<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>خاطرات یک مدیر</title>
	<atom:link href="http://yekmodir.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://yekmodir.ir</link>
	<description>صداقت بهترین سیاست است</description>
	<lastBuildDate>Thu, 02 Sep 2010 04:35:14 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.5</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>مشاور مدیریت</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=304</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=304#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Sep 2010 04:35:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[بدون دسته بندی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=304</guid>
		<description><![CDATA[مشاور مدیریت همراه با شما در یافتن راه حلها
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="FONT-SIZE: large"><span style="FONT-SIZE: medium; COLOR: #2c7ea9"><strong><a href="http://yekmodir.ir/?page_id=300" target="_blank">مشاور مدیریت</a></strong></span><strong><span style="FONT-SIZE: medium"><a href="http://yekmodir.ir/?page_id=300" target="_blank"> </a>همراه با شما در یافتن راه حلها</span></strong></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=304</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۴۱- رشد متناسب سازمان</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=289</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=289#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Aug 2010 12:30:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[مديريت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=289</guid>
		<description><![CDATA[بزرگی فیزیکی یک سازمان یا سازه ضامن بقای آن نیست . کشتی تایتانیک با ان همه بزرگی و مجلل بودن وقتی دچار مشکل شد مهندس طراح کشتی که خود نیز در کشتی بود با اعتماد بنفس مدعی شد که جای نگرانی وجود ندارد و این کشتی اصلا به قایق نجات به تعداد مسافرین نیاز ندارد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بزرگی فیزیکی یک سازمان یا سازه ضامن بقای آن نیست . کشتی تایتانیک با ان همه بزرگی و مجلل بودن وقتی دچار مشکل شد مهندس طراح کشتی که خود نیز در کشتی بود با اعتماد بنفس مدعی شد که جای نگرانی وجود ندارد و این کشتی اصلا به قایق نجات به تعداد مسافرین نیاز ندارد چرا که امکان ندارد غرق شود ولی دیدیم که کشتی با آنهمه ابهت و بزرگی به زیر آب رفت . سازمانهای بزرگ هم با توجه به جثه بزرگی که دارند بهمین شکل در معرض خطر بیشتری هستند چرا که چالاکی کمتری دارند . یک سازمان در ابتدای تاسیس مانند یک طفل است و روز به روز رشد می کند اگر این رشد صرفا در زمینه فیزیکی باشد طفل دارای جثه ای بزرگ می شود . اگر یک بخش رشد بکند و بخشی دیگر رشد نکند تناسب اندام بهم می خورد و طفل ناقص الجثه می گردد . سازمانها هم بهمین شکل هستند اگر در بخشی اصول نوین مدیریت بکار گرفته شود و بخشی با روش سنتی اداره گردد همین عدم تعادل به چشم می خورد . اگر بخشی سیستم مثلا خود کنترلی را پیاده کند و بخشی دیگر با روش کنترل کیفی و دیدگاه پلیسی بخواهد اداره شود تناقض در سازمان بوجود می آید و سازمان ناقص الخلقه می شود . کودک باید متناسب با رشد جسمانی رشد عقلانی هم داشته باشد . باید مهارتهای لازم برای مرحله چهار دست و پا راه رفتن و بعد راه رفتن و بعد دویدن و&#8230;. را همزمان با حصول این تواناییهای فیزیکی بدست آورد .اگر مغز افزار یک سازمان متناسب رشد نکند سازمان دچار مشکل می گردد . با روشها و مهارتهای دوران انعقاد نطفه ( زمان پروژه) نمی توان در زمان بهره برداری مدیریت کرد .در دوران پروژه بحث فراوانی پول است که سرمایه گذار به سازمان تزریق کرده است . روابط رابطه پیمانکار و کار فرما است . رابطه قدرت و اقتدار کارفرما است و نیاز و دست زیر سنگ بودن پیمانکار که در هر حال باید تایید کار کردش را بگیرد و هر رفتاری را تحمل می کند . منابع انسانی موضوع مهمی نیست . با یک شرکت پیمانکار طرف هستیم که تابع و نیازمند ما است . می توانیم در جلسات بر سرشان فریاد بزنیم . یک جوان ناظر تازه فارغ التحصیل می تواند اشک مدیر عامل یک شرکت پیمانکار را در آورد و صدای کسی هم در نیاید و حتی تشویق هم بشود ولی در دوران بهره برداری اینطور نیست . ناظر نمیتواند یک کنترلر کیفیت باشد نمی تواند یک اپراتور خود کنترل باشد . فضا تغییر کرده است . یکطرف مدیرا ن سازمان هستند و طرف دیگر کارکنان سازمان که دارای رابطه ای یکطرفه مانند دوران پروژه نیستند . در مقابل رفتار ناشایست عکس العمل نشان می دهند .اگر یک سرپرست بر سر کارگری فریاد بزند به منابع انسانی شکایت می برد و&#8230; سازمان وارد دورانی دیگر شده است باید توانمندیهای دیگری را کسب کند . سازمان باید مغزش هم بزرگ شود و گرنه می شود یک غول افسار گسیخته . بزرگ بودن فیزیکی یک سازمان در صورتی یک حسن است که با استقرار سیستمهای نوین مدیریت و روابط غیر سنتی به چالاکی و چابکی دست یافته باشد .صاحب سبک و اندیشه باشد . هر روزه همزمان با رشد فیزیکی و افزایش تولید و ظرفیت و&#8230; به مهارتهایی دست یابد که بتواند مشکلات خود را که مشکلاتی غیر از مشکلات سازمانهای کوچک است را حل نماید . با مغز کوچک دوران نوزادی یک موجود زنده نمی تواند دوران سخت بلوغ را پشت سر بگذارد . بچه شیرین زبان تازه راه افتاده که بجای تقویت قوای فکری و تربیتی او فقط به تحسین و به به و چه چه کردن از او بپردازیم به یک نوجوان لوس و خود خواه و درس نخوان و تنبل و&#8230;. تبدیل می شود و بعد باید توی سر خود بزنیم که نمیدانیم چه شد این بچه خیلی خوب بود در سن پنج سالگی اشعار حافظ را حفظ بود ولی الان در درس ادبیاتش نمره صفر گرفته است و&#8230; دغدغه های مدیران سازمانها باید متناسب با رشد سازمان تغییر نماید .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=289</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۴۰-به گورستان گذر کردم&#8230;.</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=288</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=288#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Aug 2010 14:31:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلنوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=288</guid>
