Archive for the ‘دلنوشته ها’ Category

۴۴۰-به گورستان گذر کردم….

جمعه, مرداد ۲۲م, ۱۳۸۹

پسرک ۷-۸ ساله بنظر میرسید با بطری نوشابه ای پر از آب پشت سر مردی میانسال که با دبه ای آب بسر قبر عزیزش میرفت دویدند و آب بطری را بر قبر خالی کردند و منتظر کرم مرد شدند . او هم مبلغی به او داد و پسر شادمانه با دخترک همسن و سال همراهش منتظر مشتری بعدی شدند . دختر ، اما ، زمینه ای برای تغییر در کارش یافته بود و بدنبال مرد روان شد و بعد از چند کلام رد و بدل کردن دبه را از مرد گرفت و شادمانه فریاد زد : آن را بمن داد و بسمت پسرک که راهی پر کردن دوباره بطری نوشابه بود ، دوید . پسرک باحسرت نگاهش کرد و پیشنهاد کرد پولی را که از مرد گرفته به او بدهد و در عوض دبه را بگیرد و دختر قبول نکرد و شادمانه از این موفقیت خود می خندید . دوران کودکی زمان شادیهای کوچک ولی عمیق است . خنده های از ته دل .معامله های بی دغل ، قناعت و حریص نبودن و به حق خود قانع بودن . کسی زیر آب دیگری را برای منافع بیشتر نمی زند. دیگری را مانع فعالیت خود نمیبیند . خطا یی نکرده اند که نگران افشای آن باشند و بهر راهی متوسل شوند تا رقیب را از میدان بدر کنند . قبرهای این گورستان قدیمی چه بزرگ هستند و چه فاصله مناسبی از هم دارند ! در گورستان جدید که زمینهای آن توسط مرحوم حاج طوسی اهدا شده است بخاطر نگرانی از کمبود جا قبرها بهم فشرده شده اند و حتی جای نشستن بر سر مزار عزیزت هم وجود ندارد مگر پا بر قبر همسایه اش بگذاری .عمق قبرها آنقدر کم است که بوی تعفن در فضای قبرستان پیچیده است .جا برای مرده ها هم تنگ شده است ولی اقدامی برای حذف دیگری برای باز شدن فضا برای خود نمی کنند .آرام خوابیده اند و به این نتیجه رسیده اند که اینجا پایان راه است و اصول دیگری حاکم است و سعی براین دارند که بگونه ای به زنده ها بگویند که برای رسیدن به مقصود هر کاری جایز نیست و نباید کرد ولی این پیام هیچگاه شنیده نمی شود . مراسم سه شب جمعه عمو حسین بود . او که ۲۵ سال پیش در زمان فوت پسر جوانش قبر بالای سر او رابرای خود خرید ولی در زمان مرگش تدفین در آنجا ممنوع شده بود و او با فاصله ای بسیار از فرزندش بخواب ابدی رفت. ….و راحت شد از این مناسبات حاکم بر این دنیایی که هر روز بدتر از دیروز می شود! این گورستانهای قدیمی چقدر ارامش بیشتری دارند و دورتر از قیل و قالهای گورستانهای جدید هستند که زنده ها رفت و آمد بیشتری در آن دارند . جمع عزیزانم در این قبرستانها بتدریج افزایش می یابند و شهری دیگر در جغرافیای ذهنم وسعت می گیرد در زمانی که شهری دیگر کوچک می شود !

