Archive for اسفند, ۱۳۸۶

۳۵۴-سال نو سال امید بر شما مبارک باد

جمعه, اسفند ۲۴م, ۱۳۸۶

این روزها روزهایی هستند که هم نو اند و هم کهنه نواند چون تا حالا نیامده بودند و کهنه چون قبلا تکرار شده اند . روزهای آخر سال . روزهایی که ما را میبرند به زمانهای دور به آنوقتها که نمی دانستیم زمان چیست. انوقتها که خوشحال می شدیم عید می اید تا لباس نوبخریم روزهایی که مادر سبزه می ریخت . دانه های گرد که به زبان محلی (گانه) می کفتیم و چقدر قشنگ می شدوقتی سبز می شد. همسرم اینروزها دنبال این نوع دانه است که پیدا کند و به یاد آن روزها سبزی درست کند . روزهایی که از ته دل می خندیدیم . روزهایی که دنیایمان یک اتاق بزرگ بود با سفره هفت سین و پدر و مادر و برادران و چشمهای شادی که منتظر تحویل سال بود و چشمهایی که منتظر دستان مادر بود و پدر تا عیدانه ای بدهند و شادی عمیقی را حس کنیم . و رها شدن در حیاط بزرگ خانه با حوضی آبیرنگ و فواره اب و درخت زرد آلویی که همپای ما بزرگ می شد و تولدش رابه یاد داشتیم آنگاه که برادرم هسته ان را در باغچه کاشت. درخت بزرگ می شد و سبز و ما هم در لذت بزرگ شدن گذر سالها را شادمانه استقبال می کردیم . یا مقلب القلوب والابصار و می شنیدیم دعای سفره هفت سین را یا مدبر لیل و النهار و سکوت می کردیم تا بشنویم که در سکوت شنیدن ممکن می شود و در هیاهو و گفتگوهای بیهوده سخن گم می شود یا محول الحول و الاحوال و سخن می تواند احوالات ما را نکو کند اگر بتوانیم بشنویم حول حالنا الی احسن الحال و آمینی و انتظاری برای اینکه ماهی در تنگ آب از حرکت بایستد و دوباره حرکت را از نو آغاز کند . روزهای دورتر در خانه قدیمی و بزرگ با بوته های گل یاس کنار حیاط و دلهایی که خیلی بزرگ بود و همسایه ای که هم ایین ما نبود ولی همسایه دیوار به دیوار ما بود و ما آدمها را از رفتارشان و کردارشان می شناختیم .و در وسط حیاط یک جوض بسیار بزرگ .بزرگتر از ان حوض آبیرنگ که عاریه ای بر زمین نشسته بود و فقط ما را بیاد این حوض بزرگ می انداخت که زمین به اغوشش کشیده بود . روزهایی که دیگر حوض نداشتیم روزهایی که حوض نداریم خانه های بی حوض خانه های بی فواره خانه های کبریتی.چقدر آدم زود شبیه محیطش می شود . دلهای بی حوض دلهای بی فواره دلهای بی فوران دلهای کوچک دلهای کبریتی. روزهایی که نمی خواستیم تا زمان نگذرد روزهایی که زمان را هل می دادیم به جلو . روزهایی که شادمانه اب حوض را بر هم می پاشیدیم . روزهایی که برای خود کشی کردن زرد آلو می خوردیم آنقدر تا بمیریم و نمردیم . و روزهایی که نمی خوریم تا نمیریم و می میریم . روزهایی که با تمام وجودمان اعتقاد داشتیم در سال نو باید کینه ها را دوربریزیم و می ریختیم و دستها را بچه گانه می فشردیم برای دوست ماندن برای محبت کردن برای زندگی. و هنوز یاد نگرفته بودیم که دستها را بفشریم برای خام کردن تا بی مقاومت ضربه خود را وارد کنیم . و کاش