مشاور مدیریت
شهریور ۱۱م, ۱۳۸۹مشاور مدیریت همراه با شما در یافتن راه حلها
مشاور مدیریت همراه با شما در یافتن راه حلها
بزرگی فیزیکی یک سازمان یا سازه ضامن بقای آن نیست . کشتی تایتانیک با ان همه بزرگی و مجلل بودن وقتی دچار مشکل شد مهندس طراح کشتی که خود نیز در کشتی بود با اعتماد بنفس مدعی شد که جای نگرانی وجود ندارد و این کشتی اصلا به قایق نجات به تعداد مسافرین نیاز ندارد چرا که امکان ندارد غرق شود ولی دیدیم که کشتی با آنهمه ابهت و بزرگی به زیر آب رفت . سازمانهای بزرگ هم با توجه به جثه بزرگی که دارند بهمین شکل در معرض خطر بیشتری هستند چرا که چالاکی کمتری دارند . یک سازمان در ابتدای تاسیس مانند یک طفل است و روز به روز رشد می کند اگر این رشد صرفا در زمینه فیزیکی باشد طفل دارای جثه ای بزرگ می شود . اگر یک بخش رشد بکند و بخشی دیگر رشد نکند تناسب اندام بهم می خورد و طفل ناقص الجثه می گردد . سازمانها هم بهمین شکل هستند اگر در بخشی اصول نوین مدیریت بکار گرفته شود و بخشی با روش سنتی اداره گردد همین عدم تعادل به چشم می خورد . اگر بخشی سیستم مثلا خود کنترلی را پیاده کند و بخشی دیگر با روش کنترل کیفی و دیدگاه پلیسی بخواهد اداره شود تناقض در سازمان بوجود می آید و سازمان ناقص الخلقه می شود . کودک باید متناسب با رشد جسمانی رشد عقلانی هم داشته باشد . باید مهارتهای لازم برای مرحله چهار دست و پا راه رفتن و بعد راه رفتن و بعد دویدن و…. را همزمان با حصول این تواناییهای فیزیکی بدست آورد .اگر مغز افزار یک سازمان متناسب رشد نکند سازمان دچار مشکل می گردد . با روشها و مهارتهای دوران انعقاد نطفه ( زمان پروژه) نمی توان در زمان بهره برداری مدیریت کرد .در دوران پروژه بحث فراوانی پول است که سرمایه گذار به سازمان تزریق کرده است . روابط رابطه پیمانکار و کار فرما است . رابطه قدرت و اقتدار کارفرما است و نیاز و دست زیر سنگ بودن پیمانکار که در هر حال باید تایید کار کردش را بگیرد و هر رفتاری را تحمل می کند . منابع انسانی موضوع مهمی نیست . با یک شرکت پیمانکار طرف هستیم که تابع و نیازمند ما است . می توانیم در جلسات بر سرشان فریاد بزنیم . یک جوان ناظر تازه فارغ التحصیل می تواند اشک مدیر عامل یک شرکت پیمانکار را در آورد و صدای کسی هم در نیاید و حتی تشویق هم بشود ولی در دوران بهره برداری اینطور نیست . ناظر نمیتواند یک کنترلر کیفیت باشد نمی تواند یک اپراتور خود کنترل باشد . فضا تغییر کرده است . یکطرف مدیرا ن سازمان هستند و طرف دیگر کارکنان سازمان که دارای رابطه ای یکطرفه مانند دوران پروژه نیستند . در مقابل رفتار ناشایست عکس العمل نشان می دهند .اگر یک سرپرست بر سر کارگری فریاد بزند به منابع انسانی شکایت می برد و… سازمان وارد دورانی دیگر شده است باید توانمندیهای دیگری را کسب کند . سازمان باید مغزش هم بزرگ شود و گرنه می شود یک غول افسار گسیخته . بزرگ بودن فیزیکی یک سازمان در صورتی یک حسن است که با استقرار سیستمهای نوین مدیریت و روابط غیر سنتی به چالاکی و چابکی دست یافته باشد .صاحب سبک و اندیشه باشد . هر روزه همزمان با رشد فیزیکی و افزایش تولید و ظرفیت و… به مهارتهایی دست یابد که بتواند مشکلات خود را که مشکلاتی غیر از مشکلات سازمانهای کوچک است را حل نماید . با مغز کوچک دوران نوزادی یک موجود زنده نمی تواند دوران سخت بلوغ را پشت سر بگذارد . بچه شیرین زبان تازه راه افتاده که بجای تقویت قوای فکری و تربیتی او فقط به تحسین و به به و چه چه کردن از او بپردازیم به یک نوجوان لوس و خود خواه و درس نخوان و تنبل و…. تبدیل می شود و بعد باید توی سر خود بزنیم که نمیدانیم چه شد این بچه خیلی خوب بود در سن پنج سالگی اشعار حافظ را حفظ بود ولی الان در درس ادبیاتش نمره صفر گرفته است و… دغدغه های مدیران سازمانها باید متناسب با رشد سازمان تغییر نماید .
