Archive for تیر, ۱۳۸۶

۳۱۹-حمله از موضع ضعف

پنجشنبه, تیر ۲۸م, ۱۳۸۶

حدود ده سال پیش که در شهر صنعتی زندگی می کردیم . یکی از شبهای تابستان که تنها در خانه خوابیده بودم ماجرایی اتفاق افتاد که موضوع صحبت این مطلب خواهد بود . همسرم و بچه ها را برای تعطیلات به شهر زادگاه فرستاده بودم و قرا ربود خودم نیز بعد از چند روز به آنها بپیوندم .حدود ساعت سه صبح بود که از خواب بیدار شدم . تشنه ام بود بدون اینکه چراغها را روشن کنم در تاریکی به اشپزخانه رفتم و از یخچال آب برداشتم و خوردم و به اتاق خواب برگشتم و روی تخت دراز کشیدم . هنوز خوابم نبرده بود که با شنیدن صدایی چشم باز کردم و دیدم یک فرد بلند قامت در چارچوب در اتاق خواب ایستاده است و دستمای بدست پیچیده و چاقویی بدست دارد .نیم خیز شدم و فریاد (دزد دزد ) سر دادم و دریغ از کلامی که از گلویم خارج شود . مثل مواقعی که بختک روی آدم می افتد هر چه تلاش می کردم صدایی از گلویم خارج نمی شد. طرف که بعدا فهمیدم طبق محاسباتش فکر می کرده ما همگی به مسافرت رفته ایم نیز شوکه شده بود . بطرفم آمد و تیغه چاقو را روی بازویم گذاشت و گفت تو کی هستی؟ گفتم : من صاحبخانه هستم و هر چه می خواهی بردار و ببر . گفت دروغ می گویی تو هم دزد هستی!گفتم دزد که نمی آید با این شرایط راحت اینجا بخوابد. گفت بقیه کجا هستند؟ گفتم در اتاق مجاور خوابیده اند نمی خواستم از این حالت وحشتی که برایش بوجود آمده با فهمیدن تنهایی من خارج شود . گفت برویم آن اتاق را ببینیم . بطرف اتاق مجاور رفتیم . در اتاق باز بود و در در حالت باز به دیوار چسبیده بود . به در اشاره کرد و گفت این در را باز کن . گفتم در که باز است . فکر می کرد این دری است به اتاقی دیگر بهر طریق حالیش کردم که پشت در دیوار است نه اتاقی دیگر. به کمدها اشاره کرد و گفت این درها را باز کن . گفتم کمد است و در حین باز کردن در و با توجه به اینکه چشمانم بتدریج به تاریکی عادت می کرد موقعیت را شناسایی کردم و در حالی که خم شده بودم تا مثلا داخل کمد را به ایشان نشان بدهم دست او را که چاقو داشت را هدف گیری کردم و سریع مچ دستش را گرفتم . و دو دستی آن را چسبیدم . تا این شرایط بوجود امد طرف به التماس افتاد که من را رها کن تا بروم کاری با تو ندارم . گفتم چاقو را بینداز و برو و برای اینکه خیالم راحت شود گفتم در همین حالت کنار پنجره می رویم ومن پنجره را باز می کنم و تو چاقو را بیرون بینداز قبول کرد . یک دستم را آزاد کردم تا پنجره را باز کنم که در همین شرایط آقا دزده با یک تکان شدید خواست دستش را رها کند که با هم درگیر شدیم و در همین حین دستش با چاقو به زیر چشمم کوبیده شد و سرم گیج رفت و افتادم و او با تهدید از من خواست که در را باز کنم تا او برود . فهمیدم از پنجره آمده است ! در را باز کردم و او فرار کرد . تازه بعد از فرار او همسایه ها فهمیدند و فریاد دزد دزد سر دادند . تازه متوجه خونریزی بازویم شدم زیر چشمم هم بدجوری سیاه شده بود . . پلیس آمد و من بعد از شرح ماوقع به درمانگاه رفتم تا دستم را بخیه بزنند . از دزد یکعدد دستبند طبی و پارچه ای که به دستش بسته بود در خانه ما جا ماند . بعدا معلوم شد آنها هم دزدی بوده است . طرف دله دزد بود . بعدا که همکاران و دوستان ماوقع را شنیدند گفتند که خیلی شانس آوردم که طرف من را نکشته است . این البته واقعیتی بود . طرف غافلگیر شده بود و ترسیده بود و هر کاری ممکن بود بکند . حرفه ای هم نبود . معمولا این افراد خطر بیشتری دارند . یعنی هر چه ضعیفتر باشند خشن تر برخورد می کنند در سازمانها نیز همین شرایط مصداق دارد افرادی که در موضع ضعف قرار می گیرند و منافع خود را در خطر می بینند بهر روشی متوسل می شوند تا شرایط را به حالت اول برگردانند این افراد هر چه دم دستشان بیاید پرتاب می کنند و به هیچ اصلی پایبند نیستند . اصول اخلاقی را رعایت نمی کنند . اصول حرفه ای را رعایت نمی کنند و از موضع ضعف و ترس چاقو را بی هدف بهر طرف می زنند . به بازو بگیرد یا وسط چشم یا قلب فرقی نمی کند . … از این افراد باید ترسید…

