۴۸۷-جبران اشتباه

بهمن ۵م, ۱۳۹۰

دار مکافات در همین دنیاست. این جمله را بارها شنیده ایم ولی شاید هیچگاه به طور جدی، خیلی از ما، به ان اعتقادپیدا نکرده ایم . گارهایی انجام می دهیم که اثرات زیادی بر زندگی اطرافیان دارد و هیچگاه خود را مسئول نمی دانیم! در نظر بگیرید مدیر یک سازمان که از سرمایه مردم تشکیل شده است با سوء مدیریت خود سرمایه های ان را بر باد بدهد، سرمایه گذاریی که می توانست مسبب اشتغال افراد بسیاری شود به بار نمی نشیند و بر خیل بیکاران افزوده می شود و بیکاری هم که مادر همه فسادهاست . این فسادهای ببار امده هم نتیجه آن بیکاری است .البته آن مدیر هیچگاه این موضوع را نمی پذیرد .حتی اگر این سوء تدبیرش با انباشت چند میلیون متر مربعی تولیداتش در انبار قابل مشاهده باشد. هیچکدام از ما مسئولیت کارهای خود را نمیپذیریم. تا کنون در بازیهای فوتبال چند مربی را دیده اید که بعد از شکست بگویند بخاطر اتخاذ روش غلط بازی را باخته اند . در صورتیکه اگر ببرند ان را به انالیز دقیق تیم حریف توسط خود و تعویضهای مناسب و…. مربوط می کنند . چقدر خوب می شد که همه مان مسئولیت کارهایمان را می پذیرفتیم و حتی در حد بیان یک تجربه برای دیگران اشتبهاتمان را بیان می کردیم . اخیرا فیلمی دیدم بنام atonement که در ان برایونی تالیس خواهر کوچکتر سیسیلی بر علیه خواهرش و رابی شهادتی به دروغ می دهد که باعث به زندان افتادن رابی می شود و بعد بناچار از زندان به جبهه جنگ جهانی دوم اعزام می شود و در انجا کشته میشود و سیسیلی هم در یک پناهگاه زیرزمینی گرفتار سیل می شود و خفه می شود و برایونی می ماند با خیالاتش و جبرانی که دیگر امکان ندارد بجز نوشتن یک رمان که در ان واقعیت موضوع را بعد از سالها بیان می کند . ابتدا برای دادن تاوان به پرستاری در بدترین شرایط در جبهه ها رو می اورد اما در نهایت به این نتیجه میرسد که بهترین تاوان بیان حقیقت است . همه ما می رویم و انچه می ماند حقیقت است. تاوان اشتباهاتمان را بابیان انها بپردازیم!!باید مراقب رفتار و عملکردهای خود باشیم . این رفتارها می تواند اثرات غیر قابل جبرانی بر اطرافیان ما و عزیزانمان وارد کند که با گفتن ” بسیار بسیار متاسفم” هم دردی دوا نمی شود . …فیلم فوق برنده بهترین فیلم سینمایی و بهترین موسیقی متن از گولدن گلاب سال ۲۰۰۷ شده است………………………………………………

۴۸۶- غده های سرطانی سازمان

دی ۲۰م, ۱۳۹۰
 
 

