Archive for مرداد, ۱۳۸۶

۳۲۶-الحمدااله بخیر گذشت

دوشنبه, مرداد ۲۹م, ۱۳۸۶

الان ساعت سه صبح است . خواب رفتن به کربلا را می دیدم و یکسری خوابهای مرتبط! که از خواب بیدار شدم. بفکر حادثه دیشب افتادم و دیگر خوابم نبرد. خیلی فکرم رامشغول کرده است. می توانست هر اتفاقی بیفتد و الان داستان بگونه ای دیگر باشد .آنهم بخاطر بی احتیاطی و بهتر بگویم خریت یک موتورسوار که ناگهان عین گاو به جاده اصلی پیچید . ماجرا دیروز غروب اتفاق افتاد طبق روال هر روزه داشتم  از کارخانه برمی گشتم . خیلی مسلط و حواسم جمع بودم و با آرامش مشغول گوش دادن یک فایل صوتی اموزشی از گوشی موبایلم بودم کاری که تقریبا هر روز انجام می دهم تا از زمان رفت و آمد بنحو احسن استفاده کرده باشم . سرعت ماشین کمتر از ۱۰۰ یا همین میزان بود که ناگهان یک موتوری از کنار جاده در مسیر من قرار گرفت  یعنی یکدفعه سر موتور و سر خر را کج کرد بداخل جاده و مسیر من آنچه بذهنم رسید که عکس العملی طبیعی بود اینکه به او نخورم او را رد کردم ولی کنترل ماشین از دستم خارج شد و به سمت طرف دیگر جاده رفتم و بداخل گودی حدودا دو متری کنار جاده افتادم و چپ کردم . یعنی ماشین بسمت شاگر دخوابید . همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد . کمر بند رابسته بودم . و کمربند مرا به صندلی محکم نگهداشته بود . با زاویه نود درجه همانطور مانده بودم . دستم را بطرف دیگر ماشین یعنی سمتی که روی زمین خوابیده بود بردم و به شیشه زدم تا وزنم بروی دستم بیفتد و با تکیه بجایی با باز کردن کمر بند خودم را آزادکنم و بشکلی از پنجره سمت خودم که الان رو به بالا بود خارج شوم که صدای عده ای را شنیدم که شاهد حادثه بودند مسافران یک مینی بوس و چند سواری که حالم را پرسیدند و وقتی گفتم که خوب هستم یا علی گویان ماشین را برگرداندند و ماشین در موقعیت معمولی خود قرار گرفت . بیرون آمدم و یکی ار رانندگان عبوری برایم آب اورد موتور سوار فرار کرده بود و نمانده بود تا نتیجه کارش را ببیند . لاستیک جلو سمت شاگرد ترکیده بود با زاپاس ان را جایگزین کردم و به ارامی ماشین را از مسیری که وجود داشت بالا به کنار جاده اوردم . به یکی از همکارانم زنگ زدم و او هم گفت سریعا خودش را با نیروهای کمکی به من میرساند . یکنفر از رانندگان عبوری ماند و به من در تعویض چرخ کمک کرد . همکارم رسید و ماشین را تحویل همکاران بخش تعمیرات شرکت دادم تا برای تعمیر ببرند و خودم با او بقیه مسیر را تا میهمانسرا امدم .خوشبختانه ماشین بیمه کامل بدنه دارد. هر کس می دید می گفت نباید تغییر مسیر می دادی و باید به او می زدی . در وهله اول شاید قدری غیر معقول بیاید ولی نتیجه کار هر چه بود بهر حال این بود که مقصر ماجرا لطمه بیشتری می دید نه کسی که هیچ گناهی نداشت . اگر بلایی بسرم می امد موتور سوار کجا بود ؟ اصلا کسی می فهمید مقصر چه کسی بوده است ؟ یا اصلا در اصل ماجرا فرقی می کرد ؟ اگر ماشین اتش می گرفت تا بخواهم بخودم بیایم و از ماشین خارج شوم جزغاله شده بودم . …خیلی بخیر گذشت می توانست خیلی بدتر از این باشد که شد! خدا را شکر کردم . گر نگهدار من انست که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد . دیر به منزل زنگ زدم تا قدری ارامتر شوم و بتوانم صحبت کنم وماجرا را نگویم بیهوده فقط نگران می شدند . دختر بزرگم منزل بود که روز جمعه بیمارستان بود و یک عمل جراحی کوچک داشت حالش را پرسیدم و گفت بقیه به دندانپزشکی رفته اند . قدری با کارشناسان مراکشی و مکزیکی که برای شرکت اروپایی طرف قراردادمان کار می کنند راجع به ماجرا صحبت کردم و از فرط خستگی زود خوابیدم . انها هم معتقد بودند که باید مسیرم را تغییر نمی دادم و به موتور سوار می زدم … صدای اذان از مسجد نزدیک میهمانسرا می اید . برخیزم و وضویی بسازم ونماز صبح را بخوانم تا مثل اکثر روزها قضا نشود .                                 