		<description><![CDATA[پسرک ۷-۸ ساله بنظر میرسید با بطری نوشابه ای پر از آب پشت سر مردی میانسال که با دبه ای آب بسر قبر عزیزش میرفت دویدند و آب بطری را بر قبر خالی کردند و منتظر کرم مرد شدند . او هم مبلغی به او داد و پسر شادمانه با دخترک همسن و سال همراهش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پسرک ۷-۸ ساله بنظر میرسید با بطری نوشابه ای پر از آب پشت سر مردی میانسال که با دبه ای آب بسر قبر عزیزش میرفت دویدند و آب بطری را بر قبر خالی کردند و منتظر کرم مرد شدند . او هم مبلغی به او داد و پسر شادمانه با دخترک همسن و سال همراهش منتظر مشتری بعدی شدند . دختر ، اما ، زمینه ای برای تغییر در کارش یافته بود و بدنبال مرد روان شد و بعد از چند کلام رد و بدل کردن دبه را از مرد گرفت و شادمانه فریاد زد : آن را بمن داد و بسمت پسرک که راهی پر کردن دوباره بطری نوشابه بود ، دوید . پسرک باحسرت نگاهش کرد و پیشنهاد کرد پولی را که از مرد گرفته به او بدهد و در عوض دبه را بگیرد و دختر قبول نکرد و شادمانه از این موفقیت خود می خندید . دوران کودکی زمان شادیهای کوچک ولی عمیق است . خنده های از ته دل .معامله های بی دغل ، قناعت و حریص نبودن و به حق خود قانع بودن . کسی زیر آب دیگری را برای منافع بیشتر نمی زند. دیگری را مانع فعالیت خود نمیبیند . خطا یی نکرده اند که نگران افشای آن باشند و بهر راهی متوسل شوند تا رقیب را از میدان بدر کنند . قبرهای این گورستان قدیمی چه بزرگ هستند و چه فاصله مناسبی از هم دارند ! در گورستان جدید که زمینهای آن توسط مرحوم حاج طوسی اهدا شده است بخاطر نگرانی از کمبود جا قبرها بهم فشرده شده اند و حتی جای نشستن بر سر مزار عزیزت هم وجود ندارد مگر پا بر قبر همسایه اش بگذاری .عمق قبرها آنقدر کم است که بوی تعفن در فضای قبرستان پیچیده است .جا برای مرده ها هم تنگ شده است ولی اقدامی برای حذف دیگری برای باز شدن فضا برای خود نمی کنند .آرام خوابیده اند و به این نتیجه رسیده اند که اینجا پایان راه است و اصول دیگری حاکم است و سعی براین دارند که بگونه ای به زنده ها بگویند که برای رسیدن به مقصود هر کاری جایز نیست و نباید کرد ولی این پیام هیچگاه شنیده نمی شود . مراسم سه شب جمعه عمو حسین بود . او که ۲۵ سال پیش در زمان فوت پسر جوانش قبر بالای سر او رابرای خود خرید ولی در زمان مرگش تدفین در آنجا ممنوع شده بود و او با فاصله ای بسیار از فرزندش بخواب ابدی رفت. &#8230;.و راحت شد از این مناسبات حاکم بر این دنیایی که هر روز بدتر از دیروز می شود! این گورستانهای قدیمی چقدر ارامش بیشتری دارند و دورتر از قیل و قالهای گورستانهای جدید هستند که زنده ها رفت و آمد بیشتری در آن دارند . جمع عزیزانم در این قبرستانها بتدریج افزایش می یابند و شهری دیگر در جغرافیای ذهنم وسعت می گیرد در زمانی که شهری دیگر کوچک می شود !</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=288</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۳۹-کنکور ۸۹</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=285</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=285#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Aug 2010 08:09:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلنوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=285</guid>
		<description><![CDATA[بخش بزرگی از تلاش و کوشش ما در زندگی برای سعادت و سلامت فرزندانمان است . معمولا می بینید پدر و مادرهایی که می گویند دیگر ارزویی ندارند تا مثلا فلان فرزند کوچکشان هم سر و سامانی بگبرد. مادرم خدا بیامرز همیشه می گفت این پسر آخری هم دانشگاه قبول شود دیگر خیالم راحت است [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><span style="font-size: small; color: #008080;"><span style="font-size: small; color: #008080;">بخش بزرگی از تلاش و کوشش ما در زندگی برای سعادت و سلامت فرزندانمان است . معمولا می بینید پدر و مادرهایی که می گویند دیگر ارزویی ندارند تا مثلا فلان فرزند کوچکشان هم سر و سامانی بگبرد. مادرم خدا بیامرز همیشه می گفت این پسر آخری هم دانشگاه قبول شود دیگر خیالم راحت است و این قبولی بعد از مرگش اتفاق افتاد . روز یکشنبه ۱۰ مرداد روز ی بود که انتظار اعلام نتایج وجود داشت . دختر بزرگه یک میهمانی کوچک گرفته بود و دوستان و همکلاسیهایش در دبیرستان فرزانگان را دعوت کرده بود . جمعی که با اعلام نتایج کنکور هر کدام بجایی می رفتند و جمعشان بهم می ریخت ! حدود ساعت ۱۰ شب به خانه آمدم .ظاهرا خبر رسیده بود که نتایج روی سایت آمده است .بچه ها همه با نگرانی به خانه هایشان رفته بودند . دختر بزرگه با استرس یسیار از من خواست سریعا به سایت سنجش بروم و نتایج را ببینم . اینکار دل شیر می خواست . همسرم هم بخودش و او دلداری می داد که حالا اگر رتبه ۱۵۰ کشوری آزمون سنجش هم تکرار نشود حتما خیلی هم خراب شده باشد ۳۰۰ بدتر نمی شود و باز هم می تواند دندانپزشکی همین شهر قبول شود . سایت بالا آمد . اطلاعات لازم وارد شد و صفحه کار نامه ظاهر شد . همه با هیجان می گفتند برو پایین ! برو پایین ! تا بتوانند بخش اعلام رتبه ها را ببینند .و با نگاه به رتبه ها در زیر گروهها که همه دو رقمی بود خیال همه راحت شد . دختر بزرگه زد زیر گریه و می گفت باور نمیکنم دو رقمی شده باشم . بغلش کردم و گفتم عزیزم باور کن ! نتیجه زحماتت را گرفتی و خودم هم با او اشک ریختم . دختر کوچیکه به آرامی گفت: کاش سه رقمی می شد و درهمین شهرمی ماند با این حساب از پیش ما میرود . &#8230; تلفن ها شروع شد و رد و بدل شدن خبر و تبریک. همسرم به همه کسانی که نقشی در موفقیت دخترم داشتند زنگ زد . معلم کلاس اول او یکی از انها بود که صدای دختر کوچیکه در آمد که &#8221; به پرستار بیمارستان مهر هم که او را بدنیا آورد زنگ بزنید او هم نقش موثری داشته است &#8221; و همه از این نکته خندیدیم . همسرم به بچه ها توصیه کرد از کسانی که فکر می کنید رتبه خوب نیاورده اند سوال نتیجه نکنید و تا زمانی هم که سوال نکرده اند چیزی نگویید مبادا باعث ناراحتی آنها شویم . آقای دکتر می گفت تلفن یکی از پدران را که مدیر عامل شرکتی است را داشته است که از فرط گریه شوق برای موفقیت پسرش نمی توانسته صحبت کند و پسرش گوشی را گرفته و گفته نگران نباشید گریه پدرم بخاطر موفقیت و رتبه من است . &#8230; برای قبولی خودم در دانشگاه اینقدر خوشحال نشده بودم که برای موفقیت دخترم شدم . یک کار تیمی به نتیجه رسیده بود . تلاشهای همسرم و راهنماییهایش و مراقبت و مواظبت دیگر اعضای خانواده و سعی و تلاش و همت خودش دست به دست داد تا این موفقیت حاصل شود . دوستی می گفت عالم هستی در تلاش است که غم بر تو حاکم نشود . کسب گواهینامه ایزو در هفته گذشته و این موفقیت خانوادگی .مطمئن هستم <a href="http://mehrdadaval.persianblog.ir/post/76/" target="_blank">عمو</a> هم اگر زنده بود از اولین کسانی بود که به او زنگ می زدم و خوشحالی او را از این موفقیت می دیدم . در محیط کار هم همیشه شاهد بوده ام که مکر افراد بخودشان برگشته است و هنوز هم صداقت را بهترین سیاست می دانم . من و همسرم احساس می کنیم بخشی از بار مسئولیت خود را از دوش برداشته ایم هر چند هنوز در آغاز راه است .</span></span></div>