۴۳۹-کنکور ۸۹

سه شنبه, مرداد ۱۲م, ۱۳۸۹
بخش بزرگی از تلاش و کوشش ما در زندگی برای سعادت و سلامت فرزندانمان است . معمولا می بینید پدر و مادرهایی که می گویند دیگر ارزویی ندارند تا مثلا فلان فرزند کوچکشان هم سر و سامانی بگبرد. مادرم خدا بیامرز همیشه می گفت این پسر آخری هم دانشگاه قبول شود دیگر خیالم راحت است و این قبولی بعد از مرگش اتفاق افتاد . روز یکشنبه ۱۰ مرداد روز ی بود که انتظار اعلام نتایج وجود داشت . دختر بزرگه یک میهمانی کوچک گرفته بود و دوستان و همکلاسیهایش در دبیرستان فرزانگان را دعوت کرده بود . جمعی که با اعلام نتایج کنکور هر کدام بجایی می رفتند و جمعشان بهم می ریخت ! حدود ساعت ۱۰ شب به خانه آمدم .ظاهرا خبر رسیده بود که نتایج روی سایت آمده است .بچه ها همه با نگرانی به خانه هایشان رفته بودند . دختر بزرگه با استرس یسیار از من خواست سریعا به سایت سنجش بروم و نتایج را ببینم . اینکار دل شیر می خواست . همسرم هم بخودش و او دلداری می داد که حالا اگر رتبه ۱۵۰ کشوری آزمون سنجش هم تکرار نشود حتما خیلی هم خراب شده باشد ۳۰۰ بدتر نمی شود و باز هم می تواند دندانپزشکی همین شهر قبول شود . سایت بالا آمد . اطلاعات لازم وارد شد و صفحه کار نامه ظاهر شد . همه با هیجان می گفتند برو پایین ! برو پایین ! تا بتوانند بخش اعلام رتبه ها را ببینند .و با نگاه به رتبه ها در زیر گروهها که همه دو رقمی بود خیال همه راحت شد . دختر بزرگه زد زیر گریه و می گفت باور نمیکنم دو رقمی شده باشم . بغلش کردم و گفتم عزیزم باور کن ! نتیجه زحماتت را گرفتی و خودم هم با او اشک ریختم . دختر کوچیکه به آرامی گفت: کاش سه رقمی می شد و درهمین شهرمی ماند با این حساب از پیش ما میرود . … تلفن ها شروع شد و رد و بدل شدن خبر و تبریک. همسرم به همه کسانی که نقشی در موفقیت دخترم داشتند زنگ زد . معلم کلاس اول او یکی از انها بود که صدای دختر کوچیکه در آمد که ” به پرستار بیمارستان مهر هم که او را بدنیا آورد زنگ بزنید او هم نقش موثری داشته است ” و همه از این نکته خندیدیم . همسرم به بچه ها توصیه کرد از کسانی که فکر می کنید رتبه خوب نیاورده اند سوال نتیجه نکنید و تا زمانی هم که سوال نکرده اند چیزی نگویید مبادا باعث ناراحتی آنها شویم . آقای دکتر می گفت تلفن یکی از پدران را که مدیر عامل شرکتی است را داشته است که از فرط گریه شوق برای موفقیت پسرش نمی توانسته صحبت کند و پسرش گوشی را گرفته و گفته نگران نباشید گریه پدرم بخاطر موفقیت و رتبه من است . … برای قبولی خودم در دانشگاه اینقدر خوشحال نشده بودم که برای موفقیت دخترم شدم . یک کار تیمی به نتیجه رسیده بود . تلاشهای همسرم و راهنماییهایش و مراقبت و مواظبت دیگر اعضای خانواده و سعی و تلاش و همت خودش دست به دست داد تا این موفقیت حاصل شود . دوستی می گفت عالم هستی در تلاش است که غم بر تو حاکم نشود . کسب گواهینامه ایزو در هفته گذشته و این موفقیت خانوادگی .مطمئن هستم عمو هم اگر زنده بود از اولین کسانی بود که به او زنگ می زدم و خوشحالی او را از این موفقیت می دیدم . در محیط کار هم همیشه شاهد بوده ام که مکر افراد بخودشان برگشته است و هنوز هم صداقت را بهترین سیاست می دانم . من و همسرم احساس می کنیم بخشی از بار مسئولیت خود را از دوش برداشته ایم هر چند هنوز در آغاز راه است .

 

۴۳۸- هوا بس ناجوانمردانه سرد است!!