۳۱۷- اعتقاد قلبی به کار

یکشنبه, تیر ۱۷م, ۱۳۸۶

اعتقاد داشتن به کاری که انجام می دهیم در انجام بهینه آن کار تاثیر مستقیم دارد . سعی کنیم کاری را انجام بدهیم که قلبا ما را راضی می کند . سعی کنیم کاری که انجام می دهیم نه فقط برایمان منفعت مادی بدنبال بیاورد که از نظر روحی نیز ما را ارضا کند . اعتقاد قلبی به آنچه می خواهیم انجام دهیم جدیت ما رادر انجام کار بیشتر می کند .و تضمینی برای موفقیت ماست . هر زمان یک مدیر بتواند برای انجام کارها را کارکنانش انگیزه ای فراتر از مسائل مادی فراهم آورد و یک فلسفه کاری را بر امورش حاکم کند سیر پیشرفت سازمانش را تند تر می کند . سازمانی که همه بدنبال منافع مادی شخصی هستند و برای اینکار هر روشی را مجاز می شمارند یک سازمان بیمار و رو به اضمحلال است . مدیری که برای خبر آوردن از یکی از مدیرانش به منشی او انعام می دهد یا به فلان سرپرست برای ایستادن روبروی مدیرش و کم کردن روی او پاداش می دهد . پایه های اعتقادی و فلسفه کاری را در سازمانش ضعیف می سازد . نه تنها پولش رفته است و اعتقادش هم رفته است بلکه نقطه ضعفی از خود بروز داده است که می شود یک بنیان برای ایجاد سازمانهای غیر رسمی و زمانی باید برای این نقطه ضعفهایی که افراد ضعیف سازمان از او دارند تاوان بدهد . اعتقاد به کرامت انسانها در محیط کار یکی از این اصول اعتقادی و فلسفی است