خیلی چیزها را یاد نمی گرفتیم . هر چند برخی درسها را شاگرد تنبل بودیم و هنوز هم یاد نگرفته ایم و چه یاد نگرفتن دلچسبی. روزهایی که یاد نگرفته بودیم همیشه انگشتهایمان را به مشت تبدیل کنیم . دستهایمان باز بودند برای فشردن دستی دیگر و مهر ورزی بی انکه لغت مهر را بدانیم چیست یا چگونه آن را می نویسند . روزهایی که بمب بر سرمان فرو می ریخت و سال تحویل را در تاریکی و در نور شمع جشن می گرفتیم . روزهایی که باور داشتیم می توانیم با دلهایی روشن دنیا را روشن کنیم .روزهایی که تاریکی را باور نداشتیم . روزهایی که امید در وجودمان شنا می کرد و در لحظات تحویل سال به اوج خودش می رسید و امید در ما غرق می شد. روزهایی که بچه بودیم و می خواستیم بزرگ شویم و فکر می کردیم که بزرگ شویم همه چیزهای قشنگ دنیا را بدست می اوریم . روزهایی که فهمیدیم بزرگ شدن به معنای بزرگی کردن نیست . روزهایی که فهمیدیم اگر اندیشه هایمان را بزرگ نکنیم گذر عمر فقط ما را پیر می کند . روز هایی که فهمیدیم اگر اندیشه های بزرگ داشته باشیم زمان را به نفع جسممان خرج می کنیم . روزهایی که با میزان مشق عید میزان شادی و ازادیمان را پیمانه می کردیم . و مشق هر چند سخت آزادی می کردیم تا روز آخر که یادمان می افتاد مشقمان را ننوشتیم و عجولانه رج می زدیم تا تکلیف انجام داده باشیم . روزهایی که مشق ازادی نوشتیم و در زمستان به استقبال بهار رفتیم . روزهایی که ساکهایمان را پر کتاب می کردیم تا در تعطیلات نوروز درسهای دانشگاه را بخوانیم و همانطور بسته شده آنها را برمی گرداندیم . روزهایی که فهمیدیم درس واقعی را زندگی بما می دهد شاید زمانی که بکارمان نمی اید . روزهایی که بر دیوار اطاقمان در خوابگاه دانشجویی عکس دختر نه ساله فلسطینی را زده بودیم که زیر ان نوشته بود قولوا للعالم اننا هنا صامدون . و این دختر هنرپیشه و خواننده نبود و زندگی را بازی نمی کرد که بازی اش عین زندگی اش بود . ..و زندگی ادامه دارد و سال نو می اید و سال تحویل می شود و درختان جوانه می زنند و حوض ها کوچکتر و کوچکتر می شوند و دستهای کوچک هنوز وجود دارند که مشت نشده اند و دلهای با فواره هنوز فوران می کنند و امید در دلهایی دریایی شنا می کند .هنوز بچه هایی در شادی بزرگ شدن سالها را تحویل می گیرند و تحویل میدهند . هنوز عشق به زندگی در همه جریان دارد و عشق آب وهوای پاک است برای روییدن انسان برای دوباره جوانه زدن برای برگهای کهنه را ریختن برای نوشدن برای مهرورزی که حال می دانیم چگونه آن را غلط ننویسیم . برای تغییر برای تحول برای نو شدن اندیشه هایمان در کارها برای نوشدن اندیشه هایمان در سازمانهایمان برای دمیدن روحی تازه در مناسبات کاری . برای تحولی دیگر در سالی دیگر. بگذاریم امید در دلهای ما شنا کند . بگذاریم آنقدر شنا کند تا در ما غرق شود . و سال نو را با امید آغاز کنیم.
حول حالنا الی احسن الحال
سال نو بر همگان مبارک باد
 