۳۲۵- درخواست خیلی خیلی جدی!

یکشنبه, مرداد ۲۸م, ۱۳۸۶

متاسفانه بعلت مشکلی که در سرور سایت خاطرات یک مدیر

Yekmodir.ir
پیش آمده است به اطلاعات سایت امکان دسترسی وجود ندارد و به تعبیر دقیق هر آنچه آنجا نوشته ام پریده است! این مطالب از شماره ۳۰۰ تا ۳۲۴ می باشد . برای سایت بالاخره یک جایی پیدا می کنیم ولی متاسفانه من این مطالب را ندارم و فقط ابتدای انها در این وبلاگ وجود دارد . استدعا دارم دوستانی که این مطالب را ذخیره کرده اند یا روی

history

خود دارند این مطالب را برایم ارسال کنند تا بدینوسیله توالی مطالب از بین نرود … از لطفی که بمن می کنید بسیار متشکرم . در ضمن ناشر برای کتاب قول آخر هفته را داده است .

۳۲۴-آرزوها

جمعه, مرداد ۱۹م, ۱۳۸۶

                                                   
هفته گذشته یکی از بستگان همسرم در سن ۵۲ سالگی بر اثر سکته قلبی از دنیا رفت . چند روزی را برای شرکت در مراسم به شهر زادگاهم رفته بودیم . یکی از بچه های همدوره ای دوران دبیرستان را دیدم از دیگر بچه ها پرسیدم گفت هر کدام در جایی مشغول هستند و بهترین زمان برای دیدن همه انها تاسوعا و عاشورا است که همگی در یک هیئت خاص جمع می شوند . خیلی دلم میخواهد آنها را ببینم .یک انسان بخش مهمی از زندگیش تاریخ و خاطراتش است و جدا کردن بخشهایی از زندگی از او ابتر کردن اوست . خیلی خاطرات خواهیم داشت که با دیدن همدیگر زنده می شود و به تبع آنها خیلی از احساساتی که مربوط به برهه هایی از زندگی است که هنوز خیلی این احساسات زخم نخورده است بیدار می شوند. فرصتی بود برای اندیشیدن به مرگ که هنوز نتوانسته ایم رازهای آن را کشف کنیم . هیچوقت هم فکر می کنم نتوانیم چون وقتی ما هستیم مرگ نیست و وقتی مرگ می آید ما نیستیم . دیروز برای یک بازدید به بروجرد رفتم از شهر زادگاه هم عبور کردم طبیعت آنجا خیلی بیشتر با روحیه ام سازگاری دارد . هوای معتدل و ترکیب زمین و رنگ خاکی با سبزی و ترکیب دشت با کوه و تپه خیلی بیشتر از طبیعت یکدست سبز شمال روحم را نوازش می دهد مسیری بدون درخت را پیمودن تا رسیدن به یک درخت خیلی بیشتر لذت دارد تا یکهو و همیشه در سبزی بودن . همیشه اضداد در کنار هم بیشتر به فهم و درک هر کدام کمک می کند . وقتی همیشه نزدیکی خیلی دوری را حس نمی کنی و وقتی همیشه داری نداشتن را حس نمی کنی . تا گرسنه نباشی سیر شدن برایت لذتبخش نیست . روی سیری خوردن را حتما تجربه کرده اید . خیلی لذت نمی برید ……فکر نکنی دوری و اینجا نیستی قلب من انجاست تو تنها نیستی
دوری که پیش می اید تازه می فهمی که قلبی داری که می تواند انجا باشد که او انجاست ! اینروزها بیشتر دغدغه ام جذب نیرو و انتخاب نیروهای مناسب است . همانقدر که انتخاب ماشین آلات مهم است مرحله گزینش مدیران و روسا وسرپرستان و… نیز مهم است .امروز یکی از همکاران قدیمی زنگ زد که حدود هفت سال بود خبری از او نداشتم التماس دعا داشت . گفتم که شغل مناسب ایشان را نداریم . چقدر قشنگ بود این هفت سال هم یادی از من میکرد و حالی می پرسید . البته الحمدااله در جایی مشغول بکار بود و اتفاقا تازه هم به انجا رفته بود امروز یک روز می آیی سراغم که خیلی وقته رفتم…امروزبه اداره ثبت ملایر رفته بودم تا یک گواهی برای اداره گذرنامه بگیرم نام رییس اداره آشنا بودم گفتم شما با شهید…. نسبتی دارید گفت برادرم است گفتم ایشان را می شناختم گفت البته ما خرم ابادی هستیم . جالب بود دو شهید با اسم وفامیل مشابه یکی اهل ملایر و دیگری خرم ابادی. …کتاب جلد اول خاطرات یک مدیر بالاخره به زیر چاپ رفت و به گفته ناشر تا پایان ماه آماده می شود . دوستان اگر کمکی می توانند به پخش بکنند ممنون می شوم اعلام کنند در صد پخش نصیب دوستان شود برای من دلپذیرتر است و اگر طرحی دارند بفرمایند تا استفاده کنم . قصد استفاده از سیستم پخش سنتی را ندارم . یکی از ایده هایم استفاده از سایت اداره پست است…
وقت رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و ناشناخته بود