<p><span style="font-size: small; color: #008080;"><span style="font-size: small; color: #008080;"> </p>
<p></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=285</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۳۸- هوا بس ناجوانمردانه سرد است!!</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=277</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=277#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Jul 2010 14:56:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلنوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=277</guid>
		<description><![CDATA[سایت فصلنامه نشریه سرامیک و ساختمان در اینجا یکی از مطالب گذشته من را گذاشته است . این مجله خصوصیت ویژه ای که دارد اینستکه به کلیه مطالب مرتبط با سرامیک و ساختمان حتی اصول مدیریتی می پردازد .دادن آگهی به این مجله و آبونمان آن کمکی به این جوانان علاقمند است . احسان وبلاگ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: small; color: #0000ff;"><span style="font-size: small; color: #0000ff;">سایت <a href="http://www.ceramic-sakhteman.com/" target="_blank">فصلنامه</a> نشریه سرامیک و ساختمان در<a href="http://www.ceramic-sakhteman.com/news/main/fa/144" target="_blank"> اینجا</a> یکی از مطالب گذشته من را گذاشته است . این مجله خصوصیت ویژه ای که دارد اینستکه به کلیه مطالب مرتبط با سرامیک و ساختمان حتی اصول مدیریتی می پردازد .دادن آگهی به این مجله و آبونمان آن کمکی به این جوانان علاقمند است .<a href="http://johny.blogfa.com/" target="_blank"> احسان</a> وبلاگ خوش آب و رنگی درست کرده است و دست بنوشتنش از قبل خیلی بهتر شده است . تازه هم فوق دیپلم حسابداریش را گرفته است و خود را برای کنکور لیسانس آماده می کند . مهرداد هم <a href="http://mehrdadaval.persianblog.ir/" target="_blank">طبیعت ایران</a> را می نویسد . یک وبلاگ تخصصی در حیطه منابع طبیعی . مقایسه اب معدنی های موجود مطلبی بود که ایشان اخیرا در وبلاگش قرار داده است و من از آن استفاده کردم . البته در این وانفسای تایید و تکذیب واقعا نمی دانیم اصلا آب معدنی خوردنش مضر است یا مفید و مخصوصا اینکه مواد نگهدارنده به همه آنها زده می شود . آب شهری هم که معلوم نیست سلامت هست یا نه. وقتی هندوانه را با رنگ قرمز می کنند و کسی ککش نمی گزد به چه چیز می توان اعتماد کرد . <a href="http://darvish100.blogfa.com/post-1952.aspx" target="_blank">لب کارونی</a> که دیگر گل بارون نیست نیز مطلب جدید وبلاگ بیابان زدایی است که دلسوزانه به محیط زیست می پردازد. دیروز روز سوم و آخر ممیزی</span></span><span style="font-size: small; color: #0000ff; font-family: Tahoma;"><span style="font-size: small; color: #0000ff; font-family: Tahoma;"><span style="font-size: small; color: #0000ff; font-family: Tahoma;"><span lang="EN">ISO9001-2008 </span><span style="font-size: small; color: #0000ff;"><span style="font-size: small; color: #0000ff;"><span lang="FA">را داشتیم و خوشبختانه برگی دیگر از توانمندیها رو شد و موفق به کسب این استاندارد شدیم .واقعا برای چنین شرکت بزرگی گرفتن این گواهینامه در تلاش اول کار بزرگی بود. در شرایطی که خیلی ها امکان اخذ آن را بسیار پایین می دانستند . دو نکته بارز را ممیزین تاکید کردند : ۱- تعلق و تعصب سازمانی پرسنل ممیزی شده ۲- صداقت در ممیزی و این نشان می دهد که سیستهای مدیریتی اعمال شده بطور مناسب نتیجه داده است . باید بر روی ارتباط بیشتر بین داده ها و تحلیل آنها و اقدامات اصلاحی کار شود که مسلما موفقیتهای بیشتری را نصیب سازمان می کند . آخرین فاز تولید نیز هفته گذشته توسط رییس جمهور افتتاح گردید و باری بزرگ از دوش مدیران ارشد سازمان برداشته شد هر چند در این شرایط اداره کردن کارخانه ای با این عظمت خودش بار عظیمی است و می توان گفت بار جدیدی بر شانه ها قرار گرفته است . سفر نه روزه به مسکو و سنت پترزبورگ از ۱۸ تا ۲۶ تیرماه بعد از دوران قرنطینه دختر بزرگه جهت کنکور، خستگی را از تنمان بدر آورد که باید در مطلبی جداگانه به آن بپردازم . فراز و نشیبهای محیط کار و فوت عموی بزرگم نشان داد که زندگی بالا و پایین بسیار دارد و غم و شادی &#8211; محبت و نفرت -عشق و تنفر-دوستی و دشمنی همزادهای همیشه همراه هم هستند . عمو خیلی روحیه اش را بخاطر از دست دادن بینایی اش از دست داده بود و برای او که فردی با اعتماد بنفس بالا بود و در سن هشتاد و چند سالگی پیر مرد همیشه حاضر در کوهنوردی شهر ملایر بود این مشکل بسیار طاقت فرسا بود . جوانی اش را در آبادان و ماهشهر گذراند و از زمان جنگ و کمی قبل از حصر آبادان به ملایر آمد و ماندگار شد . سالم زیست و مردم هم نشان دادند که به این ارزش توجه دارند هر چند در شرایط فعلی بسیار کمرنگ شده است . <a href="http://yekmodir.ir/?page_id=274" target="_blank">صفحه جدیدی </a>را به سایت اضافه کرده ام که طراحی آن برای تبلیغ مشاوره توسط تیم مجله سرامیک و ساختمان برای من انجام شده است و اولین بار در این مجله شماره ۶ چاپ شد که آن را بطور دائم در سایت با شماره تلفن قرار دادم . &#8230;هوا بس ناجوانمردانه گرم است و دلها سرد !!! </span></span></span></span></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=277</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۳۷-  حرفهایی فراوان برای گفتن</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=270</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=270#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Jul 2010 08:23:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[بدون دسته بندی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=270</guid>
		<description><![CDATA[
گاهی انقدر حرف داریی که نمیدانی از کجا شروع کنی. گاهی آنقدر ناگفته ها داری که می ترسی اگر بگویی منفجر شوند و اگر نگویی منفجر شوی! میمانی بگویی یا نگویی !از سفر آمدم و خوشی بسیار داشتیم که عزایی بر ما فرود آمد و&#8230;.. حکایتهای بسیار
. 