پسرک ۷-۸ ساله بنظر میرسید با بطری نوشابه ای پر از آب پشت سر مردی میانسال که با دبه ای آب بسر قبر عزیزش میرفت دویدند و آب بطری را بر قبر خالی کردند و منتظر کرم مرد شدند . او هم مبلغی به او داد و پسر شادمانه با دخترک همسن و سال همراهش منتظر مشتری بعدی شدند . دختر ، اما ، زمینه ای برای تغییر در کارش یافته بود و بدنبال مرد روان شد و بعد از چند کلام رد و بدل کردن دبه را از مرد گرفت و شادمانه فریاد زد : آن را بمن داد و بسمت پسرک که راهی پر کردن دوباره بطری نوشابه بود ، دوید . پسرک باحسرت نگاهش کرد و پیشنهاد کرد پولی را که از مرد گرفته به او بدهد و در عوض دبه را بگیرد و دختر قبول نکرد و شادمانه از این موفقیت خود می خندید . دوران کودکی زمان شادیهای کوچک ولی عمیق است . خنده های از ته دل .معامله های بی دغل ، قناعت و حریص نبودن و به حق خود قانع بودن . کسی زیر آب دیگری را برای منافع بیشتر نمی زند. دیگری را مانع فعالیت خود نمیبیند . خطا یی نکرده اند که نگران افشای آن باشند و بهر راهی متوسل شوند تا رقیب را از میدان بدر کنند . قبرهای این گورستان قدیمی چه بزرگ هستند و چه فاصله مناسبی از هم دارند ! در گورستان جدید که زمینهای آن توسط مرحوم حاج طوسی اهدا شده است بخاطر نگرانی از کمبود جا قبرها بهم فشرده شده اند و حتی جای نشستن بر سر مزار عزیزت هم وجود ندارد مگر پا بر قبر همسایه اش بگذاری .عمق قبرها آنقدر کم است که بوی تعفن در فضای قبرستان پیچیده است .جا برای مرده ها هم تنگ شده است ولی اقدامی برای حذف دیگری برای باز شدن فضا برای خود نمی کنند .آرام خوابیده اند و به این نتیجه رسیده اند که اینجا پایان راه است و اصول دیگری حاکم است و سعی براین دارند که بگونه ای به زنده ها بگویند که برای رسیدن به مقصود هر کاری جایز نیست و نباید کرد ولی این پیام هیچگاه شنیده نمی شود . مراسم سه شب جمعه عمو حسین بود . او که ۲۵ سال پیش در زمان فوت پسر جوانش قبر بالای سر او رابرای خود خرید ولی در زمان مرگش تدفین در آنجا ممنوع شده بود و او با فاصله ای بسیار از فرزندش بخواب ابدی رفت. ….و راحت شد از این مناسبات حاکم بر این دنیایی که هر روز بدتر از دیروز می شود! این گورستانهای قدیمی چقدر ارامش بیشتری دارند و دورتر از قیل و قالهای گورستانهای جدید هستند که زنده ها رفت و آمد بیشتری در آن دارند . جمع عزیزانم در این قبرستانها بتدریج افزایش می یابند و شهری دیگر در جغرافیای ذهنم وسعت می گیرد در زمانی که شهری دیگر کوچک می شود !