سه شنبه, مرداد ۵م, ۱۳۸۹

سایت فصلنامه نشریه سرامیک و ساختمان در اینجا یکی از مطالب گذشته من را گذاشته است . این مجله خصوصیت ویژه ای که دارد اینستکه به کلیه مطالب مرتبط با سرامیک و ساختمان حتی اصول مدیریتی می پردازد .دادن آگهی به این مجله و آبونمان آن کمکی به این جوانان علاقمند است . احسان وبلاگ خوش آب و رنگی درست کرده است و دست بنوشتنش از قبل خیلی بهتر شده است . تازه هم فوق دیپلم حسابداریش را گرفته است و خود را برای کنکور لیسانس آماده می کند . مهرداد هم طبیعت ایران را می نویسد . یک وبلاگ تخصصی در حیطه منابع طبیعی . مقایسه اب معدنی های موجود مطلبی بود که ایشان اخیرا در وبلاگش قرار داده است و من از آن استفاده کردم . البته در این وانفسای تایید و تکذیب واقعا نمی دانیم اصلا آب معدنی خوردنش مضر است یا مفید و مخصوصا اینکه مواد نگهدارنده به همه آنها زده می شود . آب شهری هم که معلوم نیست سلامت هست یا نه. وقتی هندوانه را با رنگ قرمز می کنند و کسی ککش نمی گزد به چه چیز می توان اعتماد کرد . لب کارونی که دیگر گل بارون نیست نیز مطلب جدید وبلاگ بیابان زدایی است که دلسوزانه به محیط زیست می پردازد. دیروز روز سوم و آخر ممیزیISO9001-2008 را داشتیم و خوشبختانه برگی دیگر از توانمندیها رو شد و موفق به کسب این استاندارد شدیم .واقعا برای چنین شرکت بزرگی گرفتن این گواهینامه در تلاش اول کار بزرگی بود. در شرایطی که خیلی ها امکان اخذ آن را بسیار پایین می دانستند . دو نکته بارز را ممیزین تاکید کردند : ۱- تعلق و تعصب سازمانی پرسنل ممیزی شده ۲- صداقت در ممیزی و این نشان می دهد که سیستهای مدیریتی اعمال شده بطور مناسب نتیجه داده است . باید بر روی ارتباط بیشتر بین داده ها و تحلیل آنها و اقدامات اصلاحی کار شود که مسلما موفقیتهای بیشتری را نصیب سازمان می کند . آخرین فاز تولید نیز هفته گذشته توسط رییس جمهور افتتاح گردید و باری بزرگ از دوش مدیران ارشد سازمان برداشته شد هر چند در این شرایط اداره کردن کارخانه ای با این عظمت خودش بار عظیمی است و می توان گفت بار جدیدی بر شانه ها قرار گرفته است . سفر نه روزه به مسکو و سنت پترزبورگ از ۱۸ تا ۲۶ تیرماه بعد از دوران قرنطینه دختر بزرگه جهت کنکور، خستگی را از تنمان بدر آورد که باید در مطلبی جداگانه به آن بپردازم . فراز و نشیبهای محیط کار و فوت عموی بزرگم نشان داد که زندگی بالا و پایین بسیار دارد و غم و شادی – محبت و نفرت -عشق و تنفر-دوستی و دشمنی همزادهای همیشه همراه هم هستند . عمو خیلی روحیه اش را بخاطر از دست دادن بینایی اش از دست داده بود و برای او که فردی با اعتماد بنفس بالا بود و در سن هشتاد و چند سالگی پیر مرد همیشه حاضر در کوهنوردی شهر ملایر بود این مشکل بسیار طاقت فرسا بود . جوانی اش را در آبادان و ماهشهر گذراند و از زمان جنگ و کمی قبل از حصر آبادان به ملایر آمد و ماندگار شد . سالم زیست و مردم هم نشان دادند که به این ارزش توجه دارند هر چند در شرایط فعلی بسیار کمرنگ شده است . صفحه جدیدی را به سایت اضافه کرده ام که طراحی آن برای تبلیغ مشاوره توسط تیم مجله سرامیک و ساختمان برای من انجام شده است و اولین بار در این مجله شماره ۶ چاپ شد که آن را بطور دائم در سایت با شماره تلفن قرار دادم . …هوا بس ناجوانمردانه گرم است و دلها سرد !!!