فرا رسیدن نیمه شعبان و میلاد مسعود و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #000080;"></p>
<p dir="ltr" align="right">گاهی انقدر حرف داریی که نمیدانی از کجا شروع کنی. گاهی آنقدر ناگفته ها داری که می ترسی اگر بگویی منفجر شوند و اگر نگویی منفجر شوی! میمانی بگویی یا نگویی !از سفر آمدم و خوشی بسیار داشتیم که عزایی بر ما فرود آمد و&#8230;.. حکایتهای بسیار</p>
<p></span>. <span style="font-family: Tahoma;"><span lang="EN"></p>
<p></span><span style="color: #008000;"><span lang="FA">فرا رسیدن نیمه شعبان و میلاد مسعود و مبارک منجی عالم بشریت ،حضرت بقیة الله الاعظم ،صاحب العصر والزمان،محمد ابن الحسن المهدی را تبریک وتهنیت عرض می نمایم</span></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=270</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>مشاور مدیریت</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=267</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=267#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Jul 2010 08:13:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[مديريت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=267</guid>
		<description><![CDATA[
برای دیدن تصویر بزرگتر به ستون کناری مراجعه شود .
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="aligncenter size-medium wp-image-268" title="tadbir-modiriat" src="http://yekmodir.ir/wp-content/uploads/2010/07/tadbir-modiriat2-222x300.jpg" alt="tadbir-modiriat" width="222" height="300" /></p>
<p>برای دیدن تصویر بزرگتر به ستون کناری مراجعه شود .</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=267</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۳۶-زنده کردن خاطرات</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=254</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=254#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 May 2010 10:58:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلنوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=254</guid>
		<description><![CDATA[یک پیام کوتاه از دوستی از دوران تحصیل دبیرستان و دانشگاه که خبر از فوت مادر یکی از بچه های همدانشگاهی می داد.۲۴ سال بود او را ندیده بودم.یکماه پیش متوه شدم یکی دیگر از بچه های دوران دانشگاه که صاحب کارخانه ای شده بود و در رشته تخصصی اش فعالیت می کرد در تصادفی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #008000;">یک پیام کوتاه از دوستی از دوران تحصیل دبیرستان و دانشگاه که خبر از فوت مادر یکی از بچه های همدانشگاهی می داد.۲۴ سال بود او را ندیده بودم.یکماه پیش متوه شدم یکی دیگر از بچه های دوران دانشگاه که صاحب کارخانه ای شده بود و در رشته تخصصی اش فعالیت می کرد در تصادفی فوت کرده است در خرداد ۸۸ و من بعد از تقریبا یکسال متوجه این موضوع شدم .تماس تلفنی با او داشتم و آخرین گفتگوی ما در مورد سفارش تعدادی از کتاب خاطرات یک مدیر بود که برای توزیع بین کارکنانش می خواست . خاطراتی که همه اش را ننوشته ام و شاید شنیدنی ترین آنها باشد از دورانی پر تلاطم دانشجویی.خاطراتی که شخصیتهای آن یک به یک هر آن امکان دارد بروند و نمی توانی این آدمهای خاطراتت را که با آنها زندگی کرده بودی خط سیر زندگیشان را ببینی و بفهمی حالا چکار می کنند . پیام کوتاه برای من پیامی بود برای رفتن بسراغ شخصیتهای خاطرات یک مقطع مهم از زندگی کذشته ام و این بود که تصمیم گرفتم در مراسم ختم شرکت کنم .عصر پنجشنبه ۹ اردیبهشت از کارخانه راه افتادم .مسجدی ساده و بی آلایش در شهرک محلاتی و مراسمی برای مادر دو شهید دوران جنگ در کمال سادگی که هیچ شباهتی با مراسم معمول این روزها نداشت . یک شاخه گل در کنار قرآن و خرما.خبری از دسته گلها و تاج گلهای با نوشته های پر زرق و برق روی آنها نبود .تاجهای گلی که بیشتر از اینکه حس همدردی را در انسان بیدار کند احساس یک معامله را بوجود می اورد.و روحانی مسجد از دو سوره توحید و کوثر گفت که یکی اختصاصی در وصف خدا است و یکی اختصاصی در وصف دخت پیامبر حضرت فاطمه زهرا.حتما اگر عباس را در جایی دیگر می دیدم</span><span style="color: #008000;"> او را بعد از ۲۴ سال نمی شناختم . پسر کوچک او در حال پذیرایی از افراد حاضر در مجلس بود . درست با همان قیافه ای که من از عباس آن سالها در ذهن داشتم .قیافه فعلی اش خیلی برایم غریبه بود و وقتی در چشمانش نگاه کردم و سخن گفتیم باز شد همان کسی که می شناختم .عاشق فلسفه بود و همیشه در حال بحث فلسفی . یکی از آن جوانان نسل آرمانی که هر چند هر کدام نقشهایی متفاوت را در جامعه پیدا کرده اند ولی صفا و صمیمیت شان مشخصه اصلی شان است و آرمانگرایی آنها را به راههای متفاوت برده است زیرا آرمانی که داشتند سراسر در ابرها و غبارها پنهان بود . با هم ساکن طبقه چهارم خوابگاه بودیم . من و حمید و مهدی و احمد در یک اتاق و عباس و مهران و بچه های دیگر در اتاق مجاور ما. گفتم تازگیها آبادان رفته ای؟ گفت سه چهار بار در سال می روم . گفتم پارسال عید به ابادان رفتم تا خاطرات گذشته را زنده کنم و او گفت هر وقت میرود سری هم به شلمچه می زند &#8230;. ساعتی را با مهران از گذشته و حال گفتیم .او که در انزمان ۲۰ ساله بود حالا فرزندانی به این سن داشت . &#8230;خیلی احساس کردم لازم است شخصیتهای خاطرات گذشته ام را دوباره ببینم . سراغی از هر کدام گرفتم و مشتاق هستم که حتما با انها دیداری داشته باشم .</span><span style="color: #008000; font-family: Tahoma;"><span style="color: #008000; font-family: Tahoma;"><span lang="EN"><br />
</span></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=254</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۳۵-نوشته هایی در سال نو</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=250</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=250#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 May 2010 09:43:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[بدون دسته بندی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=250</guid>
		<description><![CDATA[
نوشته های روزهای آغاز سال جدید
صدای پای بهار است و تکراری دوباره. به رسم همگانی باید مناسب بهار بنویسم و سال نو و چه چیز در ابتدا به یادمان می اید ؟ دعای تحویل سال. یا مقلب القلوب و الابصار. مدرسه که می رفتیم از یکماه یا بیشتر به عید مانده روی تابلوی کلاس می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<p dir="rtl">نوشته های روزهای آغاز سال جدید</p>