غده های سرطانی این خاصیت را دارند که از بدن تغذیه می کنند و بزرگ می شوند و خود باعث تحلیل رفتن قوای بدن و مرگ انسان میشوند .( بلا از همگی بدور باد) در سازمانها هم این غده ها وجود دارند . در ساختار سازمانها بعضا بخشهایی بنا بر شرایط روز و مقطعی بوجود می ایند که در ان مقطع خاص مشکل را حل می کنند ولی بعدا به دلیل فراموشی یا تعویض مدیران و یا اینکه شبه مشکلاتی دیگر بهانه می شوند ، این بخش ها با افراد ان باقی می مانند و بدون اینکه کار مثبتی انجام دهند از سازمان ارتزاق می کنند و بمرور زمان هم فراموش می شود که اصلا برای چه بوجود امده اند و دلیل تداومشان چیست . این حالت برای برخی از فرایندها و روشهای کاری یا ایستگاههای کاری هم بوجود می اید مثلا در یک مقطعی بعلت الودگی که در محیط وجود داشته است مجبور شده ایم عملیات پاک کردن محصول را اضافه کنیم و افرادی مامور به اینکار شده اند . بعدا یا اصلا یادمان رفته که برای رفع منشا الودگی اقدام کنیم یا اینکه اگر از بین هم رفته است یادمان رفته که افراد مخصوص به عملیات را حذف کنیم و باز یک غده در سازمان ایجاد شده است . برای عدم مواجهه با این غده های سرطانی در سازمان لازم است هر از چند گاهی یک چک آپ سازمانی داشته باشیم و برای کلیه عملیات در سازمان و بخشهای سازمان این سوال را مطرح کنیم که چرا هستند و چرا اینگونه انجام میشوند . با اینکار می توانیم سازمان را همیشه پیرایش کنیم و از ایجاد این غده های سرطانی جلوگیری نماییم . حال برای اینکه بتوانیم عمیقتر با این موضوع مقابله نماییم می بایست بتوانیم با اسکنهایی که گاه و بیگاه در سازمان انجام می دهیم بوسیله تطابق با اهداف و شاخصهای تعریف شده از ایجاد الگوهای ذهنی غلط جلوگیری نماییم . داستان میمونهایی را که با بالارفتن یکی از آنها از نردبان برای برداشتن موز بر سرشان آب ریخته میشد را حتما شنیده اید و اینکه میمون بالارونده را به باد کتک گرفتند . بعدا که بتدریج میمونها عوض شدند و حتی در آخر هیچکدام از میمونهای اولیه نیز حضور نداشتند باز اگر میمونی برای برداشتن موز بالای نردبان می رفت حتی با اینکه دیگر آبی ریخته نمی شد باز کتک را می خورد . خیلی از اینگونه موارد در جامعه و رفتارهای اجتماعی نیز وجود دارد که با توجهی می توانیم ببینیم . باید همیشه در مقابل انجام کارها بپرسیم که چرا اینکار را انجام می دهیم تا از ایجاد این غده ها جلوگیری کنیم . هر روز در محیط کارمان در مواجهه با کارها و عملیات این چرا را تا جایی بپرسیم تا به نتیجه واقعی برسیم به یک مرحله هم اکتفا نکنیم . مسلما پاسخ مرحله اول اینستکه اینگونه رسم بوده است ولی در این مرحله نمانیم و نپذیریم تا به جواب واقعی برسیم . غده های سرطانی سازمان را به ضعف و مرگ میرسانند!

 

۴۸۵- قدری آهسته تر !

دی ۱۱م, ۱۳۹۰

می دویم ومیدویم تا جایی که نفس کم می اوریم برای زنده ماندن ! در یک دوی ماراتن در امتداد جاده ای که ته ندارد! می دویم و حتی فرصتی به خود نمی دهیم که بایستیم و نفسی تازه کنیم . ایستادن توی سرمان بخورد حتی نگاهی به اطرافمان نمی اندازیم در جاده ای که در ان می دویم .درختانی زیبا، آدمیانی غمگین، آدمیانی شاد، پرندگانی در پرواز و …. هیچکدام را نمی بینیم . فقط می دویم برای زنده بودن ! قدری تامل کنیم! ایا نمی خواهیم زندگی کنیم ؟( زندگی ابتنی کردن در حوضچه اکنون است) . اگر می خواهیم زندگی کنیم قدری آهسته تر قدم برداریم . لحظات زیبای زندگی در ارامش است که حاصل می شود .( زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق). قدری بیشتر ببینیم اطرافمان را . چیزهای کوچک ولی زیبا: (زندگی یافتن دهشاهی در جوی خیابان است)، لبخندی بر لب، اشک شوقی بر چشم، دستان پرمحبتی بر هم ، دست نوازشی بر سر ، ترمزی کوچک برای عبور عابری خسته از خیابان، طراوت گل زیبای باغچه خانه،( بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را)، اعتمادهایی که دیگر کمتر می بینیم، (خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود) ، دیدن فیلمی زیبا، فیلمهایی که هر چند آنها نیز شتاب گرفته اند برای جا نماندن از ماراتون زنده بودن ولی باز ما را به یاد زیباییها یی می اندازند، اگر انها را با تامل و سرعت کم نگاه کنیم! گر چه درanother Cinderella story بجای کفش یک mp3 player در میهمانی جا می ماند !ولی در adam دختر نقش شازده کوچولو را برای پسرفیلم بازی می کند و او که می خواهد خودش باشد و زندگی کند را با مفاهیمی جدید آشنا می کند تا بتواند جای خود را در دنیا پیدا کند و آنگونه که دوست دارد زندگی کند . . در all about steve دختر خل و چل ! طراح جدول در یک روزنامه محلی چون می خواهد زندگی کند و صادقانه آنچه هست باشد و جدول زندگیش را کامل کند در انتهای فیلم به قهرمانی تبدیل می شود تا بدانیم که فقط لازم است جای خود را در جدول زندگی پیدا کنیم . ….
گام را آهسته تر کنیم .با دقت نگاه کنیم . این مسیر را یکبار طی می کنیم . این زندگی یکبار مصرف است ! تعبیری که
annie دختر کوچک مرد ماهیگیر فیلم ondine بکار میبرد. زندگی یکبار مصرف! زندگی یکبار مصرف! … می دویم و خیلی چیزها را نمیبینیم . آهسته قدم برداریم و زندگی کنیم و لذت ببریم از این زندگی یکبار مصرف!!! 