۳۱۶-راه مواجهه با مشکلات

سه شنبه, تیر ۱۲م, ۱۳۸۶

هر کس در زندگی با مشکلاتی روبرو می شود یعنی بهتر است بگویم زندگی چالش مداوم با مشکلات است . شاید بتوان این نکته را گفت که بدون وجود مشکلات خیلی از قابلیتهای انسانها بروز و رشد نمی کند. تدبیر و اندیشیدن راه جلوگیری از بروز مشکلات و برون رفت از آنهاست اولین عکس العمل در مواجهه با هر مشکلی اینستکه فکر کنیم . خود را از فضای ضربه اول شوک ناشی از بروز مشکل خارج کنیم و بیندیشیم که بهترین راه برای خروج کجاست! البته این کار ساده ای نیست باید اول تکلیف خودمان را روشن کنیم . باید باور داشته باشیم که مشکلات فرصتهایی برای ما هستند تا تغییرات مثبتی را بوجود آوریم . باید باور داشته باشیم که زندگی تا راند آخر جریان دارد و با چند ضربه نباید جا خالی کنیم . باید باور داشته باشیم که آینده را در همین لحظاتی که به سرعت می گذرند می سازیم . باید در حالی که از گذشته فقط تجربیاتش را بیاد می آوریم با چشمی به آینده در حال زندگی کنیم و لحظه لحظه آنرا ارزش بگذاریم . تصمیم بگیریم و بدانیم که هر زمان امکان خطا داریم و بروز مشکلی دیگر محتمل است . ولی باید جسارت داشته باشیم و بدانیم که بدون ریسک نمی توان زندگی کرد . با تفکر آنرا به حداقل برسانیم و اولویتها را مشخص کنیم و مصمم و با اعتماد بنفس اقدام کنیم . مشکلات راهی جز فرار از پیش روی ما ندارند !!

۳۱۴-برای کسب درآمد باید هزینه کرد!

یکشنبه, تیر ۱۰م, ۱۳۸۶

اگر نیازمند گرما هستید باید آتشی ایجاد کنید و برای اینکار باید سوختی مصرف کنید . اگر خواستار بدست آوردن تجربه هستید باید جوانی خود را هزینه کنید . اگر می خواهید در یک مسابقه دو برنده شوید باید سختی تمرینات سخت را بخود هموار سازید . اگر می خواهید در تنوری نان بپزید باید تحمل گرمایی که صورتتان را می سوزاند داشته باشید . (بچه که بودم برایم دیدن زنان روستایی که وظیفه پختن نان را بعهده داشتند و در پای تنورهای زمینی در تنور برای چسباندن خمیر بر دیواره های آن خم می شدند همیشه همراه با نوعی دلسوزی بود .صورت آنها از گرما گداخته می شد و سرخ! و چقدر این نانها که با عشق آنهم از نوع زنانه اش پخته می شد خوشمزه بود و چقدر کم ضایعات .لبه های کلفت نداشت که در همان نانوایی باید آنرا جدا کنی و دور بریزی خمیر هم نبود سوخته هم نبود . کار کردن بود با مهر و با عشق پس نانش خوردنی بود و لذیذ) یک مدیر اگر می خواهد تغییرات ایجاد کند و بیماریهای یک سازمان را بهبود ببخشد باید خود را آماده هر عکس العملی کند . اگر می خواهد با سازمانهای غیر رسمی که سازمان را به بیراهه می برند در بیفتد باید انتظار برخورد و مقاومت آنها را داشته باشد . سازمان غیر رسمی اگر در جهت منافع سازمان بود که دیگر غیر رسمی نمی شد . پس بقایش در مقابله است . ممکن است در مقابله با این سازمانهای غیر رسمی درون سازمانها که هر چه سازمان قدیمی تر باشد قوی ترند شکست خورد ولی آنها را نباید به رسمیت شناخت .و با آنها وارد معامله شد . عمده این سازمانها از ضعفهای سازمان استفاده می کنند و برای خود نقطه قوت می سازند . ازضعف سیستم مدیریت اطلاعات در سازمان استفاده می کنند و انباشتگی اطلاعات را در یک بخش بوجود می آورند و از مدیران سازمان همیشه باج می گیرند . تهدید به خروج از سازمان و فروش اطلاعات به رقیب می کنند . فوت کوزه گری برای دستگاهها درست می کنند که کسی بجز آنها نتواند دستگاه را در صورت بروز مشکل راه بیاندازد . دستگاههای خریداری شده از یک شرکت را چنان بلایی سرش می آورند که همیشه متوقف باشد تا سازمان مجبور به خرید دستگاه از شرکتی شود که آنها می خواهند . بهر نحوی از ورود افراد توانا به سازمان و رشد آنها جلوگیری می کنند و ترجیح می دهند با زیر دستان بیسواد کار کنند تا همیشه این نقطه قوت گربه رقصانی مدیران را داشته باشند . ….. اینها با ناز و نوازش و نصیحت با شما همراه نمی شوند مگر اینکه حیطه منافع آنها را برسمیت بشناسی و بگذاری کارشان را بکنند یا بی منافع یا با شراکت در منافعشان که در اینصورت فاتحه مدیریتت و اقدامات اصلاحیت و آبرویت خوانده است و می شوی عمله آنها هر چند در ظاهر مدیر و مالک باشی ..وبخشی ار شرکتهای قدیمی بخش خصوصی ما گرفتار این مصایب هستند.