 

۳۲۳-آرامش یا اصلاح

چهارشنبه, مرداد ۱۷م, ۱۳۸۶

مدیری را برای اصلاح سازمان خود استخدام کرده ایم . بدیهی استکه نگاه اول برای اصلاح در زنجیره فرآیندهای مختلف در سازمان به ضعیف ترین حلقه است تا این زنجیره از آنجا پاره نشود .مدیر می خواهد این حلقه های ضعیف را بتدریج بازسازی کند . روی آنها متمرکز می شود . ما نگران می شویم .جرات ریسک کردن را نداریم می گو ییم تا حالا با همین زنجیر جلو رفته ایم چه کاری است دستکاریش کنیم . و در اصلاح متوقف می شویم . ریسک نکرده ایم و امنیت را ترجیح داده ایم . ایستادن و لنگر انداختن را انتخاب کرده ایم و بر حرکت ترمز زده ایم . حرکت که نباشد پوسیدگی بوجود میآید .حرکت و بهبود مستمر از سازمان اگر حذف شود چیزی باقی نمی ماند . و حرکت به معنای جوشش اندیشه ها حرکتهای ذهنی . در سازمانی مالک شرکت با اینکه می داند فلان بخش در سازمانش ناسالم است و تخلف دارد ولی جسارت برخورد را ندارد . نمی خواهد تنش ایجاد شود . در حساب و کتاب خودش آن را جزو هزینه های آرامش به حساب می آورد . آرامشی که در نهایت سازمان را نابود می کند . اخلاق سازمان را نابود می کند . مدیریت هزینه و … را در سازمان بی معنا می کند اصلا مدیریت را بی معنا می کند . کمیته خرید در سازمان می شود یک مانع بزرگ! کمیته خرید که می خواهد میزان خریدها را کنترل کند . می خواهد ضرورت خرید ها را کنترل کند . می خواهد منابع خریدها را کنترل کند . می خواهد قیمتهای خرید را کنترل کند . و…. بررسی هزینه های حمل می شود یک اخلال در ارسال کالا . نظام دادن به انبار آشفته قطعات که به آنها حساب و کتاب می دهد می شود یک کار بیهوده . وقتی کاردکس نباشد نرم افزار کنترل نباشد کد کالاها دقیق و مشخص نباشد موجودی هر لحظه قابل کنترل نباشد اوضاع بنفع خیلی ها است و انجام دادن اقدامات اصلاحی برای این موارد می شود بهم ریختن آرامش سازمان ! کسی را که آورده ای با یک سابقه روشن کاری و سلامت اخلاقی که این ساماندهی ها را انجام دهد می شود مزاحم امور جاری افراد و باید برود . یا در کیفش یک قطعه می گذارند تا با اطلاع به نگهبانی دزد وانمودش کنند یا اینقدر اذیتش می کنند که بگذارد برود یا…. و اگر نشد چاره ای نیست متوسل می شوند به یکی از حامیانشان در سازمان و با قدرت او این فرد را لغو قرار داد می کنند تا برود و موی دماغ نباشد . به ما چه می گویند : این مدیری که آورده ای دارد باند خودش را جمع می کند و این طرف هم آدم مطمئنی نیست و… ما هم که وقت نداریم در هر امور ریزی وارد شویم ضمن اینکه بدنبال همان آرامش هستیم . سکوت می کنیم . و فکر نمی کنیم چرا هر کسی می آید باید برود. … و ما بدنبال آرامشیم نمی خواهیم یکبار تنش و جراحی را تحمل کنیم تا اوضاعمان بهبود یابد . حرکت نکنیم توقف کرده ایم ! توقف چه در یک جای سرسبز و زیبا باشد چه در یک جای بی آب و علف فرقی نمی کند ! ما حرکت نمی کنیم یعنی پیشرفت نداریم