۴۳۶-زنده کردن خاطرات

چهارشنبه, اردیبهشت ۲۹م, ۱۳۸۹

یک پیام کوتاه از دوستی از دوران تحصیل دبیرستان و دانشگاه که خبر از فوت مادر یکی از بچه های همدانشگاهی می داد.۲۴ سال بود او را ندیده بودم.یکماه پیش متوه شدم یکی دیگر از بچه های دوران دانشگاه که صاحب کارخانه ای شده بود و در رشته تخصصی اش فعالیت می کرد در تصادفی فوت کرده است در خرداد ۸۸ و من بعد از تقریبا یکسال متوجه این موضوع شدم .تماس تلفنی با او داشتم و آخرین گفتگوی ما در مورد سفارش تعدادی از کتاب خاطرات یک مدیر بود که برای توزیع بین کارکنانش می خواست . خاطراتی که همه اش را ننوشته ام و شاید شنیدنی ترین آنها باشد از دورانی پر تلاطم دانشجویی.خاطراتی که شخصیتهای آن یک به یک هر آن امکان دارد بروند و نمی توانی این آدمهای خاطراتت را که با آنها زندگی کرده بودی خط سیر زندگیشان را ببینی و بفهمی حالا چکار می کنند . پیام کوتاه برای من پیامی بود برای رفتن بسراغ شخصیتهای خاطرات یک مقطع مهم از زندگی کذشته ام و این بود که تصمیم گرفتم در مراسم ختم شرکت کنم .عصر پنجشنبه ۹ اردیبهشت از کارخانه راه افتادم .مسجدی ساده و بی آلایش در شهرک محلاتی و مراسمی برای مادر دو شهید دوران جنگ در کمال سادگی که هیچ شباهتی با مراسم معمول این روزها نداشت . یک شاخه گل در کنار قرآن و خرما.خبری از دسته گلها و تاج گلهای با نوشته های پر زرق و برق روی آنها نبود .تاجهای گلی که بیشتر از اینکه حس همدردی را در انسان بیدار کند احساس یک معامله را بوجود می اورد.و روحانی مسجد از دو سوره توحید و کوثر گفت که یکی اختصاصی در وصف خدا است و یکی اختصاصی در وصف دخت پیامبر حضرت فاطمه زهرا.حتما اگر عباس را در جایی دیگر می دیدم او را بعد از ۲۴ سال نمی شناختم . پسر کوچک او در حال پذیرایی از افراد حاضر در مجلس بود . درست با همان قیافه ای که من از عباس آن سالها در ذهن داشتم .قیافه فعلی اش خیلی برایم غریبه بود و وقتی در چشمانش نگاه کردم و سخن گفتیم باز شد همان کسی که می شناختم .عاشق فلسفه بود و همیشه در حال بحث فلسفی . یکی از آن جوانان نسل آرمانی که هر چند هر کدام نقشهایی متفاوت را در جامعه پیدا کرده اند ولی صفا و صمیمیت شان مشخصه اصلی شان است و آرمانگرایی آنها را به راههای متفاوت برده است زیرا آرمانی که داشتند سراسر در ابرها و غبارها پنهان بود . با هم ساکن طبقه چهارم خوابگاه بودیم . من و حمید و مهدی و احمد در یک اتاق و عباس و مهران و بچه های دیگر در اتاق مجاور ما. گفتم تازگیها آبادان رفته ای؟ گفت سه چهار بار در سال می روم . گفتم پارسال عید به ابادان رفتم تا خاطرات گذشته را زنده کنم و او گفت هر وقت میرود سری هم به شلمچه می زند …. ساعتی را با مهران از گذشته و حال گفتیم .او که در انزمان ۲۰ ساله بود حالا فرزندانی به این سن داشت . …خیلی احساس کردم لازم است شخصیتهای خاطرات گذشته ام را دوباره ببینم . سراغی از هر کدام گرفتم و مشتاق هستم که حتما با انها دیداری داشته باشم .