۳۵۳- جلسه شاخص کار تیمی

پنجشنبه, اسفند ۱۶م, ۱۳۸۶

در بدو ورودم به یکی از کارخانجات خصوصی که قبلا کار می کردم بر اساس اعتقادی که داشتم جلسات هفتگی بین مدیران را برقرار کردم . اولین عکس العملها اعتراضات مستقیم و غیر مستقیمی بود که از طرف مدیر عامل شد که بجای تشکیل جلسه به کارها برسیم . سعی کردم که با گزارش خروجی های مناسب جلسات و همچنین دقت در زمان آنها و موقع تشکیلشان که حتی الامکان در اوج ساعات کاری نباشد قدری حساسیتها را کم کنم . البته در نهایت با بازخوردهای مناسبی که از جلسات حاصل شد ایشان از طرفداران پرو پا قرص تشکیل جلسات شد… اینکه جلسه چگونه اداره شود از نکات مهم در قضاوت مثبت بودن یا منفی بودن آن است . برخی جلسات واقعا نه تنها هیچگونه خروجی مثبت ندارند که باعث تنش و عدم تفاهم می گردند . یک جلسه باید برنامه داشته باشد و سناریوی اجرای آن می بایست مشخص باشد . شروعی مناسب و ادامه ای هدفدار و پایانی خوب . جلسه یکی از ابزارهای مناسب کار تیمی است . اگر کسی بگوید به کار تیمی اعتقاد دارد ولی جلساتی بین اعضای تیم برگزار نکند در تحقق این ایده ناموفق است .جلسه نماد تبادل ایده ها و هماهنگی برای اجرای کارها و تقسیم مسئولیتها است. از نکات بارز در موفقیت جلسات یکی اینستکه هدف مشخص باشد . معمولا جلسات تخصصی و موردی بسیار موثر تر می باشند . چرا که هدف مشخص است و حدود کار معلوم . در جلسات یاد می گیریم که ایده های خود را چگونه بیان کنیم که دیگران توجه شوند و در تحقق ایده به ما کمک کنند . یادمی گیریم که باید ایده مان در چالش افکار دیگران صیقل بخورد و پخته شود . یاد می گیریم که باید در جایی سکوت کنیم تا دیگران حرف بزنند . یاد می گیریم که گوش کنیم!یاد می گیریم که به حرف دیگران توجه کنیم .در جلسات می آموزیم که با عکس العملهای دیگران در مقابل افکارمان چه مثبت و چه منفی چگونه رفتار کنیم . و مدیریت رفتار و هیجانات خویش را تمرین می کنیم . در جلسات گفتگویی دو نفره و در خلوت نداریم در یک جمع حضور داریم که مناسبات خاص خویش را دارد . افراد مختلف با خصوصیات رفتاری و اخلاقی متنوع در کنار هم می نشینیم و در مورد موضوعاتی صحبت می کنیم تا به توافقاتی برسیم واین یعنی پذیرفتن این تنوع و تفاوت و زمینه سازی برای کار جمعی. آنچه می تواند جلسات را از حالت سکون خارج کند ایجاد فرصت گفتگو برای همه است مطرح شدن ایده ها بدون هراس است .در جلسات باید بگونه ای پیش رفت که شرکت کنندگان یاد بگیرند راهکار ارائه کنند . صرف بیان مشکلات و انتقاد گره ای را برای ما باز نمی کند باید یاد بگیریم که مشکل را خوب بشناسیم و از ابعاد مختلف بررسی کنیم و در انتها برایش راهکار بدهیم تا رفع شود . جلسات دماسنج سازمان هستند . با نگاهی به جلسات می توان یک ارزیابی سریع از مناسبات سازمان بدست آورد . جلسه پر بحث و گفتگو نشانگر یک سازمان پویا و فعال است . جلسه ای با رفتارهای تند و خشن و توهین نشانگر یک سازمان بیمار است که باید روی ظرفیت انتقاد پذیری افراد ان کار کرد . باید آموزش مدیریت کنترل هیجانات را در آن پیاده کرد .یک جلسه ساکت و بی بحث نشانگر یک سازمانی با افراد محافظه کار و ترسو و شاید فرصت طلب است .  