۳۱۲-ایجاد زمینه های رشد

جمعه, تیر ۱م, ۱۳۸۶

در مجتمع که بودم یک مهندس برق که فوق لیسانس یکی از دانشگاههای معتبر بود برای خدمت سربازی به قسمت ما َآمد. از آن تیپهایی بود که خیلی با اتیکت بود و روحیه تئوری گرایی بر او حاکم بود و خیلی از مباحث عملی رشته تحصیلی اش که برق بود اطلاعاتی نداشت . در واحد برق کارگران که منتظر فرصت بودند که یک آقای مهندس را ضایع کنند و برتری خودشان را ثابت کنند هم به روشهای مختلف او را سر کار می گذاشتند . یکبار با استفاده از عدم اطلاع او از تفاوت سیم لخت مسی و سیم لاکی که روکش همرنگ مس دارد او را حسابی کنف کرده بودند که اوج ماجرا بود و من توسط خودش در جریان قرار گرفتم . باید تصمیمی می گرفتم که این بنده خدا ضایع نشود و به اقتدار صنفی ما خدشه ای وارد نشود . با یکی از سرپرستان که خیلی ناجنس نبود صحبت کردم که این مهندس فقط با او در ارتباط باشد و هر چه که در رابطه با رشته او در کارخانه کار وجود دارد را به او آموزش دهد به خودش هم گفتم مرگ یکبار شیون یکبار این دوره را باید بگذراند تا بتواند مسائل کارخانه ها را رتق و فتق کند که خیلی هم مشکل نیست و در مقابل دروسی که خوانده است اینها چیزی نیست .. سه ماه این ماجرا طول کشید و بعد از آن با یکی دیگر از مجتمع ها ی وابسته صحبت کردیم و او را به آنجا منتقل کردیم . دورادور خبرش را داشتم در آنجا مهندس موفقی بود . مشکل اصلی عدم ارتباط صحیح نیازمندیهای صنعت ما با آموزشهای دانشگاه است . مهندس را برای دوره ای از صنعت آموزش می دهیم و صنایع ما در دوره ای دیگر به سر می برند . مهندس از دانشگاه فارغ اتحصیل می شود ولی یکبار مثلا موتور را برایش باز نکرده اند یا یک مدار الکتریکی را نبسته است یا باز کردن یک موتور ماشین را از نزدیک ندیده است . و می افتد وسط یک دریاچه که فقط باید با دست و پا زدنهای خودش رهایی یابد . من خودم البته این مشکل را نداشتم چرا که دیپلم اصلی ام فنی بود . یعنی اصلا از آن موقعی که فهمیدم درس می خوانیم تا روزی برای اختیار کردن یک کار به کارمان بیاید در ذهنم بود که مهندس برق بشوم . انشاء که می نوشتم با موضوع اینکه می خواهید چکاره شوید کلی از ادیسون و خدمت او به بشریت و نقش برق در زندگی می گفتم و اینکه علاقه دارم مهندس برق شوم . حالا بگذریم که الان تنها کاری که نمی کنم کار برقی است البته چرا یک ارتباطی وجود دارد و آن اینکه برق دیگران خیلی من را می گیرد !