اردیبهشت ۲۸م, ۱۳۸۹
نوشته های روزهای آغاز سال جدید
صدای پای بهار است و تکراری دوباره. به رسم همگانی باید مناسب بهار بنویسم و سال نو و چه چیز در ابتدا به یادمان می اید ؟ دعای تحویل سال. یا مقلب القلوب و الابصار. مدرسه که می رفتیم از یکماه یا بیشتر به عید مانده روی تابلوی کلاس می نوشتیم … روز مانده به عید و هر روز با کسر یکعدد آن را آپدیت می کردیم. البته آنموقع نمی دانستیم آپدیت چیست! حتی لغت به روز کردن را هم نمیدانستیم! یک هفته مانده به عید هم در حیاط مدرسه در زنگهای تفریح دم می گرفتیم: عیده عیده خاله زبیده! حالا این خاله زبیده کی بود نمی دانستیم وهنوز هم نمیدانم وشاید مستخدم مدرسه ای بوده است در سالیانی دور و یا….. حالا چند روز مانده به عید با مدیران قسمت ها دسته جمعی رفتیم گشتی در سالنهای تولید زدیم . گپی و گفتگویی کوتاه با کارگران خطوط تولید . تشکری از زحماتشان برای یکسال موفق و توضیحاتی برای نگرانی هایشان . دولتمردان نویدی داده اندبرای سال خوش و پر رونق. روز ۲۷ اسفند هم سهمیه ۸۰ لیتری بنزین سفر به کارت ها واریز شد!
یا محول الحول و الاحوال . امسال عید سردی داریم سردتر از پارسال .
صحبت با کارکنان از تنش های ذهنی آنها کم می کند . شب عید است و منتظر دریافت حقوق . به انها امید دادیم و عصر آن روز بودجه تامین شد و حقوقها واریز گردید.
یا مدبر اللیل و النهار .
نگرانی مان از بابت پخش نوروزی برنامه فیتیله هم رفع شد ! قطع ان شایعه بود. نوروز فقط از آن ایرانی ها نیست ، عیدی است برای جهان و فرصتی برای با هم خندیدن . جراحی بزرگ اقتصادی در پیش است و مدیریت اقتصادی اولویت اول کشور. تولید باید رونق بگیرد و مهار تورم نباید رکود را به اقتصاد تحمیل کند …. چقدر شبهای عید با انتظاری شیرین برای روز عید و پوشیدن لباسهای نو خوش بودیم و چقدر حس می کنم دور شدیم از آن لذتهای پوشیدن لباسهای نو !
حول حالنا الی احسن الحال
برای بانکها قفل چهارمی در نظر داریم یا سه کلید؟ می خواهیم منبسط کنیم یا منقبض؟ بعضی ها اسم کمربند ایمنی را که می شنوند اوقاتشان تلخ می شود و می گویند ناراحتشان می کند ولی حتی در مسافت های کوتاه هم باید کمربند را بست. پرسپولیس ، پتروشیمی تبریز را حدف کرد و مرد همه کاره وزنه برداری ایران گفت که وزنه برداری توفان زده را به ساحل نجات می رسانم.
برگ درختان سبز در نظر هوشیار هر ورقش دفتری است ‘ معرفت کردگار
فیلمهای هیچ، طهران تهران ،سلام بر عشق و تسویه حساب هم اکران نوروزی می شوند .
زمانی پیک شادیها وظیفه حال گیری نوروزی دانش آموزان را بعهده داشتند و قدری دورتر ،مشق های سنگین عید. ان روزها حاجی فیروز هنوز عمو نوروز نشده بود . ارباب خودم چرا نمی خندی؟
سال کنکور دختر بزرگه است و سفر نوروزی نداریم . کلی کتاب رمان و فیلم اماده کرده ام برای خواندن و دیدن . ورزش را هم در برنامه دارم . هدف امسالتان را تعیین کرده اید ؟
مسابقات فوتسال داخلی کارخانه با حدود ۲۰۰ نفر فوتسالیست برگزار شد شکر خدا اینهمه جوان سالم و ورزشکار داریم . بیکاری ام الفساد است و ایجاد کار برای جوانان بزرگترین وظیفه دولت مردان . فکر کردم همانطور که تیمهای ورزشی داریم تیمهای دانشی هم تشکیل دهیم و رقابت بین انها بر سر بهبود فرایندهای تولید ونو اوری باشد .
