Archive for the ‘دلنوشته ها’ Category

۵۲۸- روز خراب Ú©Ù† ها !!!

سه شنبه, شهریور ۴م, ۱۳۹۳

رفته بودم بانک سپه شعبه پیچ شمرون تا یک مبلغی را به یک حساب بانک ملت منتقل کنم . گقتند دو سه روز طول Ù…ÛŒ کشد تا از این بانک به ان حساب برود. مجبور شدم Ú†Ú© بین بانکی بگیرم برای شماره حساب مربوطه برای بانک ملت پیچ شمرون یعنی ۵۰ متر بالاتر . اول صبح سر حال Ùˆ با نشاط رفتم به بانک مربوطه . نوبت گرفتم Ùˆ نشستم . کارم را انجام داد رسید را Ú©Ù‡ نگاه کردم دیدم بدون پرفراژ است یعنی رسید دستی است Ùˆ چاپی نیست . خواستم Ú©Ù‡ برایم رسید را چاپی بدهند گفتند همین است . اصرار کردم من را به شخص شخیص معاون شعبه ارجاع دادند . آقایی با آستین بالا زده Ùˆ دمپایی به پا Ùˆ لحنی داش مشتی پاسخکو شد Ùˆ قاطعانه ضمن حفظ کامل حقوق مشتری گفت نمی شود همینه Ú©Ù‡ هست ما رسید چاپی نمی دهیم . گفتم آقای محترم شما کار غیر قانونی Ù…ÛŒ کنید من همین کار را دو بار در چند روز گذشته انجام داده ام Ùˆ بانک ملت شعبه مرکزی قزوین برایم همین کار را درست Ùˆ قانونی انجام داده است . گفت آنها تخلف کرده اند ! گفتم آقای محترم شما Ú©Ù‡ اینفدر در تبلیغات از مشتری مداری دم Ù…ÛŒ زنید چرا یک پاسخ قانخ کننده بمن نمی دهید Ùˆ فقط چاله میدونی صحبت میکنی ØŸ گفت : تبلیغات؟ شما اینجا توی بانک ما تبلیغات Ù…ÛŒ بینی ØŸ گقتم کنظورم بطور Ú©Ù„ÛŒ در رسانه هاست . گفت نه آقا ما فقط یک شعار داریم اونم “بانک ملت بانک فردا ” یعنی امروز برو فردا بیا ! من دیگر Ú©Ù… آوردم گفتم آقا Ú†Ú© من را بدهید من بروم انتقال وجه نمی خواهم انجام بدهم . عملیات را باطل کردند Ùˆ Ú†Ú© بین بانکی مرا پس دادند . رفتم بانک سپه Ùˆ به رییس شعبه موضوع را گقتم تا برای شعبه ای دیگر بمن Ú†Ú© بین بانکی بدهد . ایشان Ú©Ù‡ از رفتار بانک ملت تعجب کرده بود گفت بانکها باید رسید پرفراژ شده به مشتری بدهند Ùˆ حیران بود Ú©Ù‡ چرا بانک ملت پیچ شمرون اینکار را نکرده است . در حال گفتگو با ایشان بودم Ú©Ù‡ صدای دمپایی بگوش رسید Ùˆ معاون شعبه بانک ملت آمد داخل بانک سپه Ùˆ شروع کرد به توجیه کارش . رییس شعبه سپه Ú©Ù‡ بنده خدا از این رفتار Ú©Ù¾ کرده بود خیلی محترمانه به ایشان توضیح داد Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ باید رسید ماشینی به مشتری بدهد. ایشان با همان لحن لاتی خودش گفت من نمی دهم در این مورد سو استفاده شده است .رییس شعبه سپه باز برایش از الزام قانونی گفت Ùˆ ایشان باز حرف خودش را زد Ú©Ù‡ رییس شعبه دیگر محلش نگذاشت Ùˆ به معاونش دستور داد کار من را در اسرع وفت هر جور Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ خوام راه بیاندازندو وجه دیگری بابت کارهایی Ú©Ù‡ انجام Ù…ÛŒ دهند از من نگیرند . Ùˆ من هم خواستم Ú©Ù‡ یک Ú†Ú© بین بانکی دیگر برای شعبه ملت سه راه طالقانی بدهند . طرف هم سرش را انداخت پایین رفت . رییس شعبه Ú©Ù„ÛŒ از من بخاطر رفتار ناشایست معاون شعبه بانک ملت عذرخواهی کرد . Ú†Ú© را بردم بانک ملت شعبه سه راه طالقانی سریع انجام دادند Ùˆ رسید ماشینی هم دادند ! یک شماره هایی هم گرفتم Ú©Ù‡ به بازرسی بانک ملت زنگ بزنم Ú©Ù‡ هرچه زدم نگرفت . مونده بود اینجای گلوم( درست اینجا) Ùˆ باید یه جایی Ù…ÛŒ گفتم اگه دوست داشتید شما هم به اشتراک بذارید شاید یک بازرسشون ببینه ! خلاصه صبح با نشاط من با رفتار غیر قانونی Ùˆ لات مابانه یک عدد معاون شعبه Ùˆ کارمندان مربوطه اش پر از استرس شد ولی رفتار خوب رییس شعبه بانک سپه در یادم Ù…ÛŒ ماند . با اطمینان کامل دیگر در بانک ملت حساب باز نمی کنم Ùˆ کار با حسابهای موجود را هم به حداقل میرسانم . جالب است Ú©Ù‡ ادعای خصوصی شدن Ù…ÛŒ کنند Ùˆ… ارزو Ù…ÛŒ کنم با آدمهایی از جنس آن رییس شعبه برخورد کنید تا روزتان خراب نشود .