<p>صدای پای بهار است و تکراری دوباره. به رسم همگانی باید مناسب بهار بنویسم و سال نو و چه چیز در ابتدا به یادمان می اید ؟ دعای تحویل سال. یا مقلب القلوب و الابصار. مدرسه که می رفتیم از یکماه یا بیشتر به عید مانده روی تابلوی کلاس می نوشتیم … روز مانده به عید و هر روز با کسر یکعدد آن را آپدیت می کردیم. البته آنموقع نمی دانستیم آپدیت چیست! حتی لغت به روز کردن را هم نمیدانستیم! یک هفته مانده به عید هم در حیاط مدرسه در زنگهای تفریح دم می گرفتیم: عیده عیده خاله زبیده! حالا این خاله زبیده کی بود نمی دانستیم وهنوز هم نمیدانم وشاید مستخدم مدرسه ای بوده است در سالیانی دور و یا….. حالا چند روز مانده به عید با مدیران قسمت ها دسته جمعی رفتیم گشتی در سالنهای تولید زدیم . گپی و گفتگویی کوتاه با کارگران خطوط تولید . تشکری از زحماتشان برای یکسال موفق و توضیحاتی برای نگرانی هایشان . دولتمردان نویدی داده اندبرای سال خوش و پر رونق. روز ۲۷ اسفند هم سهمیه ۸۰ لیتری بنزین سفر به کارت ها واریز شد!</p>
<p>یا محول الحول و الاحوال . امسال عید سردی داریم سردتر از پارسال .<br />
 صحبت با کارکنان از تنش های ذهنی آنها کم می کند . شب عید است و منتظر دریافت حقوق . به انها امید دادیم و عصر آن روز بودجه تامین شد و حقوقها واریز گردید.<br />
یا مدبر اللیل و النهار .<br />
نگرانی مان از بابت پخش نوروزی برنامه فیتیله هم رفع شد ! قطع ان شایعه بود. نوروز فقط از آن ایرانی ها نیست ، عیدی است برای جهان و فرصتی برای با هم خندیدن . جراحی بزرگ اقتصادی در پیش است و مدیریت اقتصادی اولویت اول کشور. تولید باید رونق بگیرد و مهار تورم نباید رکود را به اقتصاد تحمیل کند …. چقدر شبهای عید با انتظاری شیرین برای روز عید و پوشیدن لباسهای نو خوش بودیم و چقدر حس می کنم دور شدیم از آن لذتهای پوشیدن لباسهای نو !</p>
<p>حول حالنا الی احسن الحال<br />
برای بانکها قفل چهارمی در نظر داریم یا سه کلید؟ می خواهیم منبسط کنیم یا منقبض؟ بعضی ها اسم کمربند ایمنی را که می شنوند اوقاتشان تلخ می شود و می گویند ناراحتشان می کند ولی حتی در مسافت های کوتاه هم باید کمربند را بست. پرسپولیس ، پتروشیمی تبریز را حدف کرد و مرد همه کاره وزنه برداری ایران گفت که وزنه برداری توفان زده را به ساحل نجات می رسانم.<br />
برگ درختان سبز در نظر هوشیار      هر ورقش دفتری است ‘ معرفت کردگار</p>
<p>فیلمهای هیچ، طهران تهران ،سلام بر عشق و تسویه حساب هم اکران نوروزی می شوند .<br />
زمانی پیک شادیها وظیفه حال گیری نوروزی دانش آموزان را بعهده داشتند و قدری دورتر ،مشق های سنگین عید. ان روزها حاجی فیروز هنوز عمو نوروز نشده بود . ارباب خودم چرا نمی خندی؟<br />
سال کنکور دختر بزرگه است و سفر نوروزی نداریم . کلی کتاب رمان و فیلم اماده کرده ام برای خواندن و دیدن . ورزش را هم در برنامه دارم . هدف امسالتان را تعیین کرده اید ؟<br />
مسابقات فوتسال داخلی کارخانه با حدود ۲۰۰ نفر فوتسالیست برگزار شد شکر خدا اینهمه جوان سالم و ورزشکار داریم . بیکاری ام الفساد است و ایجاد کار برای جوانان بزرگترین وظیفه دولت مردان . فکر کردم همانطور که تیمهای ورزشی داریم تیمهای دانشی هم تشکیل دهیم و رقابت بین انها بر سر بهبود فرایندهای تولید ونو اوری باشد .<br />
زمین به طرز مشکوکی گرد است و گالیله از هر طرف که می رود لیز می خورد تا در هر شرایطی بگوید آنچه او را می برد تا کناره های یقین!<br />
از میهمانانتان با چای کمرنگ در فنجان های کوچک همراه با شیرینی های ریز و خشک پذیرایی کنید . قرار نیست بعد از تعطیلات آنها اضافه وزن پیدا کنند . به بیماران قلبی، تنفسی، کلیوی ، پیوندی و سرطانی توصیه شد هر چه سریعتر واکسن آنفلوانزای نوع آ را تزریق کنند .<br />
۲۵ اسفند هم تولد اختر چرخ ادب پروین بود . هشتم اسفند هم او که در صور اسرافیل چرند و پرند را می نوشت سالگرد وفاتش بود : ننم می گفت مال مرد به زن وفا نمی کند شلوار مرد که دو تا بشه فکر زن نو می افته. از این جهت ‘ هنوز پای آقام به سر کوچه نرسیده بود که ننم می رفت سر پشت بام و زنهای همسایه را صدا می کرد .اون وقت اتاق پر می شد از خواهر خوانده های ننه.بعد فورا سماور را روشن می کرد ، اب قلیانش را هم می ریخت و می نشست با آن خانمها درددل می کرد. مقصود ننه از اینکار دو چیز بود. یکی خوش گذراندن با دوئستان و فامیل و دیگری آب بستن به مال خدا بیامرز بابام که شلوارش دو تا نشود!<br />
حالا خوب است در شهر یک پارک دهخدا داریم که بچه ها اگر دهخدا را نمی شناسند لا اقل پارکش را بشناسند!<br />
ارباب خودم سمبلی بلیکم. ارباب خودم سر تو بالا کن.<br />
سال نو رسیده است. برویم جلوی اینه و ببینیم ایا خودمان هستیم.نکند انچه می بینیم تصویر فتوشاپی ماست.فتوشاپ پر ماجرا.یک نرم افزار بیست ساله.خیلی ها فتو شاپی شده اند ! موی مصنوعی،.لنز، مژه مصنوعی،جراحی بینی، لب تغییر یافته و… نرم افزار فتوشاپ در هارد مغز خیلی ها نصب شده است و هر روز اجرا می شود.بعضا  autorun  شده است!<br />
بهارم، دخترم،نوروز امد<br />
تبسم بر رخ مردم کند گل……<br />
به چشم خویش می بینم از دور<br />
بهار دلکش آینده تو!<br />
عیدی می گرفتیم و چقدر این پول ها را می شمردیم. تخم مرغ رنگی هم بیشتر وقتها عیدی مادر بزرگ بودو عمه های پدر و مادر. بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی، بوی تند ماهی دودی ، وسط سفره نو، بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ<br />
چقدر دلمان می خواست عیدی برویم تا عیدی بگیریم و اینگونه بود که برای آمدن بهار و عید لحظه شماری می کردیم.<br />
با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگی مو در می کنم.<br />
گاو حیوان نجیببی است ولی باید برود . برود به مرتع خشکیده گذشته و ما را رها کند با پلنگی رو به جنگل آینده.<br />
“صداهای سوخته” را خواندم . جدال سنت و تجدد. قدیم و جدید. گذشته و آینده. دکتر مثل برخی از کارگردانها که در صحنه هایی از فیلم شان بازی می کنند وارد داستان شده است با دستهای زنانه اش! و نقش آفرینی می کند. هفته گذشته آمده بود برای کنسرت همایون که اینبار برگزار شد .<br />
final destination شماره های ۱ تا ۴ یک کلام می گوید: از تقدیر نمی توان فرار کرد و هر چه تلاش کنی شاید بتوانی قدری تغییر و تاخیر بوجود آوری ولی آنچه بخواهد بشود می شود.فیلمهای یک تا چهار fast and furious برای عشق ماشینها معرکه است پر از صحنه های جنگ و گریز با اتومبیلهای مدل بالا و …..<br />