…روح من در جهت تازه اشیا جاری است.
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق، سرفه‌اش می‌گیرد.
روح من بیکار است:
قطره‌های باران را، درز آجرها را، می‌شمارد.
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمین.
رایگان می‌بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست، شور من می‌شکفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سَیَلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را می‌دانم.
مثل یک گلدان می‌دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش‌های بلند ابدی.
تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد.
و نمی‌خندم اگر فلسفه‌ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را می‌شناسم،
رنگ‌های شکم هوبره را، اثر پای بزکوهی را.
خوب می‌دانم ریواس کجا می‌روید،
سار کی می‌آید، کبک کی می‌خواند، باز کی می‌میرد،
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی‌ جذبه دستی است که می‌چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می‌پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه»،
فکر بوییدن گل در کره‌ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی «مجذور» آینه است
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفسهاست.
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می‌رویند
قارچ‌های غربت؟
که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم‌ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
واژه‌ها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.
رخت‌ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذائقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، این همه سبز.
صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.
و کتابی که در آن یاخته‌ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه می‌خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها.
و نپرسیم کجائیم،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشته‌اند.
پشت سر نیست فضایی زنده،
پشت سر مرغ نمی‌خواند.
پشت سر باد نمی‌آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره‌ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون می‌ریزد.

لب دریا برویم

 

.
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوات را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم.
دیده‌ام گاهی در تب، ماه می‌آید پایین،
می‌رسد دست به سقف ملکوت.
دیده‌ام ، سهره بهتر می‌خواند.
گاهی زخمی که به پا داشته‌ام
زیر و بم‌های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون‌تر شده است، قطر نارنج ، شعاع فانوس.
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.
مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می‌چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد.
و همه می‌دانیم.
ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است.
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپرهای
صدا می‌شنویم.
پرده را برداریم:
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می‌خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش‌ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل‌ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.ساده باشیم

.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک، چه در زیر درخت.
کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ،
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح‌ها وقتی خورشید، در می‌آید متولد بشویم.
هیجان‌ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی». ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است.
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

 

۴۸۴-بستی از روی محبّت بزنیم!

آذر ۲۶م, ۱۳۹۰

در یکی از کارخانجاتی که مدیر کارخانه بودم فردی برای استخدام مراجعه کرده بود.در مراحل آخر گزینش او اخرین مصاحبه را با او داشتم و در نهایت نظرم را در انتهای فرم او نوشتم : با جذب ایشان موافقت نمی شود.مدتی از این ماجرا گذشت تا اینکه یکروز در گشت روزانه با این مهندس جوان برخورد کردم که لباس کار بر تن داشت و مشغول کار بود . یادم امد که من او را تایید نکرده ام ! چرا مشغول کار شده بود ؟ گفتم پرونده ایشان را اوردند و برگه ای که نظر خودم را نوشته بودم را نشانم دادند که : با جذب ایشان موافقت می شود ! گفتم اینکه نمی شود است و انها گفتند که می شود خوانده اند و این بخاطر عجله ای بود که من در نوشتن داشتم و “ن” خیلی واضح نبود! مثل بعضی از مواقع که نام فامیل مرا سیبی می خوانند ! ماندیم چه بکنیم ایشان مشغول کار شده بود و کلی برای خودش ذوق کرده بود و برنامه ریخته بود و…. دلم نیامد او را لغو قرارداد کنم و ادامه همکاری را منوط به دیدن عملکرد او کردم . ایشان در آن کار خانه ماند و کار کرد هر چند با آنچه ایده ال ما بود فاصله داشت !

