۳۲۴-آرزوها

                                                   
هفته گذشته يكي از بستگان همسرم در سن ۵۲ سالگي بر اثر سكته قلبي از دنيا رفت . چند روزي را براي شركت در مراسم به شهر زادگاهم رفته بوديم . يكي از بچه هاي همدوره اي دوران دبيرستان را ديدم از ديگر بچه ها پرسيدم گفت هر كدام در جايي مشغول هستند و بهترين زمان براي ديدن همه انها تاسوعا و عاشورا است كه همگي در يك هيئت خاص جمع مي شوند . خيلي دلم ميخواهد آنها را ببينم .يك انسان بخش مهمي از زندگيش تاريخ و خاطراتش است و جدا كردن بخشهايي از زندگي از او ابتر كردن اوست . خيلي خاطرات خواهيم داشت كه با ديدن همديگر زنده مي شود و به تبع آنها خيلي از احساساتي كه مربوط به برهه هايي از زندگي است كه هنوز خيلي اين احساسات زخم نخورده است بيدار مي شوند. فرصتي بود براي انديشيدن به مرگ كه هنوز نتوانسته ايم رازهاي آن را كشف كنيم . هيچوقت هم فكر مي كنم نتوانيم چون وقتي ما هستيم مرگ نيست و وقتي مرگ مي آيد ما نيستيم . ديروز براي يك بازديد به بروجرد رفتم از شهر زادگاه هم عبور كردم طبيعت آنجا خيلي بيشتر با روحيه ام سازگاري دارد . هواي معتدل و تركيب زمين و رنگ خاكي با سبزي و تركيب دشت با كوه و تپه خيلي بيشتر از طبيعت يكدست سبز شمال روحم را نوازش مي دهد مسيري بدون درخت را پيمودن تا رسيدن به يك درخت خيلي بيشتر لذت دارد تا يكهو و هميشه در سبزي بودن . هميشه اضداد در كنار هم بيشتر به فهم و درك هر كدام كمك مي كند . وقتي هميشه نزديكي خيلي دوري را حس نمي كني و وقتي هميشه داري نداشتن را حس نمي كني . تا گرسنه نباشي سير شدن برايت لذتبخش نيست . روي سيري خوردن را حتما تجربه كرده ايد . خيلي لذت نمي بريد ……فكر نكني دوري و اينجا نيستي قلب من انجاست تو تنها نيستي
دوري كه پيش مي ايد تازه مي فهمي كه قلبي داري كه مي تواند انجا باشد كه او انجاست ! اينروزها بيشتر دغدغه ام جذب نيرو Ùˆ انتخاب نيروهاي مناسب است . همانقدر كه انتخاب ماشين آلات مهم است مرحله گزينش مديران Ùˆ روسا وسرپرستان و… نيز مهم است .امروز يكي از همكاران قديمي زنگ زد كه حدود هفت سال بود خبري از او نداشتم التماس دعا داشت . گفتم كه شغل مناسب ايشان را نداريم . چقدر قشنگ بود اين هفت سال هم يادي از من ميكرد Ùˆ حالي مي پرسيد . البته الحمدااله در جايي مشغول بكار بود Ùˆ اتفاقا تازه هم به انجا رفته بود امروز يك روز مي آيي سراغم كه خيلي وقته رفتم…امروزبه اداره ثبت ملاير رفته بودم تا يك گواهي براي اداره گذرنامه بگيرم نام رييس اداره آشنا بودم گفتم شما با شهيد…. نسبتي داريد گفت برادرم است گفتم ايشان را مي شناختم گفت البته ما خرم ابادي هستيم . جالب بود دو شهيد با اسم وفاميل مشابه يكي اهل ملاير Ùˆ ديگري خرم ابادي. …كتاب جلد اول خاطرات يك مدير بالاخره به زير چاپ رفت Ùˆ به گفته ناشر تا پايان ماه آماده مي شود . دوستان اگر كمكي مي توانند به پخش بكنند ممنون مي شوم اعلام كنند در صد پخش نصيب دوستان شود براي من دلپذيرتر است Ùˆ اگر طرحي دارند بفرمايند تا استفاده كنم . قصد استفاده از سيستم پخش سنتي را ندارم . يكي از ايده هايم استفاده از سايت اداره پست است…
وقت رفتن كسي گفت سفر بخير كه واسم غريب و ناشناخته بود

 

Leave a Reply