۳۲۲-اشتباه!

یکشنبه, مرداد ۱۴م, ۱۳۸۶

                                                                   

چند روز پیش یک مصاحبه گروهی که اخرین مرحله برای انتخاب یکی از مدیران قسمتها بود را انجام دادیم . یکی از سوالاتی که مطرح شد اینکه ایا تا کنون شکست خورده اید و مصاحبه شونده پاسخ مثبت داد و چند مورد را ذکر کرد . اینکه انسان بپذیرد که اشتباه می کند و امکان خطا در کار برایش وجود دارد از نکات مثبت خصلتی افراد است و مسلما نقش موثری در میزان موفقیت آنها دارد . برخی از افراد با توجه به شرایطی که برایشان بوجود می اید که عمدتا موفقیت های پی در پی است به خود مغرور می شوند و فکر می کنند هر کاری که انجام دهند پیروز خواهند بود و این حس به جایی منتهی می شود که دیگر هیچکس را قبول ندارند . در قرآن این خصوصیت به طغیان تعبیر شده است در جایی که راجع به فرعون سخن می گوید ( انه طغی) این طغیان خارج شدن از معیارها و ضوابط حاکم بر هستی و بالطبع روابط بین انسانها است . رابطه علت و معلول یکی از این ضوابط است .فرد طاغی بجایی میرسد که معتقد می شودهر کاری انجام دهد به نتیجه عالی منتهی می شود چه این اصول و روابط جاری رارعایت کند و چه انها را زیر پا بگذارد . و بجایی میرسد که این اصول و مناسبات جاری بر هستی را انکار می کند . این انکار یا به زبان است و یا با عمل. فرعون ادعای خدایی کرد و گفت هر کاری را می تواند خارج از مناسبات انجام دهد و خیلی دیگر علنا بر زبان نمی اورند ولی عمل می کنند. هر کدام از ما یک فرعون کوچک درون خود داریم که اگر مهارش نکنیم ما را بجایی میرساند که فکر می کنیم هر کاری ما بکنیم درست است و هر کاری با خط کش ما تطبیق نداشت مردود است . در بعد اقتصادی که در کشور ما می شود بدون شایستگیهای لازم بیکباره پولدار شد این موضوع بسیار دیده می شود .طرف با هر شکلی بنا به شرایطی که وجود داشته است و بنا بر تواناییهای نسبی اش به جایی رسیده است . صاحب یک مغازه کوچک شده صاحب یک کارخانه و حالا با شرایطی روبرو شده است که کار سخت شده است توانایی زیادی می طلبد که بخواهد در کورس رقابت بماند باید از دیگرانی که تخصصهای لازم را دارند کمک بگیرد . منتهی چون به آن حالت کبر و غرور رسیده و فکر می کند که تا کنون هم بر مبنای تواناییهای واقعی اش رشد کرده است هیچکس را قبول ندارد سازمانش با مشکل مواجه می شود آنهایی هم که آمده اند به او کمک کنند فراری می شوند و او روز به روز تنها تر می شود . بدهیهای بانکی اش بالا می رود و… او بجای قدری تفکر و قبول اینکه خودش باعث بروز این مشکلات شده است باز بر راهش پافشاری می کند و به فرافکنی می پردازد . انهایی که رفته اند مقصر هستند و باید می ماندند و او را تحمل می کردند به انتقامجویی دست می زند تا نگذارد انها در جای دیگر موفق باشند تا او بر حرف خودش استوار بایستد که خودش هیچ عیبی ندارد و همه کارهایش درست است . و بیکباره آدمی که همه بزرگ میدیدنش حقیر می شود . با فرو مایگانی دست بدست می دهد تا آنهایی را آینه عیوبش شده اند را نابود کند و هر روز غرق تر از روز قبل . … عزیزی (از همین کارآفرینان محترمی که پس از سالیان سال دوری از وطن برگشته است تا خدمت کند) بمن می گفت این آدمها (اشاره اش به کارخانه دارانی بود که موضوع صحبتمان بودند) بزرگ هستند و بزرگان کار حقیر نمی کنند . بخاطر احترامی که برایش قائل بودم و اینکه حرفش اساسا هم درست بود هیچ نگفتم ولی اگر کوچکانی جامه ی بزرگی پوشیده باشند چه؟ موشی در لباس شیر ….بعد از هر موفقیت باید بنشینیم کلاه خود را قاضی کنیم که چقدر از این موفقیت فقط و فقط بخاطر هنر و توانایی ما و چقدر بخاطر شرایط محیطی و شانس و کمک دیگران و… بوده است . حاسبو قبل ان تحاسبوا . اینکه به اصول حاکم بر نظام هستی احترام بگذاریم اینکه بپذیریم ما تغییر دهنده همه چیز نیستیم هم از تواناییهای ماست . با اتصال به اصول حاکم بر نظام عالم بزرگ شویم . این بزرگ شدن ماندگار است . این شیر شدن عاریه ای نیست .اگر در این ارزیابی هایمان توانستیم نقش عوامل مختلف را خوب درک کنیم می توانیم به رشدی پایدار امیدوار باشیم و گرنه فرعونیت ذره ذره درون ما شکل می گیرد