چند روز ییش لامپ حمام سوخت . قاعدتا باید یک لامپ می خریدم و با باز کردن حباب چراغ لامپ را تعویض می کردم . هر کاری کردم حباب باز نشد . شدیدا قفل کرده بود و به پایه چراغ چسبیده بود و هر چه زور زدم و ضربه به بدنه پایه نشد که نشد . یکبار قبلا این تجربه را داشتم و درآن  تجربه آخر حباب را شکستم تا لامپ را عوض کنم و یک حباب جدیدی جایگزین کردم . اینباررفتم ابتدا چاه را بکنم و بعد مناره را ….. اول حباب را بخرم و بعد قدیمی را بشکنم . الکتریکی ها حباب را نداشتند و گفتند اینها قدیمی شده است و حبابش کم ییدا می شود . یکی از انها لامپی جدید را بمن معرفی کرد که نیاز به حباب نداشت و حباب سر خود بود . جدید بود و تازه توسط یکی از سازندگان وطنی تولید شده بود . با شک و تردید گرفتم اول مطمئن شدم چینی نباشد .وقتی خیالم راحت شد که وطنی است با توجه به اینکه عینک (سواد) م را همراه نداشتم از فروشنده خواستم ببیند که روی جعبه لامپ استفاده آن در محیط مرطوب مجاز هست یا نه. فروشنده روی جعبه را خواند و گفت بله اینجا نوشته: در محیط های با رطوبت بالا استفاده شود. گرفتم و بخانه امدم . سوادم را بر چشم زدم که دوباره خودم مشخصات را کنترل کنم بهر حال بحث ایمنی در میان بود دیدم که ۵ نکته را قید کرده که رعایت کنیم و یکی از آنها این بود که: در محیط های با رطوبت بالا استفاده نشود. دوباره شال و کلاه کردم و رفتم سراغ فروشنده که عزیز جان مگر سواد نداری گفت: چرا دیپلم دارم ! گفتم چرا برای من این نوشته را غلط خواندی . آن را گرفت و ورانداز کرد و گفت اینجا نوشته که در دمای بالای ۴۸ درجه سانتیگراد استفاده نشود . حمامتان به این درجه میرسد ؟!! گفتم عزیز من این یکی از تذکرات سازنده است . حالا یا واقعا نمی فهمید یا خودش را به نفهمی زده بود . گفت حمام که رطوبت بالا ندارد گفتم عزیز من پول ما را پس بده برویم ظاهرا شما بعلت صرفه جویی شدید با ابسرد حمام می کنید و در حمامتان بخار نیست و پو لم را گرفتم و بیرون امدم . بفکرم رسید که اگر پایه چراغ موجود است ایندفعه باید چراغ را بشکنم و حباب را سالم نگه دارم . پایه را یافتم و خریدم و همین کار را کردم . کار قدری سخت تر شد ولی بالاخره شدنی بود . پایه را شکستم ولی باز با زحمت و خلاقیت و به زور پیچ گوشتی و گوشتکوب توانستم باقیمانده پایه را از حباب جدا کنم ! برای وصل پایه روی دیوار و وصل مجدد سیم به آن کار با اعمال شاقه انجام شد . نمیدانم چرا تولید کنندگان این چراغها برای راحتی کار فکری نمیکنند . بگونه ای که یک فرد عادی بتواند براحتی لامپ و حتی کل چراغ را تعویض کند . مثلا این روش قرار دادن سیم زیر پیچ و بستن آن را با یک سیستم سوکت فشاری جایگزین کنند که بتوان با فشار دادن سر سیم انرا در محل اتصال محکم کرد و…. دریغ از ذره ای خلاقیت در اینمورد ….خلاصه این هم داستانی از یک “ن” که مفاهیم را عوض کرد !!!

بحث خرید و تقلب شد یاد موضوعی دیگر افتادم. رفته بودم آجر نما بگیرم . به فروشنده گفتم از چهار رنگی که کارخانه تولید می کند می خواهم . گفت سه رنگش را بیشتر نداریم و موجودی فعلی ما همین است گفتم اشکال ندارد همین را بفرستید . استاد نصاب که آمد نصب را شروع کند دید فقط از دو رنگ فرستاده است ! جالب بود که تبلیغ هم می کرد که ما ارزانتر از همه جا می دهیم و بعد متوجه شدم که اینها بند بین اجرها را هم جزو متراژ حساب می کنند یعنی فضای خالی را هم با خریدار حساب می کنند و می گویند ما ارزان می دهیم . دروغگویی و غش در معامله در حد تیم ملی! بر روابط تجاری بازار حاکم است . خودمان بهم رحم نداریم !

صحبت رحم کردن شد .تازگیها شهرداری با کلی خرج دست به ترمیم جدول خیابانها زده است و جداول باغچه های وسط خیابان ها را که بعنوان مانعی بر سر راه عابر بد بخت بودند را اصلاح نمو ده اند . در برخی از جاها که احتمال عبور بیشتری را برای عابر از خیابان داده اند هم خط کشی کرده اند و جدول را بریده اند تا عابر براحتی عبور کند . ما هم که عاشق نظم و سیستم و این بچه مثبت بازیها هستیم ! برای عبور از خیابان از این نقاط استفاده می کنیم . هر چقدر صبر می کنیم یک ماشین سرعتش را کم که نمی کند هیچ بلکه بر سرعتش هم اضافه می کند تا نکند پا بر خطوط بگذارم و بخواهم با آرامش از خیابان رد شوم و ایشان صدم ثانیه ای دیرتر بمقصد برسد . و باز بعد از این اصلاح هندسی باید مثل ماتادورها که از جلوی گاو خشمگین فرار می کنند خود را با آن سمت خیابان برسانیم…. وقتی خودمان بخودمان رحم نمی کنیم چه انتظاری داریم از اینکه
….