۴۳۲-فرهنگ

یکشنبه, فروردین ۲۹م, ۱۳۸۹

ایا ما لازم است خط کشی عابر پیاده داشته باشیم و هر ساله برای تجدید رنگ آنها پول خرج کنیم ؟ حتما می گویی بله لازم است و…. ایا شما می روید پول بدهید یک وسیله ای بخرید و بعد استفاده نکنید؟ حتما می گویی نه خلاف عقل است. …عزیز من چرا متناقض حرف می زنی ؟! وقتی خط کش عابر پیاده را به هیچ می گیریم چرا باید آن را بکشیم.عابر از خط کشی رد نمی شود . اگر هم تبلیغات روی او اثر گذاشته باشد و بچه مثبت شده باشد و بخواهد رد شود راننده محترم چنان با سرعت بطرفش می اید که مجبور است دوان دوان خود را نجات دهد . برخی از راننده ها هم انگار خط کشی را که می بینند یادشان می آید ماشینشان پدال گاز دارد و با قدرت تمام بر آن پا می فشارند .در رشت که بودیم پدیده جالب دیگری را شاهد بودیم و به این نتیجه رسیدیم که چراغ راهنمای ماشین هم عنصر زایدی است و باید از ماشین حذف شود و حتی بودن آن خطر ناک است و چون زورمان به خودرو سازان قدر قدرت نمیرسید سعی مر کردیم از آن استفاده نکنیم تا از بلایا بدور باشیم . حکایت این بود که وقتی قصد رفتن به سمتی مثلا راست را داشتیم چراغ راهنمای راست را می زدیم و با خیال راحت و بتریج سر اتول را کج می کردیم به راست که ناگهان سر و کله ماشینهایی که با سرعت از راه می رسیدند پیدا می شد و می خواستند که قبل از اینکه ما به راست برویم آنها از آن فضای موجود عبور کنند و برای اینکه نکند ما به راست برویم و بعدا آنها با آرامش راه خود را بروند سرعت خود را زیاد می کردند و خطرات را افزایش می دادند . این بود که دیگر برای این عمل به راست رفتن راهنما نمی زدیم راحت تر به راست می رفتیم

۴۳۱- موزه میراث روستایی گیلان

سه شنبه, فروردین ۱۷م, ۱۳۸۹

آنقدر تعریفش را شنیده بودیم که می ارزید حدود دو ساعت برای رفتن به انجا و خوردن یک غذای محلی در یک فضای سنتی و زیبا رانندگی کنیم و بعد از گشتی و صرف غذا برگردیم . در دل جنگل سراوان تاریخ یکصد ساله روستایی گیلان به نمایش گذاشته شده است . جنگل انبوه افرا و درختان شادی آفرین که سایه بر زمین گسترده اند و در این میان کلبه های خشت و گلی ، چوبی و سنگی ، سقفهایی مخروطی پوشیده با ساقه های طلایی رنگ برنج ، آغل مرغ و خروس ، طویله ای برای گاوان و جایی برای سگ نگهبان … همه و همه نه ماکت و یا نمونه سازی مصنوعی که اصل اصل هستند ! با زحمات دکتر طالقانی که استاد جامعه شناسی دانشگاههای تهران و پاریس بوده است و تلاش یک تیم عاشق و علاقمند با ترکیبی از دانش آموختگان رشته های مختلف مرتبط این بناها که قدمتی بین ۶۵ تا ۱۵۰ سال واچینی و دوباره چینی شده اند و با ابزار و وسائل اصلی خانه و حتی عکسهایی از صاحبان خانه بنام خود آنها در این مکان جمع شده اند . کاری ارزشمند که امید است در دیگر استانها هم انجام شود و آنهایی که در این پروژه هستند و بعضا از نقاط مخلف کشور در این شهر دانشجو هستند بتوانند این ایده را با خود به استانهایشان ببرند . گروهی جــــامعه‌شنـــاس، مهندس‌ساختمان، مهندس‌سازه، مردم‌شناس، استادکار، کارگر، دانشجوی مشتاقِ خدمت در راه بازسازی میراث مشترک از هفت سال پیش تاکنون با این پروژه همکاری می‌کنند. گام نهادن در خانه های کهن و استشمام بوی کاه و گل و دیدن گلدوزیهای قدیمی که حاصل دست صاحب خانه است بر پارچه های سفید پرده و…. انسان دور شده از طبیعت و محصور در قوطیهای کبریتی بنام آپارتمان را به دور دستها می برد و حسی را در او بیدار می کند که بوی اصالت و تاریخ می دهد . این فضا قصد دارد فرهنگ را با تمام جلوه های آن منتقل کند . در گوشه گوشه این فضا بانوانی با لباس محلی در حال پختن آش و نان و کلوچه هاو شیرینیهای محلی مانند عسلی حلوا، پلادانه حلوا، خرش حلوا، پادرازی، حلوای به، نان برنجی، نان نخودچی، باقلوا و سام پوسته، خاکاره دبیج(کاکا)، کویی (کدو حلوایی) کاکا، ترک حلوا، خاتون پنجره و رشته-خوشکار هستند که با وسائل و ظروف سنتی مانند گمج(نوعی ظرف سفالی) تهیه می شوند .سفره خانه سنتی موزه هم با سرو غذاهای محلی مانند سیر قلیه و اناربیج و باقالی قاتوق و میرزا قاسمی و کباب ترش و…. بر روی نیمکتهای چوبی مردم را با این غذاهای محلی گیلان آشنا می کنند . در گوشه گوشه موزه گروههای مختلف موسیقی سنتی گوش بازدید کنندگان را نوازش می دهند و راهنمایان در لباسهای محلی زیبا چشم آنها را ! این موزه در فضایی به وسعت ۲۶۰ هکتار در حال تکمیل شدن است و برای اقامت مسافران نیز مهمانخانه های سنتی ساخته خواهد شد . آنچه در دیدن و تعمق در این سازه ها نتیجه می گیریم اینستکه برای کوچکترین مسائل در این بناها فکر شده است و بر مبنای نیازها آنچه ساخته اند مناسب است . عایقبندی ، دور کردن حشرات و…. در این بناها مد نظر بوده است . معماران ما بجای کپی آنچه دیگران ساخته اند باید این بناها را ببینند و طراحیهایی انجام دهند که ضمن حفظ سنت ، مدرنیته را هم بجا اورند! این موزه در کیلومتر ۱۸ جاده رشت-تهران قرار دارد و هر کس نرود و نبیند ضرر کرده است!