سایت فصلنامه نشریه سرامیک و ساختمان در اینجا یکی از مطالب گذشته من را گذاشته است . این مجله خصوصیت ویژه ای که دارد اینستکه به کلیه مطالب مرتبط با سرامیک و ساختمان حتی اصول مدیریتی می پردازد .دادن آگهی به این مجله و آبونمان آن کمکی به این جوانان علاقمند است . احسان وبلاگ خوش آب و رنگی درست کرده است و دست بنوشتنش از قبل خیلی بهتر شده است . تازه هم فوق دیپلم حسابداریش را گرفته است و خود را برای کنکور لیسانس آماده می کند . مهرداد هم طبیعت ایران را می نویسد . یک وبلاگ تخصصی در حیطه منابع طبیعی . مقایسه اب معدنی های موجود مطلبی بود که ایشان اخیرا در وبلاگش قرار داده است و من از آن استفاده کردم . البته در این وانفسای تایید و تکذیب واقعا نمی دانیم اصلا آب معدنی خوردنش مضر است یا مفید و مخصوصا اینکه مواد نگهدارنده به همه آنها زده می شود . آب شهری هم که معلوم نیست سلامت هست یا نه. وقتی هندوانه را با رنگ قرمز می کنند و کسی ککش نمی گزد به چه چیز می توان اعتماد کرد . لب کارونی که دیگر گل بارون نیست نیز مطلب جدید وبلاگ بیابان زدایی است که دلسوزانه به محیط زیست می پردازد. دیروز روز سوم و آخر ممیزیISO9001-2008 را داشتیم و خوشبختانه برگی دیگر از توانمندیها رو شد و موفق به کسب این استاندارد شدیم .واقعا برای چنین شرکت بزرگی گرفتن این گواهینامه در تلاش اول کار بزرگی بود. در شرایطی که خیلی ها امکان اخذ آن را بسیار پایین می دانستند . دو نکته بارز را ممیزین تاکید کردند : ۱- تعلق و تعصب سازمانی پرسنل ممیزی شده ۲- صداقت در ممیزی و این نشان می دهد که سیستهای مدیریتی اعمال شده بطور مناسب نتیجه داده است . باید بر روی ارتباط بیشتر بین داده ها و تحلیل آنها و اقدامات اصلاحی کار شود که مسلما موفقیتهای بیشتری را نصیب سازمان می کند . آخرین فاز تولید نیز هفته گذشته توسط رییس جمهور افتتاح گردید و باری بزرگ از دوش مدیران ارشد سازمان برداشته شد هر چند در این شرایط اداره کردن کارخانه ای با این عظمت خودش بار عظیمی است و می توان گفت بار جدیدی بر شانه ها قرار گرفته است . سفر نه روزه به مسکو و سنت پترزبورگ از ۱۸ تا ۲۶ تیرماه بعد از دوران قرنطینه دختر بزرگه جهت کنکور، خستگی را از تنمان بدر آورد که باید در مطلبی جداگانه به آن بپردازم . فراز و نشیبهای محیط کار و فوت عموی بزرگم نشان داد که زندگی بالا و پایین بسیار دارد و غم و شادی – محبت و نفرت -عشق و تنفر-دوستی و دشمنی همزادهای همیشه همراه هم هستند . عمو خیلی روحیه اش را بخاطر از دست دادن بینایی اش از دست داده بود و برای او که فردی با اعتماد بنفس بالا بود و در سن هشتاد و چند سالگی پیر مرد همیشه حاضر در کوهنوردی شهر ملایر بود این مشکل بسیار طاقت فرسا بود . جوانی اش را در آبادان و ماهشهر گذراند و از زمان جنگ و کمی قبل از حصر آبادان به ملایر آمد و ماندگار شد . سالم زیست و مردم هم نشان دادند که به این ارزش توجه دارند هر چند در شرایط فعلی بسیار کمرنگ شده است . صفحه جدیدی را به سایت اضافه کرده ام که طراحی آن برای تبلیغ مشاوره توسط تیم مجله سرامیک و ساختمان برای من انجام شده است و اولین بار در این مجله شماره ۶ چاپ شد که آن را بطور دائم در سایت با شماره تلفن قرار دادم . …هوا بس ناجوانمردانه گرم است و دلها سرد !!!
گاهی انقدر حرف داریی که نمیدانی از کجا شروع کنی. گاهی آنقدر ناگفته ها داری که می ترسی اگر بگویی منفجر شوند و اگر نگویی منفجر شوی! میمانی بگویی یا نگویی !از سفر آمدم و خوشی بسیار داشتیم که عزایی بر ما فرود آمد و….. حکایتهای بسیار
.