۵۲۷- دلتنگی

جمعه, مرداد ۳م, ۱۳۹۳
یه روزایی یه لحظه هایی خیلی دلت میخواد همه اونایی Ú©Ù‡ باهاشون خاطره داری باهاشون زندگی کردی باهاشون خندیدی باهاشون گریه کردی رو ببینی صداشونو بشنوی باهاشون بخندی Ú¯Ù¾ بزنی Ùˆ یادی Ú©Ù†ÛŒ از روزایی Ú©Ù‡ با هم داشتید.روزای شیرین Ùˆ تلخ روزایی Ú©Ù‡ تاریخ شدن Ùˆ ادمایی Ú©Ù‡ شاید دیگه اون آدمای قبلی نباشن .بدهایی Ú©Ù‡ خوب شدن یا ما فکر Ù…ÛŒ کردیم Ú©Ù‡ بدن! Ùˆ تو یه زمان کوتاه تمام زندگیتو مرور Ú©Ù†ÛŒ … Ùˆ حس Ú©Ù†ÛŒ Ú©Ù‡ چقدر زندگی کوتاه است Ùˆ هیچ نیرزد Ú©Ù‡ با همه آنها Ú©Ù‡ حتی چند لجظه در زندگیمون بودن نخندیم …بدی ها را فراموش کنیم Ùˆ خوبی ها را به یاد آوریم…. این روزها از همون روزهاست !

۵۲۶- تولدی برای ماندن

پنجشنبه, تیر ۱۲م, ۱۳۹۳

به بهانه سالروز تولد دخترم :

منتظرت بودیم….آمدی!
کارخوبی کردی!….
هستی…. باشی….Ùˆ خوب باشی همانطور Ú©Ù‡ تا کنون بوده ای ! …
عزیزم لبخند بر لبانت و مهربانی در قلبت و سلامتی در جانت پایدار باد.
بودن به هر بهایی زیستن برای هیچ است Ùˆ زیستن برای خوبی ها ،برای مهربانی ها، برای عشق،برای دوست داشتن Ùˆ….. همه زندگی است.همه مفهوم بودن است… باشیم تا بمانیم.

۵۲۵- یه تجربه کهنه!