زمین به طرز مشکوکی گرد است و گالیله از هر طرف که می رود لیز می خورد تا در هر شرایطی بگوید آنچه او را می برد تا کناره های یقین!
از میهمانانتان با چای کمرنگ در فنجان های کوچک همراه با شیرینی های ریز و خشک پذیرایی کنید . قرار نیست بعد از تعطیلات آنها اضافه وزن پیدا کنند . به بیماران قلبی، تنفسی، کلیوی ، پیوندی و سرطانی توصیه شد هر چه سریعتر واکسن آنفلوانزای نوع آ را تزریق کنند .
۲۵ اسفند هم تولد اختر چرخ ادب پروین بود . هشتم اسفند هم او که در صور اسرافیل چرند و پرند را می نوشت سالگرد وفاتش بود : ننم می گفت مال مرد به زن وفا نمی کند شلوار مرد که دو تا بشه فکر زن نو می افته. از این جهت ‘ هنوز پای آقام به سر کوچه نرسیده بود که ننم می رفت سر پشت بام و زنهای همسایه را صدا می کرد .اون وقت اتاق پر می شد از خواهر خوانده های ننه.بعد فورا سماور را روشن می کرد ، اب قلیانش را هم می ریخت و می نشست با آن خانمها درددل می کرد. مقصود ننه از اینکار دو چیز بود. یکی خوش گذراندن با دوئستان و فامیل و دیگری آب بستن به مال خدا بیامرز بابام که شلوارش دو تا نشود!
حالا خوب است در شهر یک پارک دهخدا داریم که بچه ها اگر دهخدا را نمی شناسند لا اقل پارکش را بشناسند!
ارباب خودم سمبلی بلیکم. ارباب خودم سر تو بالا کن.
سال نو رسیده است. برویم جلوی اینه و ببینیم ایا خودمان هستیم.نکند انچه می بینیم تصویر فتوشاپی ماست.فتوشاپ پر ماجرا.یک نرم افزار بیست ساله.خیلی ها فتو شاپی شده اند ! موی مصنوعی،.لنز، مژه مصنوعی،جراحی بینی، لب تغییر یافته و… نرم افزار فتوشاپ در هارد مغز خیلی ها نصب شده است و هر روز اجرا می شود.بعضا autorun شده است!
بهارم، دخترم،نوروز امد
تبسم بر رخ مردم کند گل……
به چشم خویش می بینم از دور
بهار دلکش آینده تو!
عیدی می گرفتیم و چقدر این پول ها را می شمردیم. تخم مرغ رنگی هم بیشتر وقتها عیدی مادر بزرگ بودو عمه های پدر و مادر. بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی، بوی تند ماهی دودی ، وسط سفره نو، بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ
چقدر دلمان می خواست عیدی برویم تا عیدی بگیریم و اینگونه بود که برای آمدن بهار و عید لحظه شماری می کردیم.
با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگی مو در می کنم.
گاو حیوان نجیببی است ولی باید برود . برود به مرتع خشکیده گذشته و ما را رها کند با پلنگی رو به جنگل آینده.
“صداهای سوخته” را خواندم . جدال سنت و تجدد. قدیم و جدید. گذشته و آینده. دکتر مثل برخی از کارگردانها که در صحنه هایی از فیلم شان بازی می کنند وارد داستان شده است با دستهای زنانه اش! و نقش آفرینی می کند. هفته گذشته آمده بود برای کنسرت همایون که اینبار برگزار شد .
final destination شماره های ۱ تا ۴ یک کلام می گوید: از تقدیر نمی توان فرار کرد و هر چه تلاش کنی شاید بتوانی قدری تغییر و تاخیر بوجود آوری ولی آنچه بخواهد بشود می شود.فیلمهای یک تا چهار fast and furious برای عشق ماشینها معرکه است پر از صحنه های جنگ و گریز با اتومبیلهای مدل بالا و …..