در فیلم Willard در صحنه ای از فیلم مدیر شرکتی که ویلارد در آن کار می کند می گوید که مرسدس بنز ۸ سیلندر خریده است برای اینکه مشتریها با دیدن این ماشین احساس کنند که این شرکن موفق است و مدیر با توان و مدبری دارد و تمایل به خرید بیشتر از شرکت در آنها ایجاد شود .این نگاه در برخی از مدیران ما هم وجود دارد که پرستیژ و ظاهر مناسب شرکت به جلب مشتری کمک خواهد کرد .اگر اتاق مدیر و ساختمان شرکت در شیک ترین نقطه شهر و با دکوراسیون عالی ساخته شود وتجهیزات مورد استفاده نیز از بهترین آنها باشد باعث می گردد تا مشتری حساب بیشتری روی شرکت باز کند. نه اینکه با این دیدگاه صد در صد مخالف باشم ولی این نکته را باید در نظر گرفت که بعضا این نگاه باعث می شود که ما از دادن امکانات و توجه به کارکنان که مشتریهای داخلی ما هستند غافل می شویم و با فتح یک جبهه ،جناحی دیگر را راز دست می دهیم . این نگاه باید با شرایطی کتعادل اجرا گردد. به اوضاع مالی شرکت و به سطح مشتریان مختلف توجه شود و دادن امکانات متناسب به کارکنان را نیز نباید فراموش کرد.<br />
می گویند دو حالت بیشتر وجود ندارد : یا قوی می شوید و دشمن پیدا می کنید یا ضعیف می مانید و دوستت دارند . این موضوعی است که چه بخواهیم و چه دوست نداشته باشیم وجود دارد .همیشه برایم اینهمه تاکید بر حسادت و حسود عجیب بود و نمی دانستم چقدر می تواند در محاسبات فی مابین محیط کار یا غیر کاری وجود داشته باشد . حتی وقتی تغییر رفتار یکی از دوستان قدیمی و صمیمی را دیدم بدنبال هر دلیلی گشتم به جز حسادت. آنهایی که هر دوی ما را می شناختند بر این نکته تاکید کردند و دلایل و نمونهای رفتار و گفتاری را به رخم کشیدند که این موضوع ناشی از حسادت ایشان بوده است .<br />
نیمه دوم فروردین را با شخصیتهای زیر زندگی کردم: سوزی دختر ۱۴ ساله ای که به شکل هولناکی به قتل رسیده و روایت اندوهبار مرگ خود را با زبانی کودکانه و جذاب بیان می کند. داستان پرکشش “استخوانهای دوست داشتنی” را آلیس زیبولد بیان می کند .<br />
گل بانو، زنی که خواسته و ناخواسته در دشوارترین وقایع تاریخ معاصرمان نقش افرینانه حضور داشته و با این همه بازیگری بوده است در دست مردانی بازیگردان .سعید و ابراهیم و حیدر و صالح و… که اینها را بلقیس سلیمانی در کتاب “بازی آخر بانو” روایت می کند .<br />
هانس توماس و پدرش که ملوان است و به دریاها پناه می برد و مادرش که در دنیای مانکن ها گم شده است . انهایی که می خواستند ژوکر دشته ورق ها باشند و در میانه بازی خاج و دل و خشت و پیک نقشی متفاوت را ایفا کنند و آچار فرانسه باشند. یاستین گوردر در” راز فال ورق “حکایت سرگشتگی این ژوکر هاست .<br />
مهرداد و دکتر پارسا و یونس و علیرض را هم مصطفی مستور در “روی ماه خداوند را ببوس” به دیدار من آورده است و گفتند : کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد تنهاست و کلیدها به همان راحتی که در را باز می کنند ، قفل هم می کنند .<br />
غزاله وقتی در رشت بودیم کتاب” دخمه” ژوزه ساراماگو را به دختر بزرگه بعنوان هدیده تولد داد و با این کتاب با سیپریانو آلگور و دخترش مارتا آشنا شدم و در کنار آنها شاهد نابودی صنایع دستی با هجوم صنعت پلاستیک بودم. حماقت است که اگر زمان حال را بدلیل ترس عدم موفقیت در آینده رها کنیم ، تازه همه چیز که فردا اتفتق نمی افتد چیزهایی هستند که پس فردا…..</p>
<p dir="rtl">ننه امرو، ننه غلام و گرشاسب که باهم به فضای شرجی و مردمان صمیمی خوزستان سفر کردیم در سه داستان احمد محمود در کتاب “دیدار”.<br />
گئورک ویان اولاف و “دختر پرتقال “که یاستین گوردر به من معرفی کرد . وجود هر کدام از ما در عالم هستی محصول چه اتفاقات و جریاناتی است ؟ حتی اگر اتفاقات بگونه ای دیگر رخ می داد شاید ما در این بازی هستی حضور نداشتیم . زندگی یک قمار بزرگ است که در آن تنها برگهای برنده قابل رویت هستند و انسانهایی که فرصت زندگی یافته اند این برگهای برنده قابل رویت هستند .</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=250</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۳۴-قضاوت عجولانه</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=244</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=244#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 29 Apr 2010 06:08:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[مديريت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=244</guid>
		<description><![CDATA[&#8221; در جاده بارانی و پر پیچ و خم لاکان که در تابستان گاوها رها در جاده هستند رانندگی می کردم . به دسته ای از گاوها برخورد کردم که در طرف دیگر جاده در میان جاده حرکت می کردند . مرا خطری نبود و گذشتم . ماشینی از روبرو با سرعت می آمد . [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><span style="font-size: xx-small; color: #008080;"><span style="font-size: xx-small; color: #008080;"><span style="color: #008080;"><span style="color: #008080;"><span style="color: #008080;"><span style="font-size: medium; color: #008080;"><span style="font-size: medium; color: #008080;">&#8221; در جاده بارانی و پر پیچ و خم لاکان که در تابستان گاوها رها در جاده هستند رانندگی می کردم . به دسته ای از گاوها برخورد کردم که در طرف دیگر جاده در میان جاده حرکت می کردند . مرا خطری نبود و گذشتم . ماشینی از روبرو با سرعت می آمد . فرصت کوتاهی بود که از کنارش عبور کنم و با فریاد بگویم &#8220;گاو&#8221; و در اینه دیدم که با دست و اشاره فحش می داد و حتما گاو خودتی و&#8230;. فردا شنیدم که با دسته گاوها تصادف کرده است و ماشینش داغان شده است و خودش در بیمارستان بستری شده است . در صورتیکه اگر زود قضاوت نمی کرد و می اندیشید که یک راننده غریبه بی دلیل به او توهین نمیکند و شاید چیز دیگری را در سر داشته است و سرعتش را کم می کرد این مشکل برایش پیش نمی آمد . نادر ابراهیمی در داستان کوتاه &#8221; عقیق&#8221; در کتاب&#8221; افسانه ی باران&#8221; از دزدیهای زنجیره ای در کلاس درسی می گوید که در نهایت همه انگشتهای اتهام به حسن بر می گردد که بچه فقیری است و در نهایت معلوم می شود که اینها کار فرهاد بچه پولدار کلاس است . قضاوت عجولانه و زود هنگام ار بیماریهایی است که روابط مار ا دچار خدشه می کند . شاید در سازمانها بعلت عدم چرخش درست اطلاعات زمینه برای اینگونه قضاوتها فراهم باشد . سازمان دچار مشکل نقدینگی است و چون بدنه سازمان در اینمورد اطلاعی ندارد و فقط خروج محصول از کارخانه را می بیند وقتی دستگاهی بعلت کمبود قطعه ناشی از نبود پول برای خرید آن قطعه متوقف می شود تحلیل می کنند که مدیران نمی توانند بفهمند که با عدم هزینه به این کوچکی چقدر به تولید لطمه وارد می شود و این همان قضاوت عجولانه و بی مطالعه است . نگاه کردن در شاتهای کوتاه به وقایع ما را از قضاوت درست محروم می کند . باید فیلم وقایع را دید نه عکسی از آنها را !</p>
<p></span></span></span></span></span></span></span><span style="font-size: xx-small; color: #008080;"><span style="font-size: xx-small; color: #008080;"><span style="color: #008080;"><span style="color: #008080;"> </p>