فرا رسیدن نیمه شعبان و میلاد مسعود و مبارک منجی عالم بشریت ،حضرت بقیة الله الاعظم ،صاحب العصر والزمان،محمد ابن الحسن المهدی را تبریک وتهنیت عرض می نمایم

برای دیدن تصویر بزرگتر به ستون کناری مراجعه شود .
یک پیام کوتاه از دوستی از دوران تحصیل دبیرستان و دانشگاه که خبر از فوت مادر یکی از بچه های همدانشگاهی می داد.۲۴ سال بود او را ندیده بودم.یکماه پیش متوه شدم یکی دیگر از بچه های دوران دانشگاه که صاحب کارخانه ای شده بود و در رشته تخصصی اش فعالیت می کرد در تصادفی فوت کرده است در خرداد ۸۸ و من بعد از تقریبا یکسال متوجه این موضوع شدم .تماس تلفنی با او داشتم و آخرین گفتگوی ما در مورد سفارش تعدادی از کتاب خاطرات یک مدیر بود که برای توزیع بین کارکنانش می خواست . خاطراتی که همه اش را ننوشته ام و شاید شنیدنی ترین آنها باشد از دورانی پر تلاطم دانشجویی.خاطراتی که شخصیتهای آن یک به یک هر آن امکان دارد بروند و نمی توانی این آدمهای خاطراتت را که با آنها زندگی کرده بودی خط سیر زندگیشان را ببینی و بفهمی حالا چکار می کنند . پیام کوتاه برای من پیامی بود برای رفتن بسراغ شخصیتهای خاطرات یک مقطع مهم از زندگی کذشته ام و این بود که تصمیم گرفتم در مراسم ختم شرکت کنم .عصر پنجشنبه ۹ اردیبهشت از کارخانه راه افتادم .مسجدی ساده و بی آلایش در شهرک محلاتی و مراسمی برای مادر دو شهید دوران جنگ در کمال سادگی که هیچ شباهتی با مراسم معمول این روزها نداشت . یک شاخه گل در کنار قرآن و خرما.خبری از دسته گلها و تاج گلهای با نوشته های پر زرق و برق روی آنها نبود .تاجهای گلی که بیشتر از اینکه حس همدردی را در انسان بیدار کند احساس یک معامله را بوجود می اورد.و روحانی مسجد از دو سوره توحید و کوثر گفت که یکی اختصاصی در وصف خدا است و یکی اختصاصی در وصف دخت پیامبر حضرت فاطمه زهرا.حتما اگر عباس را در جایی دیگر می دیدم او را بعد از ۲۴ سال نمی شناختم . پسر کوچک او در حال پذیرایی از افراد حاضر در مجلس بود . درست با همان قیافه ای که من از عباس آن سالها در ذهن داشتم .قیافه فعلی اش خیلی برایم غریبه بود و وقتی در چشمانش نگاه کردم و سخن گفتیم باز شد همان کسی که می شناختم .عاشق فلسفه بود و همیشه در حال بحث فلسفی . یکی از آن جوانان نسل آرمانی که هر چند هر کدام نقشهایی متفاوت را در جامعه پیدا کرده اند ولی صفا و صمیمیت شان مشخصه اصلی شان است و آرمانگرایی آنها را به راههای متفاوت برده است زیرا آرمانی که داشتند سراسر در ابرها و غبارها پنهان بود . با هم ساکن طبقه چهارم خوابگاه بودیم . من و حمید و مهدی و احمد در یک اتاق و عباس و مهران و بچه های دیگر در اتاق مجاور ما. گفتم تازگیها آبادان رفته ای؟ گفت سه چهار بار در سال می روم . گفتم پارسال عید به ابادان رفتم تا خاطرات گذشته را زنده کنم و او گفت هر وقت میرود سری هم به شلمچه می زند …. ساعتی را با مهران از گذشته و حال گفتیم .او که در انزمان ۲۰ ساله بود حالا فرزندانی به این سن داشت . …خیلی احساس کردم لازم است شخصیتهای خاطرات گذشته ام را دوباره ببینم . سراغی از هر کدام گرفتم و مشتاق هستم که حتما با انها دیداری داشته باشم .