در فیلم Willard در صحنه ای از فیلم مدیر شرکتی که ویلارد در آن کار می کند می گوید که مرسدس بنز ۸ سیلندر خریده است برای اینکه مشتریها با دیدن این ماشین احساس کنند که این شرکن موفق است و مدیر با توان و مدبری دارد و تمایل به خرید بیشتر از شرکت در آنها ایجاد شود .این نگاه در برخی از مدیران ما هم وجود دارد که پرستیژ و ظاهر مناسب شرکت به جلب مشتری کمک خواهد کرد .اگر اتاق مدیر و ساختمان شرکت در شیک ترین نقطه شهر و با دکوراسیون عالی ساخته شود وتجهیزات مورد استفاده نیز از بهترین آنها باشد باعث می گردد تا مشتری حساب بیشتری روی شرکت باز کند. نه اینکه با این دیدگاه صد در صد مخالف باشم ولی این نکته را باید در نظر گرفت که بعضا این نگاه باعث می شود که ما از دادن امکانات و توجه به کارکنان که مشتریهای داخلی ما هستند غافل می شویم و با فتح یک جبهه ،جناحی دیگر را راز دست می دهیم . این نگاه باید با شرایطی کتعادل اجرا گردد. به اوضاع مالی شرکت و به سطح مشتریان مختلف توجه شود و دادن امکانات متناسب به کارکنان را نیز نباید فراموش کرد.
می گویند دو حالت بیشتر وجود ندارد : یا قوی می شوید و دشمن پیدا می کنید یا ضعیف می مانید و دوستت دارند . این موضوعی است که چه بخواهیم و چه دوست نداشته باشیم وجود دارد .همیشه برایم اینهمه تاکید بر حسادت و حسود عجیب بود و نمی دانستم چقدر می تواند در محاسبات فی مابین محیط کار یا غیر کاری وجود داشته باشد . حتی وقتی تغییر رفتار یکی از دوستان قدیمی و صمیمی را دیدم بدنبال هر دلیلی گشتم به جز حسادت. آنهایی که هر دوی ما را می شناختند بر این نکته تاکید کردند و دلایل و نمونهای رفتار و گفتاری را به رخم کشیدند که این موضوع ناشی از حسادت ایشان بوده است .
نیمه دوم فروردین را با شخصیتهای زیر زندگی کردم: سوزی دختر ۱۴ ساله ای که به شکل هولناکی به قتل رسیده و روایت اندوهبار مرگ خود را با زبانی کودکانه و جذاب بیان می کند. داستان پرکشش “استخوانهای دوست داشتنی” را آلیس زیبولد بیان می کند .
گل بانو، زنی که خواسته و ناخواسته در دشوارترین وقایع تاریخ معاصرمان نقش افرینانه حضور داشته و با این همه بازیگری بوده است در دست مردانی بازیگردان .سعید و ابراهیم و حیدر و صالح و… که اینها را بلقیس سلیمانی در کتاب “بازی آخر بانو” روایت می کند .
هانس توماس و پدرش که ملوان است و به دریاها پناه می برد و مادرش که در دنیای مانکن ها گم شده است . انهایی که می خواستند ژوکر دشته ورق ها باشند و در میانه بازی خاج و دل و خشت و پیک نقشی متفاوت را ایفا کنند و آچار فرانسه باشند. یاستین گوردر در” راز فال ورق “حکایت سرگشتگی این ژوکر هاست .
مهرداد و دکتر پارسا و یونس و علیرض را هم مصطفی مستور در “روی ماه خداوند را ببوس” به دیدار من آورده است و گفتند : کسی که فقط برای خودش وجود داشته باشد تنهاست و کلیدها به همان راحتی که در را باز می کنند ، قفل هم می کنند .
غزاله وقتی در رشت بودیم کتاب” دخمه” ژوزه ساراماگو را به دختر بزرگه بعنوان هدیده تولد داد و با این کتاب با سیپریانو آلگور و دخترش مارتا آشنا شدم و در کنار آنها شاهد نابودی صنایع دستی با هجوم صنعت پلاستیک بودم. حماقت است که اگر زمان حال را بدلیل ترس عدم موفقیت در آینده رها کنیم ، تازه همه چیز که فردا اتفتق نمی افتد چیزهایی هستند که پس فردا…..
ننه امرو، ننه غلام و گرشاسب که باهم به فضای شرجی و مردمان صمیمی خوزستان سفر کردیم در سه داستان احمد محمود در کتاب “دیدار”.
گئورک ویان اولاف و “دختر پرتقال “که یاستین گوردر به من معرفی کرد . وجود هر کدام از ما در عالم هستی محصول چه اتفاقات و جریاناتی است ؟ حتی اگر اتفاقات بگونه ای دیگر رخ می داد شاید ما در این بازی هستی حضور نداشتیم . زندگی یک قمار بزرگ است که در آن تنها برگهای برنده قابل رویت هستند و انسانهایی که فرصت زندگی یافته اند این برگهای برنده قابل رویت هستند .