<p></span></span></span></span></div>
<div><span style="font-size: xx-small; color: #008080;"><span style="font-size: xx-small; color: #008080;"><span style="color: #008080;"><span style="color: #008080;"> </span></span></span></span></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=244</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۳۳-ارتباطات</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=240</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=240#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Apr 2010 04:14:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[مديريت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=240</guid>
		<description><![CDATA[همه روشهای ارتباطی برای اینستکه بین دو گروه یا دو فرد ارتباط برقرار شود . رسانه ها برای این هستند که بین بخشی از جامعه با بخشی دیگر ارتباط برقرار کنند . روابط عمومی شرکتها باید برقراری ارتباط شرکت را با دیگر بخشهای جامعه بخوبی انجام دهند . مدیر باید بتواند با کانالهای مناسب ارتباط [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><span style="font-size: small; color: #000080;"><span style="font-size: small; color: #000080;">همه روشهای ارتباطی برای اینستکه بین دو گروه یا دو فرد ارتباط برقرار شود . رسانه ها برای این هستند که بین بخشی از جامعه با بخشی دیگر ارتباط برقرار کنند . روابط عمومی شرکتها باید برقراری ارتباط شرکت را با دیگر بخشهای جامعه بخوبی انجام دهند . مدیر باید بتواند با کانالهای مناسب ارتباط قوی را با کارکنان برقرار کند . برخی فقط ادای ارتباط را در می آورند .نمایش شنیدن صدای دیگران را می دهند . وقت می گذارند تا دیگران بیایند و درد دل کنند ولی به تنها چیزی که توجه نمی شود نیازها و حرفهای آنها با گوش دل است . پل می سازند نه برای رسیدن که فقط برای اینکه پلی ساخته باشند . حکایت آقا میر انجاه داستان کوتاه &#8220;رابطه&#8221; نادر ابراهیمی می شوند که خود را از مردم ده جدا می کند و به جزیره ای میرود و بعد پلی می سازد بین خودش و مردم دهکده ولی هر بار بیشتر از چند قدم روی پل به سوی دهکده نمی آید و پل می شود ابزاری برای نرسیدن . &#8230; پل بسازیم با هدف برقراری ارتباط و برای رسیدن که پل بدون ارتباط و رسیدن دره ای بزرگ است</span></span></div>
<div><span style="font-size: small; color: #000080;"><span style="font-size: small; color: #000080;"> </span></span></div>
<p><span style="font-size: small; color: #000080;"><span style="font-size: small; color: #000080;"> </p>
<p></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=240</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۳۲-فرهنگ</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=237</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=237#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 18 Apr 2010 04:45:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلنوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=237</guid>
		<description><![CDATA[ایا ما لازم است خط کشی عابر پیاده داشته باشیم و هر ساله برای تجدید رنگ آنها پول خرج کنیم ؟ حتما می گویی بله لازم است و&#8230;. ایا شما می روید پول بدهید یک وسیله ای بخرید و بعد استفاده نکنید؟ حتما می گویی نه خلاف عقل است. &#8230;عزیز من چرا متناقض حرف می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="color: #204063;"><span lang="AR-SA">ایا ما لازم است خط کشی عابر پیاده داشته باشیم و هر ساله برای تجدید رنگ آنها پول خرج کنیم ؟ حتما می گویی بله لازم است و&#8230;. ایا شما می روید پول بدهید یک وسیله ای بخرید و بعد استفاده نکنید؟ حتما می گویی نه خلاف عقل است. &#8230;عزیز من چرا متناقض حرف می زنی ؟! وقتی خط کش عابر پیاده را به هیچ می گیریم چرا باید آن را بکشیم.عابر از خط کشی رد نمی شود . اگر هم تبلیغات روی او اثر گذاشته باشد و بچه مثبت شده باشد و بخواهد رد شود راننده محترم چنان با سرعت بطرفش می اید که مجبور است دوان دوان خود را نجات دهد . برخی از راننده ها هم انگار خط کشی را که می بینند یادشان می آید ماشینشان پدال گاز دارد و با قدرت تمام بر آن پا می فشارند .در رشت که بودیم پدیده جالب دیگری را شاهد بودیم و به این نتیجه رسیدیم که چراغ راهنمای ماشین هم عنصر زایدی است و باید از ماشین حذف شود و حتی بودن آن خطر ناک است و چون زورمان به خودرو سازان قدر قدرت نمیرسید سعی مر کردیم از آن استفاده نکنیم تا از بلایا بدور باشیم . حکایت این بود که وقتی قصد رفتن به سمتی مثلا راست را داشتیم چراغ راهنمای راست را می زدیم و با خیال راحت و بتریج سر اتول را کج می کردیم به راست که ناگهان سر و کله ماشینهایی که با سرعت از راه می رسیدند پیدا می شد و می خواستند که قبل از اینکه ما به راست برویم آنها از آن فضای موجود عبور کنند و برای اینکه نکند ما به راست برویم و بعدا آنها با آرامش راه خود را بروند سرعت خود را زیاد می کردند و خطرات را افزایش می دادند . این بود که دیگر برای این عمل به راست رفتن راهنما نمی زدیم راحت تر به راست می رفتیم</p>
<p></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=237</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۳۱- موزه میراث روستایی گیلان</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=232</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=232#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Apr 2010 10:05:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[دلنوشته ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=232</guid>