باشد به دل کوزه آب، که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبّت بزنیم
تا اگر آب در آن سینه پاکش ریزند…آبرویش نرود

۴۸۳-مدیریت ورزشی -مدیریت صنعتی

آذر ۱۹م, ۱۳۹۰


از همین جا کناره‌گیری‌ام را از تیم پرسپولیس اعلام می‌کنم.” این جملات مردی است که هواداران پرسپولیس هفته‌ها منتظر شنیدنش بودند. حمید استیلی پس از شکست سنگین مقابل استقلال سرانجام پذیرفت که نمی‌تواند پرسپولیس را به جایگاه شایسته‌ای برساند. استعفای استیلی سرنوشتی محتوم بود که از مدت‌ها قبل پیش بینی می‌شد زمانی رخ می‌دهد و شاید فقط دیر یا زود داشته باشد و حتی حضور رویانیان هم نتوانست مانع “سوخت و سوز” آن شود! همه چیز البته آنچنان که باید شفاف به نظر نمی‌رسد و این طور نشان می‌دهد که مشکل فعلی پرسپولیس حلقه‌های گمشده‌ای هم دارد؛ حلقه‌هایی که شاید کمتر دیده شده است.


یکی از خوبیهای مدیریت ورزشی اینستکه نتایج کار بسیار روشن و ملموس در جلو دید و قضاوت همگان است و کمتر می توان با بهانه جویی از زیر بار مسئولیت شانه خالی کرد . در صنعت هم اگر با دید اصولی و درستی که در همه دنیا حاکم است به شرکتها بعنوان یک بنگاه اقتصادی نگاه کنیم، که سود و زیان انها نشانگر موفقیت یا عدم موفقیت آنهاست ، باز همین شرایط قضاوت روشن حاکم است ولی مشکل انجایی است که یا بعلت خصوصی( در مقابل عمومی و نه فقط دولتی) نبودن آن دلسوزی در سهامدار یا نماینده سهامدار وجود ندارد و یا بنا به روابطی دیگر اصلا سودو زیان شرکت مطرح نیست .وقتی هم که شرایط جامعه دارای تغییرات زیاد باشد و عوامل تاثیر گذار بر عملکرد شرکت زیاد باشد جا برای بهانه جویی باز است و مدیران اینگونه شرکتها بدنبال بالانی می گردند که بیماری مریض را بگردن خر بیاندازند . در ورزش بعلت وجود تماشاگر که بعد از هر بازی و یا حتی قبل از اتمام بازی قضاوت خود را اعلام می کند اگر شفافیت هم نباشد و حلقه هایی گمشده هم باشد باز فریاد (… رها کن … حیا کن) مدیران را مجبور به تجدید نظر در نحوه اداره تیم می کند .در بنگاههای اقتصادی مخصوصا اگر شاخصه سود و زیان هم فراموش شود کار به این راحتی نیست . از انچه در شرکت می گذارد حداکثر چند نفر خبر دارند کارگران هم که دغدغه نان دارند و اگر هم چیزی بدانند جرات ابرازش را ندارند . اینگونه بنگاههای اقتصادی جای امن تری است برای انها که می خواهند با مال دیگران عروسی کنند و در یک حاشیه امن نامدیریتی کنند و خود را مدیر جا بزنند . اگر سود دهی بنگاههای اقتصادی ملاک تغییر و تحولات مدیریتی باشد و اگر اعلام بیلان مثبت شرکتها برای مسئولین دوایر هر شهر ملاک ماندگاری آنها در شغلشان باشد می توان امیدوار بود که صنعت ما رشد چشمگیری را شاهد باشد .

شاید شرایط فعلی پرسپولیس درس عبرتی باشد برای مدیران تا همه چیز را فدای خود و خواسته‌هایشان نکنند و اندکی آینده نگری را سرلوحه‌ی کار قرار دهند.

