر میشه ادم دور مادرش بگرده؟ طواف کنه؟
-کفر میگی پسر!
-نه کفر چیه . مگه مادر وسیله تولد و زایش انسان نیست؟ الله یجری الامور الا باسبابها. مگر همه انسانها از مادر زاده نمی شوند؟ پس مادر بخشی از ابزار آفرینش است ….. کجایی مادر ؟ دور آخر است این دور .بعد اینکه موها و ناخن خودم را کوتاه کردم بذار موها و ناخنت را من کوتاه کنم . باشه ؟ مادر بودی چقدر دورت می گشتم … مادر … مادر ….
—-
مسجدی در ورودی شهر منجیل. پیاده می شوم. زنی در استانه در مسجد ایستاده است در تاریک روشنای صبح. این زن کیست؟ زنی به انتظار شوهرش که نمازش طول کشیده است ؟ جلوتر میروم. اهه….این که یک مجسمه است! عجب…. مجسمه زنی با کوزه ابی در دست و در حال ریختن آب در کاسه ای!
زن….اب… زایش… زمزم… سارا… هاجر….زمزمه …..
—–
باز تشنه شدم . قلپی آب از بطری اب کنار دستم که توی دست اندازها شلپ و شلپ صدا میده …زمزمه می کنه !
چشمانم خیس خیس است .
—–
- مادر راستی راضی نبودم در ان سرما و باد بیایی استقبال . تو که خودت با من اونجا بودی! دیگه استقبال برا چی اومدی؟
- نه عزیزم باید میومدم منتهی محدودیت داشتم . خاله منیرت سبزه و اسفند و منقلو که درست کرده بودم آورد. بهت گفت که از طرف من اورده.
- آره گفت. چقدر هم شاد و با نشاط بود.
- راستی مادر توی فرودگاه جده ندیدمت.با ما برنگشتی؟
- نه من موندم . موندم که بیشتر دعاتون کنم…. حالا اشکاتو پاک کن  چرا گریه می کنی؟ حواست به جاده باشه .
- هیچی! راستی مادر تو سفر بعدی هم با ما میایی؟
- ——
پشت میزمحل کارم نشسته ام . چقدر تشنه هستم .این نسکافه و چای صبحگاهی کفاف نمی دهد . باید بگویم برایم آب بیاورند.
——-
سیزدهم فروردین ۷۲ مادرم کاسه ای آب پشت سرم ریخت که من به سلامت بروم و من بیستم فروردین سالم برگشتم در حالی که او نبود .رفته بود.کاش بود و کاسه ای اب از دستانش می گرفتم و می نوشیدم. به یاد همه مادران که نیستند و تمام قد برمی خیزم به احترام همه مادران که زاینده عشق و محبتند و زلال ترین عشق! دور مادرانتان بگردید ! بر دستانشان بوسه زنید. هر روز سری به انها بزنید. زنگی به انها بزنید  حتی در حد یک سلام فقط!
از دستانشان آب بگیرید و بنوشید و کاسه ای آب به دستشان بدهید ! زلال آب ارتباط عشق است .زمزمه زمزم هاجر است . زمزمه عشق مادر است .
———–
مادر بی تو تنها و غریبم
اطاق من بی تو چه سرده !
مادر خوب و قشنگم بدون تو دل من پر درده
فضای این خونه بی بوی تو هیچه
صدای تو هنوز این جا میپیچه.
فاتحه…