۳۷۹-آسه برو آسه بيا…

 سال دوم راهنمايي درس مي خواندم مدرسه نزديك خانه مان بود و من هم شاگرد زرنگ كلاس بودم . يك رقيب داشتم بنام مهرداد كه خيلي نزديك بهم نمره مي گرفتيم و يكبار او اول مي شد و يكبار من .رفاقت خوبي هم با هم داشتيم. بتدريج اين رقابت تبديل به مقابله شد .بيشتر هم اطرافيان در اين ميان دامن زن به اختلافات بودند . يكروز عصر كه تازه از مدرسه امده بودم زنگ زدند .مادرم در را باز كرده بود و آمد گفت دوستت كارت دارد . رفتم دم در سلام عليك كردم و گفت بيا اينور كارت دارم. اين طرف يكي از بچه هاي همكلاسي بود . تا قدري از در حياط فاصله گرفتم ديدم يكي فرياد زد و به سبك بروس لي با لگد آمد بطرف شكمم . فوري خودم را كنار كشيدم و او را كه بزمين فرود آمده بود گرفتم و گردنش را بين دستانم و زير بغلم گرفتم و فشار دادم و با مشت به سرش مي كوبيدم .كه از سرو صداي ما مادرم بيرون امد و طرف را از چنگ من نجات داد . اين پسر همان مهرداد بود رقابت بدجوري بالا گرفته بود و آمده بود دق دلي اش را روي من خالي كند . هميشه رشد و پيشرفت در محيطهاي درسي و كاري عكس العمل يك عده را بدنبال دارد و هميشه هستند كساني كه مي گردند تا يك هم قد و هموزن را پيدا كنند و بجان آن كه دارد قد مي كشد بياندازند . اين روحيه در همه ما وجود دارد و شايد يكي از دلايل عدم اعتماد بنفس و يا ميل به رشد و سر بلند كردن و اول شدن ترس از اين عكس العملها باشد . آسه برو آسه بيا كه گربه شاخت نزنه هم در اين راستا ضرب المثل شده است .

One Response to “۳۷۹-آسه برو آسه بيا…”

  1. مسعود Says:

    سلام.
    وبلاگ جالبی دارید.موفق باشید.
    مسعود بهرامی
    مدیر سابق بازرگانی خارجی ف.ش.
    ۰۹۱۲۱۸۸۲۸۲۲

Leave a Reply