۴۲۶- تلرانس آدمی

چهارشنبه, اسفند ۱۲م, ۱۳۸۸
چند روز پیش فیلم پادشاه عقرب ( اسکورپین کینگ ) را نگاه می کردم. فیلمی که داستانش مربوط به سه هزار سال قبل از میلاد مسیح بود.در یکی از صحنه ها داوین جانسون تا گردن بر خاک دفن شده بود و قرار بود مورچه های آتش زا سر وقت کله اش بروند که همراهش نجاتش داد. صحنه بسیار چندش اوری بود .یک اسکلت کله هم چند متر آنطرفتر بود و بعد از عمل را نشان می داد . انسان چقدر وحشی می شود میرسد به حد اسفل السافلین که منفی ترین حد وجودی انسان است.

 

۴۲۴- پنج ویزیت ، پنج تجویز!

چهارشنبه, اسفند ۵م, ۱۳۸۸

چند ماه گذشته در گیر تست و ازمایشات مربوط به قلب بودم . موضوع از تپش قلبی شروع شد که بی ارتباط با مسائل کاری نبود . قبلا تست ورزش انجام داده بودم و قرار شد دستگاه مونیتورینگ همراه وصل کنم . یک روز با این دستگاه فعالیت کردیم و ضربان قلبم ثبت شد . سه تا پزشک متخصص این نتایج را نشان دادم .یکی قرص های آریتمی تجویز کرد یکی گفت باید آنژیو گرافی کنم و یکی هم گفت مشکلی نداری برو حالشو ببر! هیچ چیز هم در این مواقع مثل شک و تردید نیست که عین خوره به جان آدم می افتد تا بدانی چه خبر است . رفتم پیش یکی از دکترهای تهران که رییس بخش قلب یک بیمارستان معروف و خصوصی و استاد دانشگاه شهید بهشتی است. ایشان هم گفت بهتر است سی تی آنژیو کنم که البته مانند انژیو تهاجمی نیست . انجام دادیم و فهمیدیم یکی از رگها کمی تا قسمتی

(mild moderate) گرفتگی دارد و یکسری قرص مانند آسپرین و متورول و آترواستاتین تجویز کرد و گفت اگر درد قفسه سینه در بالا رفتن از سربالایی احساس کردم باید بروم برای انژیو گرافی .در کاوش بیماری در خود به خانم دکتری متخصص دیگر مراجعه کردم . فرمودند اصلا بیخود تجویز سی تی کرده اند شما اصلا مشکل عروق کرونری نداری و با یک اکو می شود مشکل را تشخیص داد و ما را خواباند و با دستگاه گوشه مطبش اکو فرمودند و فرمودند که دریچه میترال قدری افتادگی دارد و برخی از پالسهای بی هوا و نامرتب به این علت است و حتی لازم نیست که اسپرین هم بخورم و همان متورول کافی است . خلاصه ۵ دکتر با ۵ تجویز و تشخیص ! عجب شیر تو شیری است در این جماعت پزشکان . خدا آخر و عاقبت همه را بخیر کند .