سه شنبه, تیر ۱۰م, ۱۳۹۳
لباسهای شق و خشک را یادت میاد ؟!
نه فکر نکنم بدونی چی را می گم!؟
زمستونا لباسها رو Ú©Ù‡ مادر شسته بود Ùˆ روی طناب داخل حیاط پهن میکرد، Ù…ÛŒ یرفتی Ú©Ù‡ بیاریشون میدیدی شق Ùˆ رق شدن … یه تیکه یخ.باید همونجوری Ù…ÛŒ آوردی توی اطاق کنار بخاری تا نرم بشن.فشارشون میدادی Ú©Ù‡ تاشون Ú©Ù†ÛŒ میشکستند ….شکستن لباس !!! کسی الان این تجربه رو داره ØŸ

۵۲۲-فرش ایرانی در ونیز

چهارشنبه, اردیبهشت ۳م, ۱۳۹۳
همان قدر Ú©Ù‡ از دیدن اجناس چینی در بازار داخلی افسرده Ù…ÛŒ شوم چرا Ú©Ù‡ پشت آن بیکاری . فقر Ùˆ فساد Ù…ÛŒ بینم از دیدن اجناس ایرانی در خارج از کشور خوشجال Ù…ÛŒ شوم! ….. فرش ایرانی در ونیز

۵۲۱- قدم زدن با مادرم در صفا Ùˆ مروه!