Posted in بدون دسته بندی | ۳ Comments »
اردیبهشت ۹م, ۱۳۸۹
” در جاده بارانی و پر پیچ و خم لاکان که در تابستان گاوها رها در جاده هستند رانندگی می کردم . به دسته ای از گاوها برخورد کردم که در طرف دیگر جاده در میان جاده حرکت می کردند . مرا خطری نبود و گذشتم . ماشینی از روبرو با سرعت می آمد . فرصت کوتاهی بود که از کنارش عبور کنم و با فریاد بگویم “گاو” و در اینه دیدم که با دست و اشاره فحش می داد و حتما گاو خودتی و…. فردا شنیدم که با دسته گاوها تصادف کرده است و ماشینش داغان شده است و خودش در بیمارستان بستری شده است . در صورتیکه اگر زود قضاوت نمی کرد و می اندیشید که یک راننده غریبه بی دلیل به او توهین نمیکند و شاید چیز دیگری را در سر داشته است و سرعتش را کم می کرد این مشکل برایش پیش نمی آمد . نادر ابراهیمی در داستان کوتاه ” عقیق” در کتاب” افسانه ی باران” از دزدیهای زنجیره ای در کلاس درسی می گوید که در نهایت همه انگشتهای اتهام به حسن بر می گردد که بچه فقیری است و در نهایت معلوم می شود که اینها کار فرهاد بچه پولدار کلاس است . قضاوت عجولانه و زود هنگام ار بیماریهایی است که روابط مار ا دچار خدشه می کند . شاید در سازمانها بعلت عدم چرخش درست اطلاعات زمینه برای اینگونه قضاوتها فراهم باشد . سازمان دچار مشکل نقدینگی است و چون بدنه سازمان در اینمورد اطلاعی ندارد و فقط خروج محصول از کارخانه را می بیند وقتی دستگاهی بعلت کمبود قطعه ناشی از نبود پول برای خرید آن قطعه متوقف می شود تحلیل می کنند که مدیران نمی توانند بفهمند که با عدم هزینه به این کوچکی چقدر به تولید لطمه وارد می شود و این همان قضاوت عجولانه و بی مطالعه است . نگاه کردن در شاتهای کوتاه به وقایع ما را از قضاوت درست محروم می کند . باید فیلم وقایع را دید نه عکسی از آنها را !
Posted in مديريت | ۶ Comments »
اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۹
همه روشهای ارتباطی برای اینستکه بین دو گروه یا دو فرد ارتباط برقرار شود . رسانه ها برای این هستند که بین بخشی از جامعه با بخشی دیگر ارتباط برقرار کنند . روابط عمومی شرکتها باید برقراری ارتباط شرکت را با دیگر بخشهای جامعه بخوبی انجام دهند . مدیر باید بتواند با کانالهای مناسب ارتباط قوی را با کارکنان برقرار کند . برخی فقط ادای ارتباط را در می آورند .نمایش شنیدن صدای دیگران را می دهند . وقت می گذارند تا دیگران بیایند و درد دل کنند ولی به تنها چیزی که توجه نمی شود نیازها و حرفهای آنها با گوش دل است . پل می سازند نه برای رسیدن که فقط برای اینکه پلی ساخته باشند . حکایت آقا میر انجاه داستان کوتاه “رابطه” نادر ابراهیمی می شوند که خود را از مردم ده جدا می کند و به جزیره ای میرود و بعد پلی می سازد بین خودش و مردم دهکده ولی هر بار بیشتر از چند قدم روی پل به سوی دهکده نمی آید و پل می شود ابزاری برای نرسیدن . … پل بسازیم با هدف برقراری ارتباط و برای رسیدن که پل بدون ارتباط و رسیدن دره ای بزرگ است
Posted in مديريت | No Comments »
فروردین ۲۹م, ۱۳۸۹
ایا ما لازم است خط کشی عابر پیاده داشته باشیم و هر ساله برای تجدید رنگ آنها پول خرج کنیم ؟ حتما می گویی بله لازم است و…. ایا شما می روید پول بدهید یک وسیله ای بخرید و بعد استفاده نکنید؟ حتما می گویی نه خلاف عقل است. …عزیز من چرا متناقض حرف می زنی ؟! وقتی خط کش عابر پیاده را به هیچ می گیریم چرا باید آن را بکشیم.عابر از خط کشی رد نمی شود . اگر هم تبلیغات روی او اثر گذاشته باشد و بچه مثبت شده باشد و بخواهد رد شود راننده محترم چنان با سرعت بطرفش می اید که مجبور است دوان دوان خود را نجات دهد . برخی از راننده ها هم انگار خط کشی را که می بینند یادشان می آید ماشینشان پدال گاز دارد و با قدرت تمام بر آن پا می فشارند .