Archive for اردیبهشت, ۱۳۸۸

۴۰۴-چند مرکزی!

پنجشنبه, اردیبهشت ۲۴م, ۱۳۸۸

در یکی از شرکتهایی که قبلا کار میکردم بعلت وجود مراکز متعدد تصمیم گیری من عملا از شش نفر دستور می گرفتم که هر کدام نیز تاکید داشتند که به تصمیم انها عمل کنم و به دستورات دیگر توجهی نداشته باشم .مانور دادن بین آنها بصورتی که له نشوم کار بسیار سختی بود که البته در آخر هم له شدم! وجود مراکز متعدد در اینمورد شاید خیلی مشکل زا نباشد ولی از جایی مسئله حاد می شود که ارتباط بین این مراکز تعریف نشده است و حیطه کار هر کدام مشخص نیست . روشن نبودن این تعاریف و مرز بندیها وضعیت نامطلوبی را بوجود می آورد که یکی از راه حلهای رفع مشکل اینستکه یک مرکز تصمیم گیری دیگر برای رفع این مشکلات بوجود اید .البته معمولا به این راه حل متوسل می شوند چرا که نمی خواهند بپذیرند مشکل از وضع موجود است و مشکل موجود نیز بعلت عدم تعریف درست روابط بین این مراکز است .در این شرایط بهترین راه تعریف درست این روابط و مناسبات است و بزرگترین اشتباه اینستکه فکر کنیم با ایجاد یک مرکز جدید همه مشکلات حل میشود.دیدار همکاران در شرکتهای قبلی که کار میکردم برایم یاد آور خاطرات تلخ و شیرین گذشته بود با هم هماهنگ کرده بودند و سری به خانه ما آمدند .
تازگیها بخشی از نوشته های این سایت در برنامه های پیام نمای شبکه دو پخش می شود .البته با ذکر ماخذ و خانمی که مسئول اینکار است طی ایمیلی از من درخواست کرد که اگر مطالب بیشتری هم دارم برایشان بفرستم .چندی پیش هم از باشگاه خبرنگاران جوان تماس گرفتند و درخواست کردند که برای یک مصاحبه در مورد اصلاح الگوی مصرف برای برنامه ۱۹:۱۵ به صدا و سیما بروم که بعلت درگیر بودن با کارهای افتتاحیه و… عذرخواهی کردم و طبق معمول همان تلفنی مصاحبه کردند که در سایتشان کار کنند .

                                                                                         path.jpg

 

 

  

۴۰۳-روزگار کودکی برنگردد دریغا

چهارشنبه, اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۸

اوج لذتمان شنیدن قصه هایی بود که مادر می گفت وقتی زیر کرسی دراز کشیده بودیم و با صدای نرم مادر که از شنگول و منگول سخن می گفت بخواب مرفتیم و می ترسیدیم اقا گرگه وقتی مادر نباشد بیاید و ما را ببرد .مادر رفت و و گرگ ها هم امدند و خواستند ما را ببرند و نبردند! بزرگ شده بودیم و دست سیاه گرگ را از زیر سفیدی دروغین تشخیص دادیم .دلمان خوش بود به مادر بزرگ که جای خالی مادر را پر می کرد برایمان و گاه و بیگاه که به دیدارش میرفتیم مادر را او می دیدیم و گاهی همراه با هم قطره اشکی به یاد مادر به یاد دخترش می ریختیم . یکماه قبل از عید در بیمارستان بقیه الله به بالینش رفتم .نمی خواستم باور کنم که باید قطع امید کنیم .دائی ها و خاله ها گفتند امیدی نیست و من گفتند عمر دست شما نیست و امید را شما بوجود نمی اورید که امید تلاشی است برای نپذیرفتن آنچه هست . به خانه آوردندش تا در محیط خانه باشد و در آرامش بقیه عمر را طی کند . ۲۸ اسفند در ملایر به بالینش رفتم .چشمانش بسته بود .گفتند که من امده ام بزحمت چشمانش را باز کرد .سو سو یی بجای برق چشمانش دیدم و او را بوسیدم و رفتم و فردا یش در اهواز بودم که خبر دادند او هم رفت تا شب عید را با دخترش با مادرم سر کند . ….قصه قصه قصه نون و پنیر و پسته …..و همیشه نگران بودیم که چرا کلاغه به خانه اش نمی رسد و در اندیشه زمانی بودیم که هیچکس نبود به جز خدا و تنبلی حسن کچل و سیبهایی که او را بیرون می کشید از خانه و می اندیشم کدامین سیب ما را از این خانه به بیرون می کشد به دیاری دیگر تا در انجا جمع شویم با همه کسانی که دوستشان می داشتیم با آنهایی که برایمان قصه گفتند با آنهایی که قصه زندگیمان را بیادمان آوردند با آنها که رفتند از این خانه بدنبال سیب عشق! 
                                           sca.jpg  

۴۰۲-بنشین بر لب جوی و …

چهارشنبه, اردیبهشت ۲م, ۱۳۸۸

گاهی اوقات لازم است وقتی کنار یک جویبار کوچک زیبا می نشینی بجای اینکه دست و رویت را با خنکای آب روان نشاط ببخشی ، بنشینی و عبور روان آب زلال را تماشا کنی و به زیباییای عمیق آن فکر کنی.