سه شنبه, فروردین ۱۹م, ۱۳۹۳

۵ صبح راه افتادم .پخش ماشین را روشن کردم روی فایل کتاب صوتی “بی بال پریدن” قیصر امین پور بود .انسان تنها پرنده ای است Ú©Ù‡ بی بال Ù…ÛŒ پرد.خاموشش کردم نه اینکه دوست نداشته باشم بشنوم Ù…ÛŒ خواستم روی یک موضوع Ú©Ù‡ صبح به ذهنم رسیده بود فکر کنم Ùˆ برای نوشتن پردازشش کنم .ولی یادم نیامد Ú†Ù‡ بود! درسکوت بهتر Ù…ÛŒ شود تمرکز کرد تا یادم بیاید . …نه مثل اینکه امروز رفته آن ته چاه ویل اندیشه هایم !! ولی خوب فکر است نمی شود مهارش کرد پر Ù…ÛŒ کشد هر جا Ú©Ù‡ خاطر خواه اوست. دیروز عصر Ú©Ù‡ میامدم همسرم زنگ زد Ùˆ هماهنگ کردیم برای کاری Ú©Ù‡ هر ساله در سالگرد فوت مادرم به یاد او انجام Ù…ÛŒ دهیم منتهی امسال به Ø´Ú©Ù„ÛŒ بهتر Ùˆ نو انجام شد . به خانه Ú©Ù‡ امدیم تشنه بودم چای خوردم بعد از نان Ùˆ پنیر Ùˆ گوجه ای Ú©Ù‡ همسرم تهیه کرده بود.ولی باز تشنگی ول Ú©Ù† نبود.آب Ù…ÛŒ طلبید! رفتم سر یخچال البته سر یخچال زیاد میروم وفتی میرسم خونه انگار اینکار خستگی ام را در Ù…ÛŒ آورد! بطری آب نبود مثل همیشه این دختر کوچیکه Ú©Ù‡ آب خور حرفه ای است بطری ها را خالی کرده بود Ùˆ پر نکرده بود. یک ابمیوه هلو بر Ù…ÛŒ دارم مال این جلسه توجیهی قبل از حج است Ú©Ù‡ نخوردیم Ùˆ با خودمان اوردیم خانه. خیلی خوابم Ù…ÛŒ امد . شب قبلش با دوستی اونور آب روی اسکایپ در مورد یک بیماری کودکان صحبت کرده بودم Ùˆ دبر وقت خوابیده بودم . …از خواب پریدم ظاهرا بخاطر سکسکه شدید! دختر کوچیکه برام یه لیواد آب اورد خنک نبود  ولی خوردمش!!… ۴:۳۰ بیدار شدم خیلی خوب خوابیده بودم ساعت برای ۵ تنظیم بود . خبری از تشنگی دیشب نبود.
*****                                                                         *******
پیچیدم توی اتوبان. قبل از سفر حج توی اسفند ماه زنگ زدم به زن عمویم Ú©Ù‡ خداحافظی کنم.گفت رفته روستا پیش خاله اش Ùˆ او گفته Ú©Ù‡ تو را خواب دیده توی یه صحن بزرگ با سنگهای سفید Ùˆ بسیار نورانی.ازت سوال کرده بود پروین خانم اینجا کجاست ØŸ Ùˆ تو گفته بودی Ú©Ù‡ عباس پسرم من رو اورده به حج… وقتی این را شنیدم اتش گرفتم بی شعله! وقتی بی بال پریدن Ù…ÛŒ شود حتما بی شعله سوختن هم شدنی است .تکلیف معلوم بود باید حج را با هم انجام Ù…ÛŒ دادیم . همراه شدیم با هم . از مسجد تنعیم شروع کردیم برای محرم شدن . …سعی صفا Ùˆ مروه! مادر کجایی؟ آها جا موندی ØŸ Ù…ÛŒ گفتی Ù…ÛŒ ایستادم … تشنه ات شده بود ØŸ رفتی آب زمزم مزمزه کنی؟ دهانت خشک شده بود ØŸ …. باشه .. برویم . یواش برم برسی؟
- نه پسرم تو راهت رو برو من میام پشت سرت.بخاطر من سرعتت را کم نکن .
-چرا کم نکنم .اصلا این اعمال رو بخاطر و برای تو دارم انجام میدم .مادر اون چراغای سبز رو می بینی ؟ اونجا من باید هروله کنم و تند تر برم رد شدم سرعتمو کم می کنم تا برسی .
- نه من هم میام تند میام با هم میریم .