۴۸۲- کله قند سازمانی

آذر ۵م, ۱۳۹۰

یک سازمان دارای یک هرم سازمانی است که مدیران در بالای هرم و کارکنان در قاعده آن قرار دارند .بدیهی استکه از نظر کمیت این دو راس قابل مقایسه نیستند .بالای هرم تعداد اندک هستند ولی از نظر تاثیر گذاری بیشترین اثر را بر روند حرکتی سازمان دارند . کیفیت کار آنها نیز در یک بازه زمانی بلند مدت شکل میگیرد بعبارتی برای اینکه یک مدیر با تجربه و کار کشته داشته باشیم باید هزینه های بسیاری را بکنیم تا به این شرایط دست یابیم . صرف نظر از کمیت و کیفیت و میزان اثر گذاری رده های مختلف این هرم آنچه مسلم است اینکه بدون هیچکدام از این رده ها شرکت نمی تواند به حیات خود ادامه دهد . برخی از سازمانها بودن توجه به رده های مختلف این هرم سعی دارند با حذف برخی از رده ها مثلا مدیران میانی سازمان را متعادل نگه دارند که نشدنی است . سازمانی عریض و طویل که می بایست بر اساس ساختار سازمانی و چارت مربوطه که برای قوام ان طراحی شده است در کلیه جایگاهها افراد متناسب و توانمند را داشته باشد هر روزه شاهد این است که این مدیران در رده های مختلف هرم را از دست می دهد و با رفتن هر کدام مدیر راس هرم مسئولیت کار او را بعهده می گیرد یا یک ژوکر مدیریت را وارد گود می کند که ان جایگاه را خالی نگذارد ، ژوکری که مسلما نمی تواند در یک زمان اگر بخواهد موثر باشد چند نقش را ایفا کند . مسلما اگر ما سعی کنیم این هرم را برعکس روی زمین بگذاریم نامتعادل می گردد و هر لحظه امکان فرو افتادن آن وجود دارد . تمثیل سوار شدن و پیاده شدن از قطار سازمان را در اینجا اگر بکار بگیریم باید اینگونه بگوییم که سازمانی جوان که می بایست شاهد سوار کردن افراد جدید و توانمند در رده های مدیریتش باشد اگر در هر ایستگاه و حتی غیر ایستگاه افراد موجود و توانمند خود را پیاده کند مشکل را باید در بالاترین راس هرم دانست . ..و در نهایت یک سازمان تبدیل به یک نمایش یکنفره می گردد که یکنفر می خواهد نقش حاکم و محکوم ، نقش عاشق و معشوق، نقش شیرین و فرهاد ، نقش کارگر و مدیر را بازی کند که مسلما این نمایش را تبدیل به یک کمدی گریه اور می کند . خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته که به آن می خندم . یکی از همکاران سابق زنگ زده بود و با بغض از شرایطی می گفت که در شرکت ایجاد شده است . روحیه های درب و داغونی که افراد دارند و محیط کار برایشان بسیار سخت و طاقت فرسا شده است . هر کدام که فرصتی برای کار در جایی دیگر می یابند خود را از این قطار به بیرون می اندازند .سازمانی که زمانی سرشار از شور و انگیزه بود . مثلی ملایری داریم که می گوید” طرف گلی او گرفته که فقط خوش مینه بیره سرش” ” طرف گلی اب گرفته که فقط خودش می تواند بسرش بگیرد” ملغمه ای ساخته می شود که هیچکس نمیتواند جمعش کند . هر روز بر زیان انباشته شرکت افزوده می شود . هر ماهه بر اقساط عقب افتاده افزوده می گردد . هر روز هزینه های لوکس گرایانه شرکت اضافه می شود . سود تاخیر وامهای شرکت به ده برابر مبلغی میرسد که انتظار دارند در سال جاری سود ببرند . میزان بدهی های شرکت از میزان سرمایه گذاری انجام شده بیشتر شده است و…. و این سازمانی است که کله قند را وارونه به زمین گذاشته است و ستونهای حمال سازه شرکت نیز نابود شده است! نمایش ادامه دارد… و گریه ها !

بحث تسهیلات بانکها به شرکتها ی تولیدی از مقوله های بسیار بحث برانگیز و روز است ! همیشه برایم این نقطه ضعف در بررسیهای بانکها برای دادن تسهیلات به شرکتها در ذهن بوده است که چرا فقط به داراییهای مشهود وودفتری شرکتها توجه می کنند . نحوه مدیریت هزینه ها در یک شرکت و کلا نوع مدیریت و بررسی شاخصهای مختلف استاندارد عملکرد از مقوله هایی است که بانکها از آن غافل می شوند و اگر تازه همه چیز در راستای قانونی و درستش انجام شود تسهیلات را به شرکتی می دهند که آن را می گیرد و با سوء مدیریت فقط به بدهیها می افزاید و باز دهانش را باز می کند که ای وای داد فریاد که در این مملکت به تولید کنندگان تسهیلات نمی دهند!

امروز ماجرای یک شرکت خصوصی ایرانی راشنیدم که بعلت عدم وجود حاشیه سود و زیاندهی مجبور به تعطیلی کارخانه اش می گردد و کارگرانش به بیمه بیکاری معرفی می شوند . بعد از دو سال که بیمه بیکاری تمام می شود صاحب شرکت دلش نمی اید انها را به امان خدا رها کند و دوباره آنها به سر کار برمی گرداند و فقط از انها می خواهد که خرج خودشان را در بیاورند و سودی از انجا نمی خواهد .تعهد این مالک شرکت به سرنوشت کارگران و خانواده انها بسیار تحسین برانگیز است . لذت بردم!