در رشت که بودیم پدیده جالب دیگری را شاهد بودیم و به این نتیجه رسیدیم که چراغ راهنمای ماشین هم عنصر زایدی است و باید از ماشین حذف شود و حتی بودن آن خطر ناک است و چون زورمان به خودرو سازان قدر قدرت نمیرسید سعی مر کردیم از آن استفاده نکنیم تا از بلایا بدور باشیم . حکایت این بود که وقتی قصد رفتن به سمتی مثلا راست را داشتیم چراغ راهنمای راست را می زدیم و با خیال راحت و بتریج سر اتول را کج می کردیم به راست که ناگهان سر و کله ماشینهایی که با سرعت از راه می رسیدند پیدا می شد و می خواستند که قبل از اینکه ما به راست برویم آنها از آن فضای موجود عبور کنند و برای اینکه نکند ما به راست برویم و بعدا آنها با آرامش راه خود را بروند سرعت خود را زیاد می کردند و خطرات را افزایش می دادند . این بود که دیگر برای این عمل به راست رفتن راهنما نمی زدیم راحت تر به راست می رفتیم
Posted in دلنوشته ها | ۳ Comments »
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۹
آنقدر تعریفش را شنیده بودیم که می ارزید حدود دو ساعت برای رفتن به انجا و خوردن یک غذای محلی در یک فضای سنتی و زیبا رانندگی کنیم و بعد از گشتی و صرف غذا برگردیم . در دل جنگل سراوان تاریخ یکصد ساله روستایی گیلان به نمایش گذاشته شده است . جنگل انبوه افرا و درختان شادی آفرین که سایه بر زمین گسترده اند و در این میان کلبه های خشت و گلی ، چوبی و سنگی ، سقفهایی مخروطی پوشیده با ساقه های طلایی رنگ برنج ، آغل مرغ و خروس ، طویله ای برای گاوان و جایی برای سگ نگهبان … همه و همه نه ماکت و یا نمونه سازی مصنوعی که اصل اصل هستند ! با زحمات دکتر طالقانی که استاد جامعه شناسی دانشگاههای تهران و پاریس بوده است و تلاش یک تیم عاشق و علاقمند با ترکیبی از دانش آموختگان رشته های مختلف مرتبط این بناها که قدمتی بین ۶۵ تا ۱۵۰ سال واچینی و دوباره چینی شده اند و با ابزار و وسائل اصلی خانه و حتی عکسهایی از صاحبان خانه بنام خود آنها در این مکان جمع شده اند . کاری ارزشمند که امید است در دیگر استانها هم انجام شود و آنهایی که در این پروژه هستند و بعضا از نقاط مخلف کشور در این شهر دانشجو هستند بتوانند این ایده را با خود به استانهایشان ببرند . گروهی جــــامعهشنـــاس، مهندسساختمان، مهندسسازه، مردمشناس، استادکار، کارگر، دانشجوی مشتاقِ خدمت در راه بازسازی میراث مشترک از هفت سال پیش تاکنون با این پروژه همکاری میکنند. گام نهادن در خانه های کهن و استشمام بوی کاه و گل و دیدن گلدوزیهای قدیمی که حاصل دست صاحب خانه است بر پارچه های سفید پرده و…. انسان دور شده از طبیعت و محصور در قوطیهای کبریتی بنام آپارتمان را به دور دستها می برد و حسی را در او بیدار می کند که بوی اصالت و تاریخ می دهد . این فضا قصد دارد فرهنگ را با تمام جلوه های آن منتقل کند . در گوشه گوشه این فضا بانوانی با لباس محلی در حال پختن آش و نان و کلوچه هاو شیرینیهای محلی مانند عسلی حلوا، پلادانه حلوا، خرش حلوا، پادرازی، حلوای به، نان برنجی، نان نخودچی، باقلوا و سام پوسته، خاکاره دبیج(کاکا)، کویی (کدو حلوایی) کاکا، ترک حلوا، خاتون پنجره و رشته-خوشکار هستند که با وسائل و ظروف سنتی مانند گمج(نوعی ظرف سفالی) تهیه می شوند .سفره خانه سنتی موزه هم با سرو غذاهای محلی مانند سیر قلیه و اناربیج و باقالی قاتوق و میرزا قاسمی و کباب ترش و…. بر روی نیمکتهای چوبی مردم را با این غذاهای محلی گیلان آشنا می کنند . در گوشه گوشه موزه گروههای مختلف موسیقی سنتی گوش بازدید کنندگان را نوازش می دهند و راهنمایان در لباسهای محلی زیبا چشم آنها را ! این موزه در فضایی به وسعت ۲۶۰ هکتار در حال تکمیل شدن است و برای اقامت مسافران نیز مهمانخانه های سنتی ساخته خواهد شد . آنچه در دیدن و تعمق در این سازه ها نتیجه می گیریم اینستکه برای کوچکترین مسائل در این بناها فکر شده است و بر مبنای نیازها آنچه ساخته اند مناسب است . عایقبندی ، دور کردن حشرات و…. در این بناها مد نظر بوده است . معماران ما بجای کپی آنچه دیگران ساخته اند باید این بناها را ببینند و طراحیهایی انجام دهند که ضمن حفظ سنت ، مدرنیته را هم بجا اورند! این موزه در کیلومتر ۱۸ جاده رشت-تهران قرار دارد و هر کس نرود و نبیند ضرر کرده است!
