Archive for مهر, ۱۳۹۰

۴۸۱-بنویسیم ” کار تیمی” بخوانیم “کار تیمی”

سه شنبه, مهر ۲۶م, ۱۳۹۰

با هم کار کردن از آن مقوله هایی است که همه به آن اظهار علاقه می کنند و در لفظ حمایت می کنند ولی دریغ از یک گام کوچک در این وادی! دوستی تعریف می کرد که در سنین نوجوانی فوتبال بازی می کردند . یکروز که خوشحال از یک برد شیرین با تیمی از محله ای دیگر به خانه بر میگردند پدرش می پرسد برنده شدید و او هم در جمع دوستانش با خوشحالی می گوید بله پنج تا گل زدیم پدرش می پرسد تو چند تا گل زدی؟ و او جواب می دهد که هیچی ولی همگی تلاش کردیم و این گلها را زدیم. و پدرش با قاطعیت می گوید نه تو برنده نشدی برای اینکه گلی نزدی و او مغموم بفکر فرو میرود که مگر ما یک تیم نبودیم که بردیم. و مسلما این حرف تا ابد در ذهنش باقی می ماند و در همه مراحل زندگی اثر خودش را می گذارد . نحوه تربیت ما سمت و سوی تکروی و کار انفرادی دارد و اصلاح ان کار یکروز و دو روز هم نیست . سمت و سوی مشاهده شده در رفتارهای عمومی نیز نشانه های مثبتی در این زمینه مشاهده نمی شود . همه بدنبال گلیم خود را از آب کشیدن هستند .

اندیشه ای Ú©Ù‡ به قلم پناه نبرد جاودانه نمی ماند . در باره این موضوع Ú©Ù‡ ضعف بزرگ مدیران ما Ù…ÛŒ باشد قبلا هم صحبت کرده بودم Ú©Ù‡ مدیران ما میل به نوشتن را ندارند . یا نمی خواهند تجربیات خود را به اشتراک بگذارند Ùˆ یا حوصله دردسرهای حاشیه ای ان را ندارند . دختر بزرگه در  باره نوشتن چنین نوشته است : … خیلی وقته ننوشته Ù….آخرین دفتر خاطراتم رو پارسال خریدم Ùˆ همینطور داره خاک میخوره.حس میکنم هر لحظه ÛŒ زندگیم داره میگذره بدون اینکه جایی ثبت بشه.بدون اینکه بعدها اونها رو یادم بیاد.دستم به نوشتن نمیره.خدا رو شکر چیزی به اسم “درد” تو زندگیم ندارم.حداقل خودم این رو میدونم.با این وجود مطمئن هستم نوشتن،خیلی از دردهای آدم رو دوا میکنه. تا همین چند وقت پیش کاغذ،بعد از مامانم،بهترین دوستم بود.هر اتفاقی Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ افتاد،از یه فیلم دیدن ساده تا یه جشن تولد پر سر Ùˆ صدا رو Ù…ÛŒ نوشتم.با دفتر خاطراتم حرف میزدم.با یکی درون خودم.یا شاید خطاب به خودم!همیشه این فکرِ شاید بچگانه توی ذهنم بوده Ú©Ù‡ یه روز Ú©Ù‡ مُردم،نوه نتیجه هام یا شاید اصلا” یه آدم غریبه میاد Ùˆ اونها رو میخونه Ùˆ… میخونه Ùˆ…خُب…فقط میخونه!!یعنی مثل یه آدم غریبه،دفتر خاطرات یه آدم غریبه ÛŒ دیگه رو میخونه.همونطور Ú©Ù‡ شاید همه ÛŒ ما دوست داشته باشیم دفتر خاطرات یه نفر دیگه رو بخونیم! تقریبا” همه ÛŒ زندگیم،از سال ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۹ رو نوشته Ù….بعضی هاشون خوش خط Ùˆ تمیز،بعضی ها با خط خرچنگ قورباغه Ùˆ هیجان زده (خطِ هیجان زده..ØŸ!) Ùˆ بعضی هم اصلا” نا خوانا! با هر خودکاری Ú©Ù‡ دستم میومد… Ùˆ حدودا” یک سال هست Ú©Ù‡ ولشون کرده Ù… به امون خدا!دو ماه یه بار یه چیز الکی ای مینویسم.یه سلام الکی!یه حال Ùˆ احوال الکی!یه خلاصه ÛŒ الکی از وقایعی Ú©Ù‡ پیش اومد…کلا” الکی!رو هوا!  مثل دوستی Ú©Ù‡ بعد از مدتها Ù…ÛŒ بینیش Ùˆ نمی دونی اصلا” راجع به Ú†ÛŒ حرف بزنی باهاش! همه Ø´ با خودم فکر میکنم چرا این طور شده م؟شاید چون دور Ùˆ برم شلوغ Ùˆ پلوغه.انقدر شلوغ Ú©Ù‡ یه دفتر خاطرات بنفش ساده هیچ اهمیتی ندشته باشه.Ú†Ù‡ اهمیتی داره من اینها رو بنویسم یا ننویسم؟؟ Ùˆ الان Ú©Ù‡ دقت Ù…ÛŒ کنم میبینم لحظه های زیادی رو یادداشت نکرده Ù….لحظه ÛŒ ورود به دانشگاه برای اولین بار،لحظه ÛŒ نشستن سر اولین کلاس به عنوان یه دانشجو،لحظه ÛŒ پیدا کردن دوست های جدید،لحظه ÛŒ کشف یه شهر جدید،لحظه ÛŒ برف بازی تو حیاط خوابگاه در ساعت ۱۱ شب،لحظه ÛŒ دیدن شکوفه دادن درختها تو بهار،لحظه ای Ú©Ù‡ رفته بودم زیر باد Ùˆ طوفان Ùˆ رعدوبرق ساز میزدم،لحظه ÛŒ گوش دادن به یه آهنگ تکان دهنده… زندگیم تند Ùˆ تند داره برای خودش میگذره Ùˆ من عینِ “بُز” همینطور نشسته Ù… وفقط  دارم نگاه Ù…ÛŒ کنم! حس Ù…ÛŒ کنم به همه ÛŒ دفترهای خاطراتم خیانت کرده Ù….گاهی اصلا” حس میکنم خودم رو Ú¯Ù… کرده Ù….خودم رو سپرده Ù… به دست زمان.انگار Ú©Ù‡ آواره ÛŒ این دنیا هستم…

و این روزها من هم کمتر می نویسم .بیشتر از یکماه است که اینجا چیزی ننوشته ام . میلی هم برای این نیست که در باره علت این ننوشتن بنویسم! ولی اعتقاد قلبی ام باز اینستکه باید نوشت!