- باشه هر جور راحتی. واجب نیست البته .برای اقایون هم مستحبه.
- نه به مستحب Ùˆ واجبش کاری ندارم میخوام با هم باشیم خیلی وقته با هم نبودیم . سفر مشهد رو یادته با هم رفته بودیم .سال ۶۷ بود فکر کنم . چند روز رو همش با هم بودیم
-آره یادمه چقدر خوش گذشت حیف نشد که تکرار بشه .زود رفتی. حالا هر جور راحتی. پات درد نمی کنه ؟
-نه عزیزم . پاهام محکمه قلبم ضعیف بود و از کار افتاد .
-مادر می دونی اینجا هاجر راه رفته . می دونی ما داریم خودمونو وصل می کنیم به هاجر . به یک زن . به یک سعی کننده . تو چقدردویدی ؟ چقدر راه رفتی ؟ خسته شدی می دونم . پاهات درد نگرفت ولی قلبت نکشید. الان که دیگه راه نمیری.حسابی استراحت می کنی.مادر اونا رو میبینی؟هندی اند ؟ نه فکر کنم پاکستانی باشن. حالا هر چی. دعا می خونن و هنگام بردن نام خدا دستشان را از پیشانی تا روی بینی می کشند .چه جالب است! اینهم ادابی است.
-مسلمانند؟
- اره مادر مسلمونن. غیر مسلمون که اینجا نیست. خوب حق داری .اینقدر در بند اداب هستیم که اصل را فراموش می کنیم . راههای رسیدن به خدا به اندازه همه انسانهای روی زمینه . جاده انحصاری نیست که . راستی مادر موقع طواف کجا رفته بودی ؟ ندیدمت!
-بودم عزیزم.من همیشه در طواف بودم طواف عشق.
- آخه خیلی دلم می خواس شونه به شونت طواف کنم .
-پشت سرت بودم هواتو داشتم.گفتم تو حال خودت باشی.
- آره خیلی تو خودم بودم زمزمه و ذکرهای از ته دل و تنها خیلی حالش بیشتره تا این دعاهای دسته جمعی که یکی موخونه و بقیه هم معنیش را دانسته و ندانسته تکرار می کنن.سکوت و حال دیگراه را هم مغشوش می کنن. یک سبحان الله گفتن ساده خیلی دل رو نزدیک می کنه تا یه دعای  طولانی کلیشه ای و توصیه شده برای صواب.مادر راستی تشنت نشده؟ بریم آب زمزم بخوریم.
- نه دارم زمزمه هاشو گوش میدم.
- زمزمه های چی رو ؟
-زمزمه های زمزم دیگه !
-مگه زمزم زمزمه داره؟
-آره . چرا نداره .الان زمزم است که هنوز زنده است و می جوشد . مانده تا بگوید سعی صفا و مروه برای یافتن این آب بوده است . تلاشی یک مادر برای زنده ماندن یک فرزند!
-اره راست میگی مادر! من هم زمزمه هاشو می شنوم  ولی باید تشنه باشی تا بهت بچسبه . بره تو وجودت.
-مگه تشنه نیستی؟
- نمیدونم….شاید…. نه فکر کنم هستم !
- تشنه نباشی زمزمه های زمزم رو نمی شنوی. حواست باشه !
-آب دریا را اگر نتوان کشید هم بقدر تشنگی باید چشید …مادر راستی میخوای در طواف زنان (همون نسا) بریم دستت رو بزنی به حجر الاسود؟
-نه عزیزم. مزاحم دیگران می شیم .دورشان را بهم می زنیم. درسته که یک مدار دورتر و نزدیکتر فرقی نداره درسته که وقفه ای کوچک هم در طواف هم اشکال نداره . درسته که اصل به اینه که با مردم توی مدار باشی ولی دلم نمیاد طرف توی حال خودشه من هلش بدم که می خوام دستم را به حجر الاسود بزنم.
-اینبار با هم باشیم مادر! چقدر خوبه اینجا میتونیم دوش به دوش و پشت به پشت مادرمون،دخترمون ،همسرمون توی یه مدار باشیم . دیوار نکشیدن بینمون !