Posted in دلنوشته ها | ۱ Comment »
اسفند ۲۹م, ۱۳۸۸
برای خداحافظی پایان سال مراسم کوچکی برگزار کردیم . در بخشی از سخنرانی این جملات را که در واپسین روزهای اسفند نوشته بودم ، خواندم:
بهار یعنی سلامی نو به یاران
بهار یعنی نگاهی نو به باران
بهار یعنی به جمع تیم خود امید بخشیدن
بهار یعنی به کار خود معنای نو دادن
بهار یعنی نگاهی نو به اهداف
بهار یعنی مروری نو به رفتار
بهار یعنی پیوند رفتار به گفتار
بهار یعنی تداوم در روشهای خوب پر تکرار
بهار یعنی بدانیم هر زمان دانه ای هستیم با امید رویش
بهار یعنی بدانیم هر مکان بستری داریم برای رشد و پویش
بهار یعنی بدانیم هر زمان می شود از نو آغاز کرد
بهار یعنی بدانیم هر زمان می شود تا اوج پرواز کرد
سال نو بر شما عزیزان مبارک باد
Posted in شعر | ۳ Comments »
اسفند ۲۵م, ۱۳۸۸
بهار یعنی دیدن رویش ز خاک مرده سرد زمستانی
بهار یعنی شادی دیدار یک تغییر تکراری
بهار یعنی نگاه پر امید ما به آینده
بهار یعنی سر بر آوردن ز خاک سرد تیره
بهار یعنی نگاهی نو به آنچه می شود تکرار هر ساله
بهار یعنی تمرین تکرار زنده بودن
Posted in شعر | No Comments »
اسفند ۲۲م, ۱۳۸۸
چند وقت پیش تلویزیون تبلیغی را نشان داد که زن و مردی محصولات شرکتی را خریده بودند و در چرخ دستی قرار دادند که بچه شان هم بر آن سوار بود . چرخ دستی ناگهان براه افتاد و می رفت تا به خیابان و زیرماشین برود و مرد بدنبال چرخ تا آن را بگیرد و همه در هراس اینکه چه بر سر بچه می آید ولی مرد که به چرخ دستی رسید محصولات شرکت تبلیغات کننده را از چرخ خرید برداشت و نفس راحتی کشید که خطر رفع شده است . وقتی اخلاق را در سازمان کنار بگذاریم و فقط به تجارت بیندیشیم اینگونه می شود که مهر فرزند را هم قربانی می کنیم تا محصولمان را بفروشیم . اخیرا سازمانها علاوه بر تاکید بر اصول اخلاقی حاکم بر سازمانشان حتی بر کارهای خیریه و بنفع اجتماع تاکید دارند . ریچارد برانسون میلیاردر یزرگ در کتاب “درنگ نکن انجامش بده ” می گوید : به کسی صدمه نزنید و همواره به این فکر کنید که چه کارهایی می توانید انجام دهید تا به دیگران کمک کنید .و کارهای خیر انجام دهید . برای فروختن رب و مربا اصول اخلاقی را زیر پا می گذاریم . این شرکت چطور این نابغه تبلیغاتی را پیدا کرده که برایش این فیلم را ساخته ؟ خدا آخر و عاقبت ما را بخیر کند .
Posted in مديريت | ۱ Comment »