		<description><![CDATA[آنقدر تعریفش را شنیده بودیم که می ارزید حدود دو ساعت برای رفتن به انجا و خوردن یک غذای محلی در یک فضای سنتی و زیبا رانندگی کنیم و بعد از گشتی و صرف غذا برگردیم . در دل جنگل سراوان تاریخ یکصد ساله روستایی گیلان به نمایش گذاشته شده است . جنگل انبوه افرا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آنقدر تعریفش را شنیده بودیم که می ارزید حدود دو ساعت برای رفتن به انجا و خوردن یک غذای محلی در یک فضای سنتی و زیبا رانندگی کنیم و بعد از گشتی و صرف غذا برگردیم . در دل جنگل سراوان تاریخ یکصد ساله روستایی گیلان به نمایش گذاشته شده است . جنگل انبوه افرا و درختان شادی آفرین که سایه بر زمین گسترده اند و در این میان کلبه های خشت و گلی ، چوبی و سنگی ، سقفهایی مخروطی پوشیده با ساقه های طلایی رنگ برنج ، آغل مرغ و خروس ، طویله ای برای گاوان و جایی برای سگ نگهبان &#8230; همه و همه نه ماکت و یا نمونه سازی مصنوعی که اصل اصل هستند ! با زحمات دکتر طالقانی که استاد جامعه شناسی دانشگاههای تهران و پاریس بوده است و تلاش یک تیم عاشق و علاقمند با ترکیبی از دانش آموختگان رشته های مختلف مرتبط این بناها که قدمتی بین ۶۵ تا ۱۵۰ سال واچینی و دوباره چینی شده اند و با ابزار و وسائل اصلی خانه و حتی عکسهایی از صاحبان خانه بنام خود آنها در این مکان جمع شده اند . کاری ارزشمند که امید است در دیگر استانها هم انجام شود و آنهایی که در این پروژه هستند و بعضا از نقاط مخلف کشور در این شهر دانشجو هستند بتوانند این ایده را با خود به استانهایشان ببرند . گروهی جــــامعه‌شنـــاس، مهندس‌ساختمان، مهندس‌سازه، مردم‌شناس، استادکار، کارگر، دانشجوی مشتاقِ خدمت در راه بازسازی میراث مشترک از هفت سال پیش تاکنون با این پروژه همکاری می‌کنند. گام نهادن در خانه های کهن و استشمام بوی کاه و گل و دیدن گلدوزیهای قدیمی که حاصل دست صاحب خانه است بر پارچه های سفید پرده و&#8230;. انسان دور شده از طبیعت و محصور در قوطیهای کبریتی بنام آپارتمان را به دور دستها می برد و حسی را در او بیدار می کند که بوی اصالت و تاریخ می دهد . این فضا قصد دارد فرهنگ را با تمام جلوه های آن منتقل کند . در گوشه گوشه این فضا بانوانی با لباس محلی در حال پختن آش و نان و کلوچه هاو شیرینیهای محلی مانند عسلی حلوا، پلادانه حلوا، خرش حلوا، پادرازی، حلوای به، نان برنجی، نان نخودچی، باقلوا و سام پوسته، خاکاره دبیج(کاکا)، کویی (کدو حلوایی) کاکا، ترک حلوا، خاتون پنجره و رشته-خوشکار هستند که با وسائل و ظروف سنتی مانند گمج(نوعی ظرف سفالی) تهیه می شوند .سفره خانه سنتی موزه هم با سرو غذاهای محلی مانند سیر قلیه و اناربیج و باقالی قاتوق و میرزا قاسمی و کباب ترش و&#8230;. بر روی نیمکتهای چوبی مردم را با این غذاهای محلی گیلان آشنا می کنند . در گوشه گوشه موزه گروههای مختلف موسیقی سنتی گوش بازدید کنندگان را نوازش می دهند و راهنمایان در لباسهای محلی زیبا چشم آنها را ! این موزه در فضایی به وسعت ۲۶۰ هکتار در حال تکمیل شدن است و برای اقامت مسافران نیز مهمانخانه های سنتی ساخته خواهد شد . آنچه در دیدن و تعمق در این سازه ها نتیجه می گیریم اینستکه برای کوچکترین مسائل در این بناها فکر شده است و بر مبنای نیازها آنچه ساخته اند مناسب است . عایقبندی ، دور کردن حشرات و&#8230;. در این بناها مد نظر بوده است . معماران ما بجای کپی آنچه دیگران ساخته اند باید این بناها را ببینند و طراحیهایی انجام دهند که ضمن حفظ سنت ، مدرنیته را هم بجا اورند! این موزه در کیلومتر ۱۸ جاده رشت-تهران قرار دارد و هر کس نرود و نبیند ضرر کرده است!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=232</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۳۰- بهار یعنی سال نو مبارک</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=228</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=228#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 20 Mar 2010 15:06:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=228</guid>
		<description><![CDATA[برای خداحافظی پایان سال مراسم کوچکی برگزار کردیم . در بخشی از سخنرانی این جملات را که در واپسین روزهای اسفند نوشته بودم ، خواندم:
بهار یعنی سلامی نو به یاران
بهار یعنی نگاهی نو به باران
بهار یعنی به جمع تیم خود امید بخشیدن
بهار یعنی به کار خود معنای نو دادن
بهار یعنی نگاهی نو به اهداف
بهار یعنی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برای خداحافظی پایان سال مراسم کوچکی برگزار کردیم . در بخشی از سخنرانی این جملات را که در واپسین روزهای اسفند نوشته بودم ، خواندم:</p>
<p>بهار یعنی سلامی نو به یاران<br />
بهار یعنی نگاهی نو به باران<br />
بهار یعنی به جمع تیم خود امید بخشیدن<br />
بهار یعنی به کار خود معنای نو دادن<br />
بهار یعنی نگاهی نو به اهداف<br />
بهار یعنی مروری نو به رفتار<br />
بهار یعنی پیوند رفتار به گفتار<br />
بهار یعنی تداوم در روشهای خوب پر تکرار<br />
بهار یعنی بدانیم هر زمان دانه ای هستیم با امید رویش<br />
بهار یعنی بدانیم هر مکان بستری داریم برای رشد و پویش<br />
بهار یعنی بدانیم هر زمان می شود از نو آغاز کرد<br />
بهار یعنی بدانیم هر زمان می شود تا اوج پرواز کرد</p>
<p><strong><span style="color: #008000;">سال نو بر شما عزیزان مبارک باد</span></strong></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=228</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۲۹- بهار یعنی&#8230;.</title>
		<link>http://yekmodir.ir/?p=226</link>
		<comments>http://yekmodir.ir/?p=226#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 16 Mar 2010 10:26:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ع- م</dc:creator>
				<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://yekmodir.ir/?p=226</guid>
		<description><![CDATA[بهار یعنی دیدن رویش ز خاک مرده سرد زمستانی
بهار یعنی شادی دیدار یک تغییر تکراری
بهار یعنی نگاه پر امید ما به آینده
بهار یعنی سر بر آوردن ز خاک سرد تیره 

بهار یعنی نگاهی نو به آنچه می شود تکرار هر ساله
بهار یعنی تمرین تکرار زنده بودن 
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size: small; color: #008000;"><span style="font-size: small; color: #008000;">بهار یعنی دیدن رویش ز خاک مرده سرد زمستانی</p>
<p></span></span><span style="font-size: small; color: #008000; font-family: Tahoma;"><span style="font-size: small; color: #008000; font-family: Tahoma;"><span style="font-size: small; color: #008000; font-family: Tahoma;"><span style="font-size: small; color: #008000;"><span style="font-size: small; color: #008000;"><span lang="FA">بهار یعنی شادی دیدار یک تغییر تکراری<br />
بهار یعنی نگاه پر امید ما به آینده</p>
<p>بهار یعنی سر بر آوردن ز خاک سرد تیره </span><span style="font-size: small; color: #008000; font-family: Tahoma;"><span style="font-size: small; color: #008000; font-family: Tahoma;"><span style="font-size: small; color: #008000; font-family: Tahoma;"><span lang="EN"><br />
</span><span style="font-size: small; color: #008000;"><span style="font-size: small; color: #008000;"><span lang="FA"><br />
بهار یعنی نگاهی نو به آنچه می شود تکرار هر ساله</p>
<p>بهار یعنی تمرین تکرار زنده بودن </span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://yekmodir.ir/?feed=rss2&amp;p=226</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