- جا موندی مادر ! آب میخوری؟
-نه عزیزم خودت بخور.
بطری اب روی صندلی ماشین را بر می دارم و قلپی می نوشم .منتطرم برسم به جایی برای نماز صبح بایستم. از خانه وضو گرفته ام .
- بریم مادر ؟ چقدر خوبه که با من هستی.اصلا حج وصل است به مادر و عشق مادری و زن! راستی مادر میشه ادم دور مادرش بگرده؟ طواف کنه؟
-کفر میگی پسر!
-نه کفر چیه . Ù…Ú¯Ù‡ مادر وسیله تولد Ùˆ زایش انسان نیست؟ الله یجری الامور الا باسبابها. مگر همه انسانها از مادر زاده نمی شوند؟ پس مادر بخشی از ابزار آفرینش است ….. کجایی مادر ØŸ دور آخر است این دور .بعد اینکه موها Ùˆ ناخن خودم را کوتاه کردم بذار موها Ùˆ ناخنت را من کوتاه کنم . باشه ØŸ مادر بودی چقدر دورت Ù…ÛŒ گشتم … مادر … مادر ….
—-
مسجدی در ورودی شهر منجیل. پیاده Ù…ÛŒ شوم. زنی در استانه در مسجد ایستاده است در تاریک روشنای صبح. این زن کیست؟ زنی به انتظار شوهرش Ú©Ù‡ نمازش طول کشیده است ØŸ جلوتر میروم. اهه….این Ú©Ù‡ یک مجسمه است! عجب…. مجسمه زنی با کوزه ابی در دست Ùˆ در حال ریختن آب در کاسه ای!
زن….اب… زایش… زمزم… سارا… هاجر….زمزمه …..
—–
باز تشنه شدم . قلپی آب از بطری اب کنار دستم Ú©Ù‡ توی دست اندازها شلپ Ùˆ شلپ صدا میده …زمزمه Ù…ÛŒ کنه !
چشمانم خیس خیس است .
—–
- مادر راستی راضی نبودم در ان سرما و باد بیایی استقبال . تو که خودت با من اونجا بودی! دیگه استقبال برا چی اومدی؟
- نه عزیزم باید میومدم منتهی محدودیت داشتم . خاله منیرت سبزه و اسفند و منقلو که درست کرده بودم آورد. بهت گفت که از طرف من اورده.
- آره گفت. چقدر هم شاد و با نشاط بود.
- راستی مادر توی فرودگاه جده ندیدمت.با ما برنگشتی؟
- نه من موندم . موندم Ú©Ù‡ بیشتر دعاتون کنم…. حالا اشکاتو پاک Ú©Ù†  چرا گریه Ù…ÛŒ کنی؟ حواست به جاده باشه .
- هیچی! راستی مادر تو سفر بعدی هم با ما میایی؟
- ——
پشت میزمحل کارم نشسته ام . چقدر تشنه هستم .این نسکافه و چای صبحگاهی کفاف نمی دهد . باید بگویم برایم آب بیاورند.
——-
سیزدهم فروردین ۷۲ مادرم کاسه ای آب پشت سرم ریخت Ú©Ù‡ من به سلامت بروم Ùˆ من بیستم فروردین سالم برگشتم در حالی Ú©Ù‡ او نبود .رفته بود.کاش بود Ùˆ کاسه ای اب از دستانش Ù…ÛŒ گرفتم Ùˆ Ù…ÛŒ نوشیدم. به یاد همه مادران Ú©Ù‡ نیستند Ùˆ تمام قد برمی خیزم به احترام همه مادران Ú©Ù‡ زاینده عشق Ùˆ محبتند Ùˆ زلال ترین عشق! دور مادرانتان بگردید ! بر دستانشان بوسه زنید. هر روز سری به انها بزنید. زنگی به انها بزنید  حتی در حد یک سلام فقط!
از دستانشان آب بگیرید و بنوشید و کاسه ای آب به دستشان بدهید ! زلال آب ارتباط عشق است .زمزمه زمزم هاجر است . زمزمه عشق مادر است .
———–
مادر بی تو تنها و غریبم
اطاق من بی تو چه سرده !
مادر خوب و قشنگم بدون تو دل من پر درده
فضای این خونه بی بوی تو هیچه
صدای تو هنوز این جا میپیچه.
فاتحه…