این روزها فصل پاییز با یک دگردیسی به زمستان تبدیل شده است . یاد بچه گیها افتادیم و سرمای آنزمانها که بسیار شدیدتر از حالا بود .از بازی در برف که بخانه می امدیم دستهای سرما زده ما توسط مادر در ظرفی از آش ترخینه فرو می رفت تا در کوتاهترین زمان با گرمای انباشته در آش دستهایمان از سرما زدگی نجات یابند . در زمانی که وسیله گرمایش خانه ها کرسی بود که هر روز صبح توسط مادر آتش آن تازه می شد و چراغ خوراک پزی سه فتیله ای که ابگوشتی بر روی آن قل قل می کرد یا چراغ علاء الدین یا والور که کتری ای آب بر روی ان بود تا هوای اتاق خیلی خشک نشود . سرمایی بود که با گرمای محبت اطرافیان قابل تحمل می شد .سرمای کمتر این روزها را چگونه تاب بیاوریم؟

۴۸۱-بنویسیم ” کار تیمی” بخوانیم “کار تیمی”

مهر ۲۶م, ۱۳۹۰

با هم کار کردن از آن مقوله هایی است که همه به آن اظهار علاقه می کنند و در لفظ حمایت می کنند ولی دریغ از یک گام کوچک در این وادی! دوستی تعریف می کرد که در سنین نوجوانی فوتبال بازی می کردند . یکروز که خوشحال از یک برد شیرین با تیمی از محله ای دیگر به خانه بر میگردند پدرش می پرسد برنده شدید و او هم در جمع دوستانش با خوشحالی می گوید بله پنج تا گل زدیم پدرش می پرسد تو چند تا گل زدی؟ و او جواب می دهد که هیچی ولی همگی تلاش کردیم و این گلها را زدیم. و پدرش با قاطعیت می گوید نه تو برنده نشدی برای اینکه گلی نزدی و او مغموم بفکر فرو میرود که مگر ما یک تیم نبودیم که بردیم. و مسلما این حرف تا ابد در ذهنش باقی می ماند و در همه مراحل زندگی اثر خودش را می گذارد . نحوه تربیت ما سمت و سوی تکروی و کار انفرادی دارد و اصلاح ان کار یکروز و دو روز هم نیست . سمت و سوی مشاهده شده در رفتارهای عمومی نیز نشانه های مثبتی در این زمینه مشاهده نمی شود . همه بدنبال گلیم خود را از آب کشیدن هستند .

اندیشه ای که به قلم پناه نبرد جاودانه نمی ماند . در باره این موضوع که ضعف بزرگ مدیران ما می باشد قبلا هم صحبت کرده بودم که مدیران ما میل به نوشتن را ندارند . یا نمی خواهند تجربیات خود را به اشتراک بگذارند و یا حوصله دردسرهای حاشیه ای ان را ندارند . دختر بزرگه در  باره نوشتن چنین نوشته است : … خیلی وقته ننوشته م.آخرین دفتر خاطراتم رو پارسال خریدم و همینطور داره خاک میخوره.حس میکنم هر لحظه ی زندگیم داره میگذره بدون اینکه جایی ثبت بشه.بدون اینکه بعدها اونها رو یادم بیاد.دستم به نوشتن نمیره.خدا رو شکر چیزی به اسم “درد” تو زندگیم ندارم.حداقل خودم این رو میدونم.با این وجود مطمئن هستم نوشتن،خیلی از دردهای آدم رو دوا میکنه. تا همین چند وقت پیش کاغذ،بعد از مامانم،بهترین دوستم بود.هر اتفاقی که می افتاد،از یه فیلم دیدن ساده تا یه جشن تولد پر سر و صدا رو می نوشتم.با دفتر خاطراتم حرف میزدم.با یکی درون خودم.یا شاید خطاب به خودم!همیشه این فکرِ شاید بچگانه توی ذهنم بوده که یه روز که مُردم،نوه نتیجه هام یا شاید اصلا” یه آدم غریبه میاد و اونها رو میخونه و… میخونه و…خُب…فقط میخونه!!یعنی مثل یه آدم غریبه،دفتر خاطرات یه آدم غریبه ی دیگه رو میخونه.همونطور که شاید همه ی ما دوست داشته باشیم دفتر خاطرات یه نفر دیگه رو بخونیم! تقریبا” همه ی زندگیم،از سال ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۹ رو نوشته م.بعضی هاشون خوش خط و تمیز،بعضی ها با خط خرچنگ قورباغه و هیجان زده (خطِ هیجان زده..؟!) و بعضی هم اصلا” نا خوانا! با هر خودکاری که دستم میومد… و حدودا” یک سال هست که ولشون کرده م به امون خدا!دو ماه یه بار یه چیز الکی ای مینویسم.یه سلام الکی!یه حال و احوال الکی!یه خلاصه ی الکی از وقایعی که پیش اومد…کلا” الکی!رو هوا!  مثل دوستی که بعد از مدتها می بینیش و نمی دونی اصلا” راجع به چی حرف بزنی باهاش! همه ش با خودم فکر میکنم چرا این طور شده م؟شاید چون دور و برم شلوغ و پلوغه.انقدر شلوغ که یه دفتر خاطرات بنفش ساده هیچ اهمیتی ندشته باشه.چه اهمیتی داره من اینها رو بنویسم یا ننویسم؟؟ و الان که دقت می کنم میبینم لحظه های زیادی رو یادداشت نکرده م.لحظه ی ورود به دانشگاه برای اولین بار،لحظه ی نشستن سر اولین کلاس به عنوان یه دانشجو،لحظه ی پیدا کردن دوست های جدید،لحظه ی کشف یه شهر جدید،لحظه ی برف بازی تو حیاط خوابگاه در ساعت ۱۱ شب،لحظه ی دیدن شکوفه دادن درختها تو بهار،لحظه ای که رفته بودم زیر باد و طوفان و رعدوبرق ساز میزدم،لحظه ی گوش دادن به یه آهنگ تکان دهنده… زندگیم تند و تند داره برای خودش میگذره و من عینِ “بُز” همینطور نشسته م وفقط  دارم نگاه می کنم! حس می کنم به همه ی دفترهای خاطراتم خیانت کرده م.گاهی اصلا” حس میکنم خودم رو گم کرده م.خودم رو سپرده م به دست زمان.انگار که آواره ی این دنیا هستم…