۳۵۲-شجاعت در یک سازمان جوان

جمعه, اسفند ۱۰م, ۱۳۸۶

از قبل محلشان را شناسایی کرده بودیم . داخل یک خانه متروکه .داخل خانه مردم حتی اگر کسی در ان ساکن نبود که نمی شد رفت . تازه اگر هم بودند اجازه نمی دانند . دیدیم بهترین راه دسترسی از پشت بام است . ولی خیلی پایین تر از لبه بام بود دستمان نمی رسید . مخمان را کار انداختیم و به این نتیجه رسیدیم که یکی آویزان شود و یکی دیگر پای او را بگیریم تا نیفتد و دستش به لانه برسد . دو تا جوجه کبوتر نصیبمان شد . الان که فکرش را می کنم می بینم این شجاعت دوران نوجونی ما از حد گذشته بود. پایش را محکم گرفته بودم و او با کله آویزان شده بود از پشت بام تا دستش به لانه کبوتران برسد . او الان دیگر نیست بیست سال پیش در یک تصادف هنگامیکه از کرمان محل تحصیلش دانشگاه کرمان برمیگشت تصادف کرد و کشته شد.سن که بالاتر میرود شجاعت کمتر می شود و عقلانیت یا بهتر بگویم محافظه کاری جایش را می گیرد . در محیط کاری باید شرایطی را فراهم کنیم تا همیشه فضا برای شجاعتها باز باشد . با آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه کار پیش نمی رود . همه به دنبال این باشند تا ریسکی نکنند . کس از آنها رنجیده نشود . با کسی بحث و جدل نکنند . در بیان عیوب و مشکلات معامله صورت بگیرد . تو عیبی از کار من نگیر من هم عیبهای کار تو را نمی گویم .یک محیط گل و بلبل . همه از هم راضی هستند و قربان صدقه هم میروند .در جلسه می نشینیم هر که هر چیزی می گوید می پذیریم . تا حس می کنیم کسی از حرفمان رنجیده می شود سریع عقب می نشینیم و سکوت می کنیم . نمی خواهیم با کسی درگیر شویم . چون کاری هم نمی کنیم و مسئولیتی را نمی پذیریم کسی هستیم که دیکته نا نوشته ایم و مسلما غلط هم نداریم . چون موضع نمی گیریم کسی نمی فهمد نظرمان چیست . هر لحظه می توانیم شکل جمع شویم .اینگونه سازمان می شود یک سازمان بیروح و بی تحرک . سازمان پر می شود از کسانی که فقط نشسته اند تا کسی کاری کند و آنها اشکالی بیابند و انتقاد کنند . آنهایی که می خواهند کار کنند می شوند اقلیت و همه می شوند منتقد. …جرات و جسارت از سازمان رخت بر می بندد و سازمان به پیری زود رس دچار می شود . کسی ایده نو نمی دهد . چالش فکری راه نمی اندازد . بحث نمی کند و…. چون آماج حمله منتقدین قرار می گیرد … و سازمان بیمار می شود. پیر و بیمار !

۳۵۱-مدیریت سرما

پنجشنبه, اسفند ۲م, ۱۳۸۶

شاید وقتی دیگر . و این وقت رسید ! غول آهنین راه افتاده مجبور شد بنشیند .ودیگر چه بهانه ای برای نوشتن از راه و راه رفتن بود. و حالا دوباره غول جان میگیرد .روح در کالبدش دمیده می شود و شوق وامید جان می گیرد .که زندگی در تولید است . زندگی در ایجاد کردن است و ساختن .و انسان طالب ساختن و نواوری.در این وانفسا خانمی از باشگاه خبرنگاران جوان زنگ زد و خواست مصاحبه ای تلفنی با من داشته باشد . در مورد اینکه دولت چه نقشی می تواند در توسعه شهرکهای صنعتی داشته باشد . گفتم اگر به اصل ۴۴ اعتقاد قلبی داریم دولت فقط لطف کند و آب و برق و گاز شهرکها را تامین و ضمانت کند بخش خصوصی و صنعتگر خودش می داند چکار کند .سرمایی به جسممان هجوم اورد که روحمان را نیز خراش داد .آسمان اما استوار سایه اش بالای سرمان بود . دیدیم که اگر اشرف مخلوقاتیم نه بواسطه جسممان که میتواند ما را به اسفل اسافلین ببرد بلکه از برکت نفخه الهی که در درونمان است و مارا تا اعلی اعلیین بالا می برد .از دیار ماتادورها کسی امد که با خود کوچک بینی خیلی بزرگش پنداشتیم و از سرو کولش بالا رفتیم و آداب را فراموش کردیم و هر روز چیزی گفتیم و بندی اضافه کردیم تا او برود و نیاید و ما برویم دنبال تکرار !
روزی گذشت که می گفتند باید از عشق گفت و شنیدیم که ما خودمان داخلی اش را داریم که در اسفند فرا میرسد و اندیشیدیم که انفعال بد است . برویم بدنبال همه چیزهای خوبی که داریم و انها را فریاد بزنیم تا دیگران بروند و مانندش را بیابند . راستی عشق را با کدام قاف می نویسند .فرهاد بیستون را بر خویش آ وار کرد یا قاف را ! به ۲۹ سال قبل سری زدیم و مرور کردیم خاطراتمان را . تصویرهای مردمان ان زمان را که در جام جم دیدیم فهمیدیم که تارهای سفید مویمان بیشتر شده است .انگار همین دیروز بود که کنار دیواری ایستاده بودی و گلوله ای در بغل گوشت به دیوار خورد . دو سانت اینطرفتر …به کجا چنین شتابان. گفتم سلام علیکم صبحکم الله باالخیر گفت بامدادت خوش و درود بر تو باد . گفتم بدرود تا درودی دیگر.گفت guten morgen !
با بوته ای خار بسویم امد دستانم را بسویش دراز کردم .با شاخه ای گل بسویم آمد که خارهای آن را پنهان کرده بود از او رو برگرداندم.