۵۱۹-بهارانه

شنبه, اسفند ۱۷م, ۱۳۹۲

امروز در محوطه کارخانه قدم میزدم که به این گلهای نوشکفته برخورد کردم .حس کردم زمستان تمام شده است !

بهار میرسد و همه چیز بهاری می شود . بهاری شدن زنده شدن دوباره و پوستی تازه انداختن است. نوسازی و بازسازی عشق است . چیزهای تکراری زیبا را به گونه ای نو انجام دادن است . آنطوری که صبح ها از میان چند مسیر برای رفتن به سر کار یکی را برمی گزینیم تا یک راه را همیشه تکرار نکنیم . بها رتنها باز شدن غنچه های گلها نیست که شکفتن اندیشه و احساس نو در انسان است .دیگر گونه بودن و دیگر گونه دیدن که از زیباییهای هستی تنها به میزان ظرفیت و دیدمان می توانیم برداشت کنیم . بها رترمیم زخمهای تن درخت است که انسانها بر آن ایجاد کرده اند  و تداوم رشد و بالندگی است . زخم درد ایجاد می کند چه بخواهیم و چه نخواهیم و درک ایجاد می کند اگر بخواهیم که اگر در آه و ناله های درد بمانیم به درک نمی رسیم . گر مرد رهی میان خون باید رفت از پا فتاده سرنگون باید رفت . بهار می آید تا بیادمان بیاورد که انسان می تواند هر روز در نوشدگی باشد . هر روز می توان از دنیا چیز تازه ای کشف کرد . هرروز صبح که تولدی تازه می یابیم می توانیم در چهره همسرمان مادرمان پدرمان فرزندمان همسایه مان محبتی نو بیابیم و موج عشقی نو را صادر کنیم و سلامی بدهیم به معنای شروعی دیگر . البشر اول البر . بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را . بپیچیم اگر به پیچ رسیدیم که پیچ پایان راه نیست  ظاهر شدن در افقی نو است . بهار می آید و انجماد جاری می شود ! تمام میشود . آب میشود تا جاری شود که انجماد فکرنیز سرد است و ساکن . و باید گشوده شود و جاری شود .در درد ماندن آه است و ناله،شکوه است و شکایت و سکون است و فرسودگی روح و پژمردگی گلهای وجودی انسان .درخت در درد ناشی از ضربه تبر نمی ماند . ترمیم می کند و قد می کشد و تنها نقشی کوچک می ماند که یادش بماند تبر به نیت نابودی او می آید . بهار به ما می آموزد که هر لحظه در حال نو شدنیم و هر لحظه زمانی دیگر برای شروع است . شروع با نقشی نو . نقشهای گذشته ماندگار و کارآ نیستند . هر نقش برای زمان خودش مفید است . گریستن درمانی است برای دردی در زمان خاص. سختی و غرور و قیافه گرفتن در مقابل مشکلات برای همان زمان مشکلات است نباید بشود عادت ما و شکل همیشگی ما. دارو را به درد تبدیل نکنیم . لبخند و محبت و شادی آش نذری است بهر که می رسیم بدهیم . گاهی آنقدر سخت می شویم در مقابل سختی های دنیا که غم و اندوه و غصه را در هر ظرفی به اطرافیانمان تعارف می کنیم . در بهار نو شویم ! خاطره ها همیشه به ما آویزانند و با آنها حال می کنیم ولی در بهاران باید نو شویم . باید درک کنیم که آینده را بیشتر از گذشته ببینیم . آرزوهامان را بیاریم و بکاریم که در بهار هر چه بکاری قد می کشد . زودتر بکاریم آنها را و آبشان دهیم تا رشد کنند قبل از اینکه به گذشته بپیوندند!
بهار فقط فصل باز شدن گلها نیست که فصل باز شدن دلها هم هست . بگشاییم دروازه دلمان را بروی نوازشهای دلنواز ترنم عزیزانمان که با ما هستند . دور و بر ما هستند ما را دوست دارند و ما گاهی فراموش می کنیم که صدایشان را بشنویم فراموش می کنیم که جای آنها در دل ماست .

۵۱۸-چکاره ایم ØŸ

پنجشنبه, اسفند ۱۵م, ۱۳۹۲
چکاره ای؟ چکاره ایم؟ در کجای این رنگین کمان بی رنگ ایستاده ایم وگرداندن کدام چرخ را بعهده گرفته ایم . Ù…ÛŒ گردانیم تا زندگی خود Ùˆ همه بچرخد Ùˆ همه بیابیم خود را با هم یا Ù…ÛŒ گردانیم تا خود Ùˆ فقط خود بچرخیم Ùˆ برویم بالا تا بی خودی! انگار همین دیروز بود با گفتن یک شماره Ùˆ چند حرکت میشدیم دکتر Ùˆ مهندس Ùˆ بقال Ùˆ حمال Ùˆ خیاط Ùˆ گدا Ùˆ….. Ùˆ فقط لبخندی Ùˆ فریادی Ùˆ باز دوستی هایی Ú©Ù‡ راحت نمیرفت توی افق تا Ú¯Ù… شود! محکم بود .هنوز بی هیچ دلیلی دشمن نمی شدیم Ùˆ براحتی بهم نمی خندیدیم .هنوز میخندیدیم یا نمی خندیدیم با یک دلیل ساده مثل گفتن یک شماره Ú©Ù‡ معلوم میکرد چکاره ایم . لایه های شخصیتمان یکی بود . هنوز چند لایه نشده بودیم خنده ها Ùˆ شادیهایمان دکمه کنترل Ùˆ فیلتر نداشت یعنی هنوز اختراع نشده بودند!
بازی را یادتونه؟
یه شماره بگم ؟
بشمار !
چه کاره ای؟