و این روزها من هم کمتر می نویسم .بیشتر از یکماه است که اینجا چیزی ننوشته ام . میلی هم برای این نیست که در باره علت این ننوشتن بنویسم! ولی اعتقاد قلبی ام باز اینستکه باید نوشت!

۴۸۰-شعبده بازی!

شهریور ۱۶م, ۱۳۹۰

ساعت حدود ۱۰ شب بود که بعد از سفر ۵ روزه به جنوب کشور به شهر وارد شدیم دنبال یک نانوایی بودیم که باز باشد و نان بگیریم (پ.نه .پ میوه بخریم!) به یک نانوایی که در حال پایین کشیدن کرکره اش بود برخوردیم روی میزش دو بسته نان بود.ماشین را نگه داشتم . در همین هنگام ماشین دیگری نگه داشت و مردی سریعتر از من خود را به نانوایی رساند و دو بسته نان را برداشت همزمان من همرسیدم با لبخند گفتم هر کدام یک بسته را ببریم بهتر نیست . نگاهی به من انداخت و با حرص و قاطعیت! پولش را بسمت نانوا دراز کرد و راهش را گرفت و رفت . یاد زمانهایی افتادم که در صف نانوایی بودم و وقتی نوبت بمن میرسید و نان تمام می شد نان باقیمانده را با فرد بدون نانی که در صف بود قسمت می کردم . … و باز این سوال که چرا اینقدر بی گذشت شده ایم و نامهربان. واقعا این نکته از ذهنم گذشت که از ماست که بر ماست . خیلی برای مشکلات اجتماعی و…. دنبال مقصر نگردیم قدری بخودمان نگاه کنیم .
یک سازمان بزرگ که با سرمایه های بازنشستگان کشور بر پا شده است با طراحی غلط خطوط تولید و طراحی غلط سیاست مالی و فروش سنگ بنایی را می گذارد که همه این سرمایه گذاری را در معرض نابودی قرار می دهد و فرمانده این کشتی شکسته دن کیشوت وار فریاد پیروزی و موفقیت سر می دهد و بدنبال ایجاد درگیریهای فرضی و فرافکنی است . دستگاهی را خریده است که مشابه آن را همزمان بخش خصوصی خریده است و با ظرفیت ۴ برابر آنچه ایشان خریده است کار می کند و طبیعی است که این دستگاه هیچگاه تولید سود ده نخواهد داشت ولی شکر خدا که برای این شعبده بازان و معرکه گیران بهانه برای پوشاندن این فاجعه فراوان است . از اتهام به سرمایه گذار که تامین مالی نمیکند تا گران شدن حاملهای انرژی و….

دریاچه ارومیه موضوع روز است .مجموعه ای از تصمیمات در طی سالیان گذشته شده این وضعیتی که الان این دریاچه داردو نمی شود روی یک فرد یا یک اقدام انگشت گذاشت . مجموعه ای از تصمیمات غلط و درست سرنوشت یک دریاچه یک شهر یا یک سازمان را رقم میزند و جالب اینجاست که هیچگاه هم هیچکدامشان پاسخگو نیستند .