 

                                               

 

 

۳۲۰-فرهنگ سازمان یا آینه!؟

سه شنبه, مرداد ۲م, ۱۳۸۶

وقتی به یکی از کارکنانتان می گویید تو باید به من پاسخگو باشی و نه به سرپرست مستقیم خودت . یا وقتی بدون نظر مثبت سرپرست واحدی و حتی مخالف نظر او کارگرش را تشویق مخفیانه می کنیم روش و نگرش خود را آنگونه که می اندیشیم آشکار می کنیم . و پیامی را در سازمان جاری می کنیم که سلسله مراتب و اقتدار سرپرست و مدیر را عملا بایگانی می کنیم . وقتی حرف فلان فرد چون نسبت فامیلی با من دارد و زیر نظر مدیر منسوب من کار می کند را بی توجه به صحت و سقم آن بر حرف مدیر ترجیح می دهم فاتحه اقتدار مدیریت را خوانده ام . وقتی در اختلافات کاری فی مابین یک کارگر و سرپرست طرف کارگر را می گیرم فقط بخاطر اینکه او ناراحت نشود و اسراری را که از من می داند فاش نکند یعنی آن سرپرست برود کشکش را بسابد و از او انتظار سرپرستی درست نداشته باشم . اعمال و کردار ما آیینه اندیشه و تفکر ماست . و این اندیشه و تفکر در سازمان جاری می شود و تبدیل می شود به فرهنگ سازمان و سازمان ما در صورتی که این افکار ما غلط باشد می شود یک سازمان بیمار و بعد از چند سال همین فرهنگ غلط گریبان خود ما را می گیرد و آه و فغان می کنیم که چرا چنین شده است . فرهنگ کاری در این مملکت خراب است . کارکنان اینجا خوب کار نمی کنند . سرپرستان و مدیران بیعرضه نتوانستند سازمان را اداره کنند و…این داستان جاری در خیلی از شرکتهای سنتی بخش خصوصی ماست